هنوز باور نمی کنم! بس که عجیب و غریب بود و دور از انتظار مهیا شدن این سفر!
عازم مشهد هستم با دوستان! بیم و امید زائر شدن یا نشدن تا همین صبح دوشنبه هم با من همراه بود! همین است که انتظار این سفر را بیشتر و دوست داشتنی تر می کند!
ترس و هراس که نه ! هول و ولا، انگار که هولت بدهند سمت دیوار ، بزنند تخت سینه ات تا بچسپی به دیوار و آن وقت هول کنی! جوری که از لرز پاهایت مدام از دیوار فاصله بگیرند.
ناامیدی نه از قسم اشک و آهش، نه از قسم افسردگی که رفقا دوره ات کنند محض رفع افسردگی! نا امیدی از آن رنگش که گیج بزنی و وسط همین گیج رفتن ها و گیج خوردن ها، به همه بودها و هست ها شک کنی!
قلب نه از آن جنسش که توی سینه خون پمپاژ می کند یا احیانا از آن نوعش که در مواقع خاص در حضور افراد خاص ضربانش بالا و پایین می شود و ملت اسمش را می گذارند عشق!
عشق همان که من از هیچ یک از انواعش تعبیری ندارم و بی خیال که این سر فصل یک یادداشت دیگر است.
از قلب می گفتم ، از قلبی که به یک ضبط صوت دو بانده تبدیل می شود و ضربانش مثل پتک مدام توی سینه بزند، اینقدر که می خواهد سینه را پاره کند.
زلزله شده مگر؟ خمپاره زده اند؟ مگر نوبرش را آورده ای؟ همچین جو گرفته ات انگار از برج میلاد خودت را پرت کرده ای پایین!
.....
ترسیده ام..
هول برم داشته
ناامید...
نمی دانم! نه انشاالله!
صدایی از پس ذهن، از بین یک دالان توی ذهن به گوش می رسد. نه اینکه فکر کنی صدا شفاف است و رسا! نه اینکه فکر کنی فریاد میزند!
تقریبا زمزمه می کند از ته ته ذهن...
-اَلا اِنًّ اَولیاءَ اللّه لاخوفٌ عَلَیهم وَ لا هُم یَحزَنون_
.....
خیالات داشتم! فکر می کردم وسط این دنیای بی سروته می توان رژه رفت! می توان حرف زد ! می توان شعر خواند! می توان وسط این دنیای بی سروته خدا را صدا زد. جوری خدا را صدا زد که همه دلشان برای خدا تنگ شود و همه دسته جمعی خدا را صدا بزنند!
خیالات داشتم!
.....
حالا چه خبر است دور برت داشته؟ امر بهت مشتبه شده که الآن درست فکر می کنی؟ یا مثلا در آستانه 21 سالگی پرده از رازهای نا مکشوف جهان برداشته ای؟
.....
در آستانه 21 سالگی فکر می کنم همه عمر به تنهایی خدا را درست صدا زده ام آیا؟ در آستانه 21 سالگی جواب می دهم مگر صدا زدن خدا هم درست و غلط دارد؟
در آستانه 21 سالگی فهمیده ام پای تصمیم های بزرگ زندگی که وسط می آید نمی دانم جه کاره ام! نمی دانم چه می خواهم!ایده آل هایم را گم می کنم! ایده آلهایم را خط می زنم! ایده آلهای دیگران را جایگزین می کنم، جواب نمی دهد!
معادله دو مجهول دارد که هیچ کدام جواب ندارند. حواب نمی دهند!
......
یک عمر خیال می کردم این رفتار توست که برخورد افراد را می سازد!فکر می کردم این عمل تو ست که عکس العملهای دیگران را شکل می دهد...
-حد روابط؟
بی خیال ! یا جوک تعریف می کنی یا خاطره!
یا اینکه توی این دنیا سیر نمی کنی!
-خاطره نیست ! باورکن زنده اش را سراغ دارم!
در آستانه 21 سالگی ترس برم می دارد نکند خاطره شود؟
هول می کنم...قلبم امان نمی دهد...
چشمهایم برق ندارند...شور ندارند ... چشم هایم مات می شوند.
....
انگار کن که وسط این دنیا هیچ کس را نمی شناسم!
انگار کن که از مناسبات عادی مردم سر در نمی آورم. انگار کن که ذهنم اینقدر پشت سر هم ERRORمی دهد، که تنها راه نجاتش FORMAT کردن است، تا همه اطلاعات قبلی پاک شود و خدا میداند چه برنامه هایی ریخته شود.
عاقد خطبه عقد را می خواند...صدای عاقد خیلی بلند است . اینقدر که به طبقهپایین که ما هستیم هم می رسد....عاقد خطبه را می خواند و صدایش اینقدر بلند است که من احساس می کنم توی اتاق عقدم و پشت سر مرضیه ایستاده ام!
عاقد برای دومین بار خطبه را می خواند ... آیا وکیلم با مهر 124 سکه و یک جلد کلام الله مجید و یک جفت آینه و شمعدان ...
جلوی آینه ایستاده ام و به لباسم ور می روم... چقدر خوب که این اشک ها باز گشته اند، چقدر خوب که وجود دارند...
بغض می کنم و فکر می کنم خطبه عقد مرضیه را می خوانند و این یکی دیگر خیلی دوست هست ها و با همکلاسی هایی کهپیش از این بله گفته اند فرق می کندها!
توی فکرم زمزمه می کنم این یکی مرضیه است!حواست هست معصومه!؟
مرضیه... این حس غریب. این حیرت که بعد از بله گفتن دوستان کنار دلم جا خوش می کند از کجا می آید؟اصلا چه منشائی دارد این بغض ...؟ این بغض که پر است از شادی و تحیر...
مراسم "مرضیه تکیه" بی نظیر بود! فراموشش نمی کنم...
چقدر این دنیا کوچک است اینقدر که توی این مراسم ، همکلاسی دوم دبستانم را که اتفاقا خیلی هم دوستش می دارم را پیدا می کنم و مادرم معلم دوران راهنمایی اش را...
کاش پر باشند از شادی و رضایت و رضایت و رضایت... همه آنهایی که با این خطبه بله می گویند.
چقدر دوستش دارم! فکر کن صداقتی مثل صداقت و البته شجاعت مژگانرا! که وسط وبلاگش هر چه توی دلش هست را می ریزد بیرون، گیرم موضوعش یک علاقه خاص باشد. جدا از موضوعصداقت مژگان... این روزها فکر می کنم در مسائلی کوچکتر ازاین هم اینقدر جسارت و صداقت ندارم!
یا صداقت محضسبا... که توی دلش هیچ جیز نمی ماند ... نمونه اش پست اخیر وبلاگش ...که موضوع پست منشاء گرفته ازیک دلخوری ست.
یا دوستان دیگر که این روزها حرف دلشان را بی پیرایه می گویند و می نویسند...
صداقت...
چقدر این جنس صداقت دور است از من و چقدر حرف دارم ، حرفهایی که نمی گویم و نمی نویسمشان... که نمی خواهم بگویم و بنویسم...
زآنجا که پرده پوشی عفو کریم توست بر قلب ما ببخش که نقدی است کم عیار -حضرت حافظ-
***
کاش به کام بوده باشه این روزها و این تعطیلات گذشته!
اگر دو روزی را که سر کار بودم را از این تعطیلات منها کنم ، مساوی می شود با یک زندگی 13 روزه که با قبل و بعدش هیج نسبتی ندارد خالی از هر آنچه که قبلا بوده و بعدا احتمالا پیش خواهد آمد! حتی فاکتور گرفتن این دنیای مجازی! تجربه جالبی بود!
شکر!
*تیتر از اشعار "قیصر امین پور" است.
" این روزها که میگذرد شادم ، شادم که می گذرد این روزها..."
مانیای باران! حالا خیلی ها هستند که فلسفه این نام را میپرسند و من برای معنی کردنش باید گریز بزنم به روزهای دور ونزدیک! مانیا یعنی ماندنی...! یعنی چیزی که قابلیت ماندنی شدن . ماندنی ماندن و مانیایی را دارد. به اضافه ی یکسری خاطرات نوستالزیک ودست نخورده ی قدیمی از خود اسم مانیا که از یک تفاهم دوستانه ی مشترک میآید!!! واین انتهای آرزوی من برای بارانی ست که برای من معنی محض حقیقت است! اسم این وبلاگ بیشتر شبیه یک آرزو ست! یک دعا! به امید روزی که باران برای ابدیت مانیا شود!