تبليغاتX
مانیای باران

مانیای باران

دل نبندم به کسی،روی نیارم به دری/ تا تو رویای منی، تا تو مددکار منی

زائر

به رویا برایم می ماند!

هنوز باور نمی کنم! بس که عجیب و غریب بود و دور از انتظار مهیا شدن این سفر!

عازم مشهد هستم با دوستان! بیم و امید  زائر شدن یا نشدن تا همین صبح دوشنبه هم با من همراه بود! همین است که انتظار این سفر را بیشتر و دوست داشتنی تر می کند!

یادتان هستم! اگر قابل باشم!

یا حق


سی و یکم فروردین 1388 |

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود


ترس و هراس که نه ! هول و ولا، انگار که هولت بدهند سمت دیوار ، بزنند تخت سینه ات تا بچسپی به دیوار و آن وقت هول کنی! جوری که از لرز پاهایت مدام از دیوار فاصله بگیرند.

ناامیدی نه از قسم اشک و آهش، نه از قسم افسردگی که رفقا دوره ات کنند محض رفع افسردگی! نا امیدی از آن رنگش که گیج بزنی و وسط همین گیج رفتن ها و گیج خوردن ها، به همه بودها و هست ها شک کنی!

قلب نه از آن جنسش که توی سینه خون پمپاژ می کند یا احیانا از آن نوعش که در مواقع خاص در حضور افراد خاص ضربانش بالا و پایین می شود و ملت اسمش را می گذارند عشق!

عشق همان که من از هیچ یک از انواعش تعبیری ندارم و بی خیال که این سر فصل یک یادداشت دیگر است.

از قلب می گفتم ، از قلبی که به یک ضبط صوت دو بانده تبدیل می شود و ضربانش مثل پتک مدام توی سینه بزند، اینقدر که می خواهد سینه را پاره کند.

زلزله شده مگر؟ خمپاره زده اند؟ مگر نوبرش را آورده ای؟ همچین جو گرفته ات انگار از برج میلاد خودت را پرت کرده ای پایین!

.....

ترسیده ام..

                  هول برم داشته

                                       ناامید...

                                                 نمی دانم! نه انشاالله!

صدایی از پس ذهن، از بین یک دالان توی ذهن به گوش می رسد. نه اینکه فکر کنی صدا شفاف است و رسا! نه اینکه فکر کنی فریاد میزند!

تقریبا زمزمه می کند از ته ته ذهن...

-اَلا اِنًّ اَولیاءَ اللّه لاخوفٌ عَلَیهم وَ لا هُم یَحزَنون_

.....

خیالات داشتم! فکر می کردم وسط این دنیای بی سروته می توان رژه رفت! می توان حرف زد ! می توان شعر خواند! می توان وسط این دنیای بی سروته خدا را صدا زد. جوری خدا را صدا زد که همه دلشان برای خدا تنگ شود و همه دسته جمعی خدا را صدا بزنند!

                        خیالات داشتم!

.....

حالا چه خبر است دور برت داشته؟ امر بهت مشتبه شده که الآن درست فکر می کنی؟ یا مثلا در آستانه 21 سالگی پرده از رازهای نا مکشوف جهان برداشته ای؟

.....

در آستانه 21 سالگی فکر می کنم همه عمر به تنهایی خدا را درست صدا زده ام آیا؟ در آستانه 21 سالگی جواب می دهم مگر صدا زدن خدا هم درست و غلط دارد؟

در آستانه 21 سالگی فهمیده ام پای تصمیم های بزرگ زندگی که وسط می آید نمی دانم جه کاره ام! نمی دانم چه می خواهم!ایده آل هایم را گم می کنم! ایده آلهایم را خط می زنم! ایده آلهای دیگران را جایگزین می کنم، جواب نمی دهد!

معادله دو مجهول دارد که هیچ کدام جواب ندارند. حواب نمی دهند!

......

یک عمر خیال می کردم این رفتار توست که برخورد افراد را می سازد!فکر می کردم این عمل تو ست که عکس العملهای دیگران را شکل می دهد...

-حد روابط؟

بی خیال ! یا جوک تعریف می کنی یا خاطره!

یا اینکه توی این دنیا سیر نمی کنی!

-خاطره نیست ! باورکن زنده اش را سراغ دارم!

در آستانه 21 سالگی ترس برم می دارد نکند خاطره شود؟

هول می کنم...قلبم امان نمی دهد...

چشمهایم برق ندارند...شور ندارند ... چشم هایم مات می شوند.

....

انگار کن که وسط این دنیا هیچ کس را نمی شناسم!

انگار کن که از مناسبات عادی مردم سر در نمی آورم. انگار کن که ذهنم اینقدر پشت سر
هم  ERROR می دهد، که تنها راه نجاتش FORMAT  کردن است، تا همه اطلاعات قبلی پاک شود و خدا میداند چه برنامه هایی ریخته شود.

 ..........

اَلا اِنًّ اَولیاءَ اللّه لاخوفٌ عَلَیهم وَ لا هُم یَحزَنون_

آگاه باشید که دوستان خدا هرگز هیج ترس و هیچ اندوهی در دلشان نیست

کاش صدا کمی نزدیک تر بود! آن وقت لابد معجزه ای رخ می داد  و از FORMAT جلوگیری می کرد.

پ.ن:

یادداشت را دیشب نوشتم و امروز وقتی سر جلسه اتفاقا این آیه یعنی آیه 62 سوره یونس را می خوانم لرزه به جانم می افتد.

یا حق

 

بیست و پنجم فروردین 1388 |

دعای تحویل سالم را دو سال است که با تو چک نکرده ام!

تو! تو فکر می کنی من سنگم؟!

من سنگ که نیستم آدمم!!

باور کن آدمم! اینقدر آدم که تو سال پیش روز تولدم اشکم را در میاوری!

اینقدر آدم که دو ماه پیش وقتی بدون برنامه قبلی از خیابانتان عبور می کنم تمام راه را بغض می کنم و مدام فکر میکنم چقدر خوب می شود اگر ناغافل ببینمت!

ببینمت تا باورم بشود هیج فرقی نکرده ای! که همه درباره تو اشتباه می کنند.

تو واقعا فکر می کنی من سنگم که قصد کرده ای تا خرداد برایم نامه بنویسی!!؟

آخ که کاش بدانی سنگ نیستم من!

آخ که کاش بدانی مثل آن روزهای 15 سالگی نگرانت هستم و کاش بدانی یکی از آن 4-5 نفری که توی پست "وقتی سعی می کنم پاهایم روی زمین سخت باشد" نوشتم تو بودی!

تو...

که کاش بدانی من سنگ نیستم! این روزها حتی یک عالمه اشک دارم برای گریستن! آن هم من که همیشه اشک هایم را جایی گم می کردم یا جا می گذاشتم!

سنگ نیستم ... یک آدم حسرت خورده پر از اشکم...

و تو اصلا حواست به تیتر این پست هست؟

یا حق

 

بیست و یکم فروردین 1388 |

واژه ای در قفس است...

عاقد خطبه عقد را می خواند...صدای عاقد خیلی بلند است . اینقدر که به طبقه  پایین که ما هستیم هم می رسد....عاقد خطبه را می خواند و صدایش اینقدر بلند است که من احساس می کنم توی اتاق عقدم و پشت سر مرضیه ایستاده ام!

عاقد برای دومین بار خطبه را می خواند ... آیا وکیلم با مهر 124 سکه و یک جلد کلام الله مجید و یک جفت آینه و شمعدان ...

جلوی آینه ایستاده ام و به لباسم ور می روم... چقدر خوب که این اشک ها باز گشته اند، چقدر خوب که وجود دارند...

بغض می کنم و فکر می کنم خطبه عقد مرضیه را می خوانند و این یکی دیگر خیلی دوست هست ها و با همکلاسی هایی که پیش از این بله گفته اند فرق می کندها!

توی فکرم زمزمه می کنم این یکی مرضیه است!حواست هست معصومه!؟

مرضیه... این حس غریب  . این حیرت  که بعد از بله گفتن دوستان کنار دلم جا خوش می کند از کجا می آید؟  اصلا چه منشائی دارد این بغض ...؟ این بغض که پر است از شادی و تحیر...

مراسم "مرضیه تکیه" بی نظیر بود! فراموشش نمی کنم...

چقدر این دنیا کوچک است اینقدر که توی این مراسم ، همکلاسی دوم دبستانم را که اتفاقا خیلی هم دوستش می دارم را پیدا می کنم و مادرم معلم دوران راهنمایی اش را...

کاش پر باشند از شادی و رضایت و رضایت و رضایت... همه آنهایی که با این خطبه بله می گویند.

....................................................

صداقت.....

چقدر دوستش دارم! فکر کن صداقتی مثل صداقت و البته شجاعت مژگان  را! که وسط وبلاگش هر چه توی دلش هست را می ریزد بیرون، گیرم موضوعش یک علاقه خاص باشد. جدا از موضوع  صداقت مژگان... این روزها فکر می کنم در مسائلی کوچکتر از  این هم اینقدر جسارت و صداقت ندارم!

یا صداقت محض سبا... که توی دلش هیچ جیز نمی ماند ... نمونه اش پست اخیر وبلاگش ...که موضوع پست منشاء گرفته ازیک دلخوری ست.

یا دوستان دیگر که این روزها حرف دلشان را بی پیرایه می گویند و می نویسند...

صداقت...

چقدر این جنس صداقت دور است از من و چقدر حرف دارم ، حرفهایی که نمی گویم و نمی نویسمشان... که نمی خواهم بگویم و بنویسم...

...........................................................

جنگ که نداریم با هم، داریم؟

جنگ داریم با هم؟

توی این معرکه هیج جیز تقسیم نمی کنند...

کاش این فراموشی دست از سر ما بردارد و یادمان باشد توی این معرکه چیزی دستمان را نمی گیرد!

**********************************************************************

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی                      پیشتر زانکه چو گردی زمیان بر خیزم

یا حق

هجدهم فروردین 1388 |

پشت به آسمان...

و حلقه خلقت به چشم ما رسید

پا به پای سحر،

                   حماسه خواند

                                      نبرد کرد ، به رزم افتاد.

دور و دیر اما آن سوی زمین،

                                   پشت به آسمان

مینو آینه را به گواهی خواست

                                   و دوزخ از غار سراغ قابیل را می گیرد.



خط خطی شده در  مهر ماه1385


یا حق

چهاردهم فروردین 1388 |

این روزها که می گذرد شادم!!

زآنجا که پرده پوشی عفو کریم توست          بر قلب ما ببخش که نقدی است کم عیار                                                                           -حضرت حافظ-

***

کاش به کام بوده باشه این روزها و این تعطیلات گذشته!

اگر دو روزی را که سر کار بودم را از این تعطیلات منها کنم ، مساوی می شود با یک زندگی 13 روزه که با قبل و بعدش هیج نسبتی ندارد خالی از هر آنچه که قبلا بوده و بعدا احتمالا پیش خواهد آمد! حتی فاکتور گرفتن این دنیای مجازی! تجربه جالبی بود!

شکر!


*تیتر از اشعار "قیصر امین پور" است.

" این روزها که میگذرد شادم ، شادم که می گذرد این روزها..."

وبلاگ "چشمان یک عبور" به روز شد.

یا حق


سیزدهم فروردین 1388 |
مانیا

مانیای باران! حالا خیلی ها هستند که فلسفه این نام را میپرسند و من برای معنی کردنش باید گریز بزنم به روزهای دور ونزدیک!
مانیا یعنی ماندنی...! یعنی چیزی که قابلیت ماندنی شدن . ماندنی ماندن و مانیایی را دارد. به اضافه ی یکسری خاطرات نوستالزیک ودست نخورده ی قدیمی از خود اسم مانیا که از یک تفاهم دوستانه ی مشترک میآید!!!
واین انتهای آرزوی من برای بارانی ست که برای من معنی محض حقیقت است!
اسم این وبلاگ بیشتر شبیه یک آرزو ست! یک دعا!
به امید روزی که باران برای ابدیت مانیا شود!

چه خبر؟

فرارو

دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي

پيوند هاي سايت الف

فردا

آي طنز

باران

اعتماد

جیره کتاب

قطره

"رادیو جهانی صدای آشنا"

خبرگزاری مهر

عرفان نظر آهاری

سایت ایرانیان خارج از کشور

کتاب نیوز

انتشارات کاروان

باشگاه پرسپولیس

خبرگزاری فارس

روزنامه ی پیروزی

ایسنا

مصطفی مستور

هفته نامه ی چلچراغ

سید محمد خاتمی

کامران نجف زاده

هفته نامه ی شهروند امروز

یادداشت های اخیر

مانیای باران من...

ورا

زائر

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

دعای تحویل سالم را دو سال است که با تو چک نکرده ام!

واژه ای در قفس است...

پشت به آسمان...

این روزها که می گذرد شادم!!

برزگا، گیتی آرا ، نقش بند روزگارا...

از هر دری... وقتی سعی می کنم پاهایم روی زمین سخت باشد!

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

سر بزنی پشیمون نمی شی

یکی بود و... هیچکس نبود !!

حرم یار.آیناز

واحه ي مانا. فاطمه

صاحب دلم پرسپولیس

دنیای منی پرسولیس .بی مقدمه!

موج

یه بسته از همونا!!!

بلندترين صداي دنيا

کوچه های اردیبهشت

نون والقلم

چشمان یک عبور

لبخند مهتاب

fire

دنیای ممد و محمد

به دنبال چراغی

مزدور

رهگذر

تماشاگه

مسيا

جغد سفيد

تیز تیغ کاغذ

تولدی دوباره

دوقلو های دیوانه

عاشقانه

ضامن آهو

مغزهای کوچک

اپسیلون ارابه ران

آرمان شهر

سیستم ظریف

کوچه باغ

روز+نامه

غم وشادی

ما هيچ ما نگاه

ماه نو

زندگی زیباست

جوون ها در دنیای صفر و یک

یکی مثل من

و خداوند عشق را آفرید...

بی قراری توی جیبم پرسه می زند!

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme