.....................
*حساب کن نزدیک نوروز باستانی ایران هستی! بعد، تبریک سال نوی ایران را برای عدم برخورد به شلوغی خط ها 4 روز زودتر برایت به انگلیسی بفرستند که
Please accept my warm greeting for happy new year in advance….
باور کیند همه با هم قاطی کرده ایم شاید هم تک تک! اما بی برو برگرد قاطی کرده ایم! تبریک نوروز ایران به انگلیسی!!
** عزیزان خانه سینما و شورای انقلاب فرهنگی و صدا و سیما دست به یکی کرده اند تا برای مقابله با mbc Persian و باقی کانال هایی از این دست، شبکه تلویزیونی سینما را راه اندازی کنند. اما وقتی برای پیگیری خبر می خواهی سراغ معاونت سیما بروی، همچین ناگهانی باخبر می شوی که این جریان چیزی در مایه های آپولو هوا گردن یا همین ماهواره امید خودمان است که مسائل امنیتی زیادی پیرامونش چرخ می زنند و فعلا جریان باید مسکوت گذاشته شود و تو به هر دری می زنی که این خبر تقریبا دست اول را از دست ندهی اجازه نمی دهند! مبادا این آپولو هوا نشود!
تو هم از سر حرص جریان را وسط وبلاگت جار می زنی تا 10- 15 خواننده ات از این خبر مهم امنیتی با خبر شوند و خدای نکرده نادانسته روزشان را شب نکنند یا برعکس!!
*** هم اکنون که می نویسم وسط کوچه و خیابان میدان جنگ است و صدای دزدگیرهای ماشین ها هم قطع نمی شود. شیشه پنحره هم هر از گاهی می لرزد و هر از جند لحظه ای هم من از جا می پرم!
از چهارشنبه سوری سال 84 به این طرف خصومت شدیدی با چهارشنبه سوری دارم! از همان روز مزخرفی می گویم که برای سر زدن به بچه ها رفته بودم صابرین( نام دبیرستان اینجانب که در آن به تحصیل علم و زندگی برداختیم!) . رفته بودم به صابرینی که حدود 6 ماهی می شد به جای نشستن پشت میز و نیمکت های قدیمی و صمیمی اش ، رفته یودم بیخودی نشسته بودم روی صندلی های یکنفره و مدرن "طلوع" که از همه چیزش بیزار بودم، من اما هر فرصتی که پیدا میکردم راه کج می کردم سمت صابرین و پشت همان میز و نیمکت های قدیمی مان جا خوش می کردم!
از چهارشنبه سوری سال 84 می گفتم که صابرین را وسط دود دیدم و بغضم گرفت و... وبغضم باید می ترکید اگر کمی فقط کمی شبیه آدمیزاد بودم! بغضم باید می ترکید وقتی همان روز آیناز از اتفاقات ناگوار دانشگاه صنعتی شریف با خبرم کرد!
توی کوچه ما خود خط مقدم است!
**** یک جشنواره بین المللی فیلم های اسلامی در سودان بر پا شده که 113 فیلم در آن شرکت دارند. از این 113 فیلم ، 99 تایش فیلم های ایران است!
پیشنهاد من این است که بی خیال پیگیری خبر باشید و به این مزاح من باب اسم بین المللی بودن جشنواره وقعی ننهید!
***** "کافه پیانو" فرهاد جعفری را یک نفس خواندم و تمام شد! و از این بابت از فرهاد جعفری ممنونم! بابت اینکه می شد کتابش را یک نفس خواند! گیرم که کلی از نظرها و اعتقادات نویسنده را هم قبول نداشته باشی، یا کتاب پر باشد از چیزی که "مرضیه" اسمش را گذاشته مصرف گرایی و تو حوصله نداشته باشی که اسم دیگری برایش پیدا کنی با اینکه از نویسنده کتاب دل خوشی نداشته باشی، چون به هر حال تو از طرفدارهای پر و پا قرص امیرخانی هستی ، گیرم که ضعف های کتاب های امیرخانی را یکی یکی فهرست کرده باشی اما به هر حال خودت را طرفدار امیر خانی به حساب می آوری و قاعدتا نباید دل خوشی از کسی داشته باشی که اینقدر بی منطق نسبت به نویسنده محبوبت اظهار نظر می کند!
با همه این ها کافه پیانو رمان روان و خوش دستی است!! و با اغماض های فراوان! حتی می توانم دوستش هم بدارم!!
****** به طور عجیب و غریبی دلم می خواهد اسم یک عالمه آدم را فهرست بکنم! یک عالمه آدم که یک عالمه دوستشان دارم!
مثلا "فاطمه" که به اندازه 8 سال خاطره عزیز است و این روهای اخیر حنوب بود و تو مدام توی فکرش یودی که الان وسط شلمچه است یا به اروند خیره شده؟ و از وسط اروند چه رازهای جدیدی را کشف می کند که تو کشف نکرده ای یا 4 سال پیش که با هم و بی هم کنار اروند بوده اید، خودش کشف نکرده است! همین فاطمه که 5-6 ماه است او را ندیده ای و چقدر دلت برایش تنگ است!
یا "سپیده" که دو هفته پیش خطاب به تو گفته که "معصومه تو آدم مذهبی دوست داشتنی هستی" و تو کلی کیف کرده ای و الان هم که می نویسی خیالت نیست که خواننده های وبلاگت( اگر حوصله شان کشیده باشد و تا اینجای پست را خوانده باشند ) فکر کنند این دختره دچار خودشیفتگی مزمن است ! خیالت نباشد و با این جمله کلی کیف کرده باشی اینقدر که توی این دو هفته هر وقت حالت خوب نبوده ، یاد آوری این جمله حالت را جا آورده باشد و به روی خودت نیاورده باشی که سپیده توی یک رودربایستی شدید این جمله را محض خوش آمد تو گفته که عجیب هم خوشت آمده!
یا "آیناز" که این شبها مدام خوابش را می بینی ومدام نگرانش می شوی و هیج ایمیلی هم از او نمی رسد.
یا "فاطمه یزدی" که دیروز عقد کرد یا "نازنین" که جمعه عقد کرد با "مرضیه تکیه" که 15 فروردین مراسمش است!
یا دایی عزیز کرده با بچه های فامیل که دلت برای یک بحث درست و حسابی با آنها تنگ شده آن هم درست وسط نصف شب توی اصفهان!
یا خیلی های دبگر مثل "پگاهِ" زلال! که باید حالش خوب خوب شود و کاش دلش این باید من را اجابت کند یا "حوری ناز" که نمی فهمی چطور اینقدر خوب است و تو هر چه بی معرفتی می کنی دلگیر نمی شود این نازنین!
یا "نگار" و "اسماء" یا "زهرا صاحبی" که این روزها اولین سالگرد فوت برادر 22 ساله اش و تو از بس نمی دانی چه بگویی تماس نمی گیری و شرمنده ای!
یا مامان و بابا و برادر گرام و...
یا این "4 رفیق گرام دانشگاهی" که چقدر عجیب و شدید و هر روز شدید تر از قبل عزیزند!
گیرم که این یک ماه اخیر مدام حالشان را گرفته باشی. چه ربطی دارد عزیزند و عزیز! خیلی خیلی عزیز!
یا خیلی های دیگر به اضافه 4-5 نفر خاص که بسیار بسیار قبولشان داری و مثل همه آنهایی که اسم بردی و نبردی دوستشان داری!
...
بعید میدانم کسی حوصله کرده باشد تا اینجای این پست را خوانده باشد ، به گمانم طولانی ترین پستم توی این وبلاگ بود!
یا حق