ترس و هراس که نه ! هول و ولا، انگار که هولت بدهند سمت دیوار ، بزنند تخت سینه ات تا بچسپی به دیوار و آن وقت هول کنی! جوری که از لرز پاهایت مدام از دیوار فاصله بگیرند.
ناامیدی نه از قسم اشک و آهش، نه از قسم افسردگی که رفقا دوره ات کنند محض رفع افسردگی! نا امیدی از آن رنگش که گیج بزنی و وسط همین گیج رفتن ها و گیج خوردن ها، به همه بودها و هست ها شک کنی!
قلب نه از آن جنسش که توی سینه خون پمپاژ می کند یا احیانا از آن نوعش که در مواقع خاص در حضور افراد خاص ضربانش بالا و پایین می شود و ملت اسمش را می گذارند عشق!
عشق همان که من از هیچ یک از انواعش تعبیری ندارم و بی خیال که این سر فصل یک یادداشت دیگر است.
از قلب می گفتم ، از قلبی که به یک ضبط صوت دو بانده تبدیل می شود و ضربانش مثل پتک مدام توی سینه بزند، اینقدر که می خواهد سینه را پاره کند.
زلزله شده مگر؟ خمپاره زده اند؟ مگر نوبرش را آورده ای؟ همچین جو گرفته ات انگار از برج میلاد خودت را پرت کرده ای پایین!
.....
ترسیده ام..
هول برم داشته
ناامید...
نمی دانم! نه انشاالله!
صدایی از پس ذهن، از بین یک دالان توی ذهن به گوش می رسد. نه اینکه فکر کنی صدا شفاف است و رسا! نه اینکه فکر کنی فریاد میزند!
تقریبا زمزمه می کند از ته ته ذهن...
-اَلا اِنًّ اَولیاءَ اللّه لاخوفٌ عَلَیهم وَ لا هُم یَحزَنون_
.....
خیالات داشتم! فکر می کردم وسط این دنیای بی سروته می توان رژه رفت! می توان حرف زد ! می توان شعر خواند! می توان وسط این دنیای بی سروته خدا را صدا زد. جوری خدا را صدا زد که همه دلشان برای خدا تنگ شود و همه دسته جمعی خدا را صدا بزنند!
خیالات داشتم!
.....
حالا چه خبر است دور برت داشته؟ امر بهت مشتبه شده که الآن درست فکر می کنی؟ یا مثلا در آستانه 21 سالگی پرده از رازهای نا مکشوف جهان برداشته ای؟
.....
در آستانه 21 سالگی فکر می کنم همه عمر به تنهایی خدا را درست صدا زده ام آیا؟ در آستانه 21 سالگی جواب می دهم مگر صدا زدن خدا هم درست و غلط دارد؟
در آستانه 21 سالگی فهمیده ام پای تصمیم های بزرگ زندگی که وسط می آید نمی دانم جه کاره ام! نمی دانم چه می خواهم!ایده آل هایم را گم می کنم! ایده آلهایم را خط می زنم! ایده آلهای دیگران را جایگزین می کنم، جواب نمی دهد!
معادله دو مجهول دارد که هیچ کدام جواب ندارند. حواب نمی دهند!
......
یک عمر خیال می کردم این رفتار توست که برخورد افراد را می سازد!فکر می کردم این عمل تو ست که عکس العملهای دیگران را شکل می دهد...
-حد روابط؟
بی خیال ! یا جوک تعریف می کنی یا خاطره!
یا اینکه توی این دنیا سیر نمی کنی!
-خاطره نیست ! باورکن زنده اش را سراغ دارم!
در آستانه 21 سالگی ترس برم می دارد نکند خاطره شود؟
هول می کنم...قلبم امان نمی دهد...
چشمهایم برق ندارند...شور ندارند ... چشم هایم مات می شوند.
....
انگار کن که وسط این دنیا هیچ کس را نمی شناسم!
انگار کن که از مناسبات عادی مردم سر در نمی آورم. انگار کن که ذهنم اینقدر پشت سر هم ERRORمی دهد، که تنها راه نجاتش FORMAT کردن است، تا همه اطلاعات قبلی پاک شود و خدا میداند چه برنامه هایی ریخته شود.
آگاه باشید که دوستان خدا هرگز هیج ترس و هیچ اندوهی در دلشان نیست
کاش صدا کمی نزدیک تر بود! آن وقت لابد معجزه ای رخ می داد و از FORMATجلوگیری می کرد.
پ.ن:
یادداشت را دیشب نوشتم و امروز وقتی سر جلسه اتفاقا این آیه یعنی آیه 62 سوره یونس را می خوانم لرزه به جانم می افتد.
یا حق
بیست و پنجم فروردین 1388
|
مانیای باران! حالا خیلی ها هستند که فلسفه این نام را میپرسند و من برای معنی کردنش باید گریز بزنم به روزهای دور ونزدیک! مانیا یعنی ماندنی...! یعنی چیزی که قابلیت ماندنی شدن . ماندنی ماندن و مانیایی را دارد. به اضافه ی یکسری خاطرات نوستالزیک ودست نخورده ی قدیمی از خود اسم مانیا که از یک تفاهم دوستانه ی مشترک میآید!!! واین انتهای آرزوی من برای بارانی ست که برای من معنی محض حقیقت است! اسم این وبلاگ بیشتر شبیه یک آرزو ست! یک دعا! به امید روزی که باران برای ابدیت مانیا شود!