عاقد خطبه عقد را می خواند...صدای عاقد خیلی بلند است . اینقدر که به طبقهپایین که ما هستیم هم می رسد....عاقد خطبه را می خواند و صدایش اینقدر بلند است که من احساس می کنم توی اتاق عقدم و پشت سر مرضیه ایستاده ام!
عاقد برای دومین بار خطبه را می خواند ... آیا وکیلم با مهر 124 سکه و یک جلد کلام الله مجید و یک جفت آینه و شمعدان ...
جلوی آینه ایستاده ام و به لباسم ور می روم... چقدر خوب که این اشک ها باز گشته اند، چقدر خوب که وجود دارند...
بغض می کنم و فکر می کنم خطبه عقد مرضیه را می خوانند و این یکی دیگر خیلی دوست هست ها و با همکلاسی هایی کهپیش از این بله گفته اند فرق می کندها!
توی فکرم زمزمه می کنم این یکی مرضیه است!حواست هست معصومه!؟
مرضیه... این حس غریب. این حیرت که بعد از بله گفتن دوستان کنار دلم جا خوش می کند از کجا می آید؟اصلا چه منشائی دارد این بغض ...؟ این بغض که پر است از شادی و تحیر...
مراسم "مرضیه تکیه" بی نظیر بود! فراموشش نمی کنم...
چقدر این دنیا کوچک است اینقدر که توی این مراسم ، همکلاسی دوم دبستانم را که اتفاقا خیلی هم دوستش می دارم را پیدا می کنم و مادرم معلم دوران راهنمایی اش را...
کاش پر باشند از شادی و رضایت و رضایت و رضایت... همه آنهایی که با این خطبه بله می گویند.
چقدر دوستش دارم! فکر کن صداقتی مثل صداقت و البته شجاعت مژگانرا! که وسط وبلاگش هر چه توی دلش هست را می ریزد بیرون، گیرم موضوعش یک علاقه خاص باشد. جدا از موضوعصداقت مژگان... این روزها فکر می کنم در مسائلی کوچکتر ازاین هم اینقدر جسارت و صداقت ندارم!
یا صداقت محضسبا... که توی دلش هیچ جیز نمی ماند ... نمونه اش پست اخیر وبلاگش ...که موضوع پست منشاء گرفته ازیک دلخوری ست.
یا دوستان دیگر که این روزها حرف دلشان را بی پیرایه می گویند و می نویسند...
صداقت...
چقدر این جنس صداقت دور است از من و چقدر حرف دارم ، حرفهایی که نمی گویم و نمی نویسمشان... که نمی خواهم بگویم و بنویسم...
یا رب از ابر هدایت برسان بارانیپیشتر زانکه چو گردی زمیان بر خیزم
یا حق
هجدهم فروردین 1388
|
مانیای باران! حالا خیلی ها هستند که فلسفه این نام را میپرسند و من برای معنی کردنش باید گریز بزنم به روزهای دور ونزدیک! مانیا یعنی ماندنی...! یعنی چیزی که قابلیت ماندنی شدن . ماندنی ماندن و مانیایی را دارد. به اضافه ی یکسری خاطرات نوستالزیک ودست نخورده ی قدیمی از خود اسم مانیا که از یک تفاهم دوستانه ی مشترک میآید!!! واین انتهای آرزوی من برای بارانی ست که برای من معنی محض حقیقت است! اسم این وبلاگ بیشتر شبیه یک آرزو ست! یک دعا! به امید روزی که باران برای ابدیت مانیا شود!