"ورا" اسم هیج نوع بیماری یا گیاهی نیست ! به آنفولانزای خوکی هم ربطی ندارد. تا آنجایی که من می دانم مارک هیج نوع عطر و اودکلنی هم نیست!
"ورا" اسم دوتا موجود یکیمرده و یکی زنده در زندگی من است!
اصل اصلش را هم که بخواهی نگاه کنی یک اسم فرانسوی ست که روی دختر ها می گدارند!
....
یک عروسک مو قهوای و چشم رنگی بود که از مامان به ارث رسیده بود و من خیلی خیلی دوستش می داشتم، دخترعمه مامان وقتی برایم سهراب را از امریکا سوغاتی آورد پیشنهاد کرد که رو ی عروسک هایم اسم بگذارم! 3 ساله بودم به گمانم!
سهراب سهراب شد و عروسک به ارث رسیده هم "ورا"!
دوران بچگی اینقدر شستهبودمش که حالت موهایش حسابی از بین رفته بود ، مامان می گفت چشم های رنگی "ورا" مژه هم داشته اند. اما من مژه های قهوه ای "ورا" را به یاد نمی آورم. چشم های رنگی اش را اما خوب به خاطر دارم! چشمهای شیشه ای اش را...
"ورا" محبوب ترین عروسک من بود، حتی "پریسا" با موهای طلایی و لباس صورتی اش هیچ وقت حریفمحبوبیت "ورا" نشد!
بچه که بودم خودم را سرزنش می کردم که بین بچه هایم!! فرق می گذارم ... خیلی هم سرزنش می کردم ! این اخلاق سرزنش کردن خودم ریشه در کودکی هایمدارد اما بچه که بودم به اخلاق همه بچه ها صادق بودمو همیشه "ورا" را به همه ترجیح می دادم!توی دلم نه این علاقه را توجیه میکردم و نه خودم را آزار میدادم!
...
از "ورا"ی چشم رنگی من که رنگ چشمهایش تنها چیزی بود که دوستش نداشتم تا "ورا "یدخترعمه مامان به اندازه حیات فاصله است.
دختر عمه مامان کسی ست که مامان تمام دوران کودکی اش را با او گذرانده و خاطرات مامان پر است از نام این دختر عمه دوست داشتنی ... این دختر عمه دوست داشتنی که حدود 26 سال است در امریکا زندگی می کند...
بچه که بودم فکر میکردم دختر عمه دوست داشتنی مامان اسم دخترش را از روی عروسک من برداشته!
...بین دیدارهای چند سال به چند سالمان ورا را می دیدمو خیلی بیشتر از خواهرش دوستش داشتم...
خیلی ناسیونالیست بودو بر عکس خواهرش بیشتر از اینکه امریکایی باشد ایرانی بود!
از 10 سال پیش که عروسی دختر خاله اش بود و ایران آمد تا دوشنبه هفته پیش ندیده بودمش...
و حالااین" ورا"ی ناسیونالیست که هر بار به ایران می آمد . خم میشد و خاک ایران را می بوسید ، آمده تا اینجا ازدواج کند ، زندگی کند و ایران بماند!
دوشنبه وقتی بعد از ۱۰ سال ورا را می بینم فکر میکنم که ورا شبیه مذهبی ترین آدمهایی ست که درطول زندگیم دیده ام!
و اصلا در عجبم که چرا اینقدرعشق مذهب دارد!نه اینکه در عجب باشم ها ، از هدایت و حکمت خدا متحیرم!
سرم گیج می رود وقتبی فکر می کنم ورا زندگی امریکایی اش را رها کرده آمده اینجا وسط جهان سوم برای اینکه به قول خودش و با لهجه غلیظ امریکایی اش familyداشته باشد...
ذهن دو دوتا چهارتایی مننمی فهمد ورا چطور پسرهای ایرانی – امریکایی و اصلا امریکایی را ول کرده و آمده اینجا توی قلب تهران عاشق شده!
دوشنبه می نشینم کنارش، کنار "ورا" که با مامان گرم کرفته و همه دلش را ریخته روی دایره... و وقتی به خودم می آیم که دل به دلش داده ام و اینقدر محبتش توی دلم جا گرفته که دلم نمی خواهد از کنارش تکان بخورم!
به خودم که می آیم می بینم وسط این خیل فامیل که همه با ماندنش در ایران و ازدواجش مخالفند ، طرفدار "ورا" شده ام و دلم می خواهد هر چه زودتر عروسیشان سربگیرد... دلم می خواهد معجزه خدا را ببینم و خوشبختی ورا را!
ایمان عجیبی دارد، توکلی که به آن توصیه می کنند به گمانم همین است که این دختر دارد، همین دختری که روزی در 21 سالگی بدون اینکه تصمیمی داشته باشد برای اولین بار در عمرش سر از یک مسجد در امریکا در می آورد و از مسئول آنجا یک قرآن به زبان انگلیسی می خواهد...
...
امروز پشت تلفن حس می کنم چقدر آشنایم با این دختر و چقدر راحتم با او. انگار که مدتهاست می شناسمش انگار که بین روزهای دور و نزدیکم بوده و حضور داشته.و وقتی می گوید، با مامانت که حرف می زدم حس می کردم با خاله ام حرف می زنم و تو هم خواهرم هستی یا شاید هم دختر خاله ام! یک ذوق عجیبی به دلم میریزد، حس پیدا کردن یک خویشاوند جدید ! این حس همانقدر که برای "ورا" نو است برای منجذاب است... برای من که به طرز غریبی همیشه دلم میخواست دختر خاله داشته باشم!
ورا خیلی صاف است، خیلی بی غل و غش ! انگار که نه بدجنسی را یاد گرفته نه تظاهر را !
و من در حال حاضر هیچ چیز را به اندازه خوشبختی "ورا" توی زندگیم نمی خواهم!
ورایی که امروز پشت تلفن می گوید اصل اصلش این است که دنبال دین می گردم! "ورا"یی که خیلی تشنه است و من مدام دعا می کنمکسی اشتباهی آب شور دستش ندهد...
یا حق
یازدهم اردیبهشت 1388
|
مانیای باران! حالا خیلی ها هستند که فلسفه این نام را میپرسند و من برای معنی کردنش باید گریز بزنم به روزهای دور ونزدیک! مانیا یعنی ماندنی...! یعنی چیزی که قابلیت ماندنی شدن . ماندنی ماندن و مانیایی را دارد. به اضافه ی یکسری خاطرات نوستالزیک ودست نخورده ی قدیمی از خود اسم مانیا که از یک تفاهم دوستانه ی مشترک میآید!!! واین انتهای آرزوی من برای بارانی ست که برای من معنی محض حقیقت است! اسم این وبلاگ بیشتر شبیه یک آرزو ست! یک دعا! به امید روزی که باران برای ابدیت مانیا شود!