تبليغاتX
مانیای باران

مانیای باران

دل نبندم به کسی،روی نیارم به دری/ تا تو رویای منی، تا تو مددکار منی

برزگا، گیتی آرا ، نقش بند روزگارا...

بی اعتنایی به این جشنواره رنگ و این سنت هایی  رسیده و نرسیده که گاهی دوستش داریم و گاهی هم نه، و این هستی که زیست و حیاتش را به رخ می کشد، باور کنید شدنی نیست!

اینجا می نویسم بعد از اینکه "سیر" آخرین سین هفت سین را هم گوشه ی سفره گذاشتم و نگاه می کنم به تخم مرغ های رنگی که امسال رنگ آمیزی ام را دوست ندارم و هر لحظه چهره دایی ها را مجسم می کنم که دایی ارشد بی آنکه بخواهد دلگیرم کند می گوید تخم مرغ های خاله رو دیدی و این  یعنی اینکه چقدر تخم مرغ های خاله قشنگ شده و انتظار داشته باشد که خواهر زاده اش به خاله نقاشش رفته باشد که اصلا نرفته و بعد از قریب 21 سال نمی دانم چرا دایی گرام همجنان به من امید دارد ! و دایی عزیز کرده که احتمالا توی چشمهایم نگاه می کند و همان طور که به امضایم گیر می دهد به رنگ آمیزی تخم مرغهایم هم گیر می دهد و رک و راست می گوید " حالا این یعنی چی؟"

کنار سفره می نشینم ،غرق این همه رنگ و نقش می شوم و فکر می کنم  چقدر همه چیز فراهم است تا سال را قشنگ تحویل بدهیم و بگیریم، اما باور کنید همه این رنگ ها و نقش ها و آداب ها و ادب ها و سنت ها و...و... چیزی کم داشت اگر "یا مقلب القلوب " را نداشتیم اگر قرار بود که بدون مقدمه جینی صدای توپ به گوشمان برسد و بعد هم صدای آشنای "آغاز سال هزار و سیصد و چند " هجری شمسی را ! چقدر  خوشحالم که بین این همه رنگ جای دعای "احسن الحال" خالی نیست و ما همه مان چیزی کم نداریم اگر کم نگذاریم!

دلم می خواهد نامم و یادم وسط تغزل دعاهای همه تان ناگهان از راه برسد تا خدا به واسطه دلهای شما یک بار دیگر نگاهم کند.

اما قبل از آن و بعد از آن، قبل از حضور و  ورود هر کسی یا هر جیزی یا هر تمنا و آرزویی ؛ بیا دعا کینم بیشتر از این دیر نشود! بیا دعا کنیم در عبور از این همه سال که گذشته و ما دیر کرده ایم امسال را دیر نکنیم و  سر قرار یکی از این جمعه ها برسیم که باور عمیق دارم صاحب عصرمان سالهاست منتظرمان است که از وسط این ترافیک رها شویم  به او ملحق شویم. دعای آمدنش را ، دعای فرجش را همه بچه مدرسه ای های شهرمان از بر  هستند ، ما یادمان نرود.

بهترین ها را دقیقا آنطور که می خواهید برایتان آرزو دارم

و یک آرزوی خاص ، از پروردگار نور و روشنی می خواهم که امسال، سال تو باشد ، سالی که به همه قرار هایت با خودت برسی و هر آنچه که پیش از این خواسته ای و فرصت نشد که آنها را لمس کنی ، امسال اجابت شود! هر کار عقب افتاده، هر آرزوی در دل مانده ، هر سخن نگفته و هر تصمیم نگرفته!

نوروزتان مبارک

.....................

*** وبلاگ چشمان یک عبور به روز است.

****" آلبرت انیشتن .زکریا رازی.اسحاق نیوتن.پروفسور حسابی .من و سایر دانشمندان سال خوشی را برای شما آرزومندیم" این جالب انگیزتزین تبریکی بود که این روزها دریافت نمودم!!

 

 

بزرگا گیتی آرا  نقش بند روزگارا ،

                                            ای بهار ژرف!

به دیگر روز و دیگر سال تو می آیی و

باران در رکابت ، مژده دیدار و بیداری

                    تو می آیی

و همراهت شمیم و شرم شبگیران

و لبخند جوانه ها که می رویند از تنواره پیران

تو می آیی و در باران رگباران

صدای گام نرما نرم تو بر خاک

سپیداران عریان را به اسفندارمذ تبریک خواهد گفت...

                                                                         _دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی _

سی ام اسفند 1387 |

از هر دری... وقتی سعی می کنم پاهایم روی زمین سخت باشد!

هشدار!

این پست بسی طولانی ست! پاراگراف هایش هم هیچ ربطی به یکدیگر ندارند!

.....................

*حساب کن نزدیک نوروز باستانی ایران هستی! بعد، تبریک سال نوی ایران را برای عدم برخورد به شلوغی خط ها 4 روز زودتر برایت به انگلیسی بفرستند که

Please accept my warm greeting for happy new year in advance….

و باقی ماجرا!

باور کیند همه با هم قاطی کرده ایم شاید هم تک تک! اما بی برو برگرد قاطی کرده ایم! تبریک نوروز ایران به انگلیسی!!

 

** عزیزان خانه سینما و شورای انقلاب فرهنگی و صدا و سیما دست به یکی کرده اند تا برای مقابله  با mbc Persian و باقی کانال هایی از این دست، شبکه تلویزیونی سینما را راه اندازی کنند. اما وقتی برای پیگیری خبر می خواهی سراغ معاونت سیما بروی، همچین ناگهانی باخبر می شوی که این جریان چیزی در مایه های آپولو هوا گردن یا همین ماهواره امید خودمان است که مسائل امنیتی زیادی  پیرامونش چرخ می زنند و  فعلا جریان باید مسکوت گذاشته شود و تو به هر دری می زنی که این خبر تقریبا دست اول را از دست ندهی اجازه نمی دهند! مبادا این آپولو هوا نشود!

تو هم از سر حرص جریان را وسط وبلاگت جار می زنی تا 10- 15 خواننده ات از این خبر مهم امنیتی با خبر شوند و خدای نکرده نادانسته روزشان را شب نکنند یا برعکس!!

 

*** هم اکنون که می نویسم وسط کوچه و خیابان میدان جنگ است و صدای دزدگیرهای ماشین ها هم قطع نمی شود. شیشه پنحره هم هر از گاهی می  لرزد و هر از جند لحظه ای هم من از جا می پرم!

از چهارشنبه سوری سال 84 به این طرف خصومت شدیدی با چهارشنبه سوری دارم! از همان روز مزخرفی می گویم که برای سر زدن به بچه ها رفته بودم صابرین( نام دبیرستان اینجانب که در آن به تحصیل علم و زندگی برداختیم!) . رفته بودم به صابرینی که حدود 6 ماهی می شد به جای نشستن پشت میز و نیمکت های قدیمی و صمیمی اش ، رفته یودم بیخودی نشسته بودم روی صندلی های یکنفره و مدرن "طلوع" که از همه چیزش بیزار بودم، من اما هر فرصتی که پیدا میکردم راه کج می کردم سمت صابرین و پشت همان میز و نیمکت های قدیمی مان جا خوش می کردم!

از چهارشنبه سوری سال 84 می گفتم که صابرین را وسط دود دیدم و بغضم گرفت و... وبغضم باید می ترکید اگر کمی فقط کمی شبیه آدمیزاد بودم! بغضم باید می ترکید وقتی همان روز آیناز از اتفاقات ناگوار دانشگاه صنعتی شریف با خبرم کرد!

توی کوچه ما خود خط مقدم است!

 

**** یک جشنواره بین المللی فیلم های اسلامی در سودان بر پا شده که 113 فیلم در آن شرکت دارند. از این 113 فیلم ، 99 تایش فیلم های ایران است!

پیشنهاد من این است که بی خیال پیگیری خبر باشید و به این مزاح من باب اسم بین المللی بودن جشنواره وقعی ننهید!

 

***** "کافه پیانو" فرهاد جعفری را یک نفس خواندم و تمام شد! و از این بابت از فرهاد جعفری ممنونم! بابت اینکه می شد کتابش را یک نفس خواند! گیرم که کلی از نظرها و اعتقادات نویسنده را هم قبول نداشته باشی، یا کتاب پر باشد از چیزی که "مرضیه" اسمش را گذاشته مصرف گرایی و تو حوصله نداشته باشی که اسم دیگری برایش پیدا کنی با اینکه از نویسنده کتاب دل خوشی نداشته باشی، چون به هر حال تو از طرفدارهای پر و پا قرص امیرخانی هستی ، گیرم که ضعف های کتاب های امیرخانی را یکی یکی فهرست کرده باشی اما به هر حال خودت را طرفدار امیر خانی به حساب می آوری و قاعدتا نباید دل خوشی از کسی داشته باشی که اینقدر بی منطق نسبت به نویسنده محبوبت اظهار نظر می کند!

با همه این ها کافه پیانو رمان روان و خوش دستی است!! و با اغماض های فراوان! حتی می توانم دوستش هم بدارم!!

 

****** به طور عجیب و غریبی دلم می خواهد اسم یک عالمه آدم را فهرست بکنم! یک عالمه آدم که یک عالمه دوستشان دارم!

مثلا "فاطمه" که به اندازه 8 سال خاطره عزیز است و این روهای اخیر حنوب بود و تو مدام توی فکرش یودی که الان وسط شلمچه است یا به اروند خیره شده؟ و از وسط اروند چه رازهای جدیدی را کشف می کند که تو کشف نکرده ای یا 4 سال پیش که با هم و بی هم کنار اروند بوده اید، خودش کشف نکرده است! همین فاطمه که 5-6 ماه است او را ندیده ای و چقدر دلت برایش تنگ است!

یا "سپیده" که دو هفته پیش خطاب به تو گفته که "معصومه تو آدم مذهبی دوست داشتنی هستی" و تو کلی کیف کرده ای  و الان هم که می نویسی خیالت نیست که خواننده های وبلاگت( اگر حوصله شان کشیده باشد و تا اینجای پست را خوانده باشند ) فکر کنند این دختره دچار خودشیفتگی مزمن است ! خیالت نباشد و با این جمله کلی کیف کرده باشی اینقدر که توی این دو هفته هر وقت حالت خوب نبوده ، یاد آوری این جمله حالت را جا آورده باشد و به روی خودت نیاورده باشی که سپیده توی یک رودربایستی شدید این جمله را محض خوش آمد تو گفته که عجیب هم خوشت آمده!

یا "آیناز" که این شبها مدام خوابش را می بینی ومدام نگرانش می شوی و هیج ایمیلی هم از او نمی رسد.

یا "فاطمه یزدی" که دیروز عقد کرد یا "نازنین" که جمعه عقد کرد با "مرضیه تکیه" که 15 فروردین مراسمش است!

یا دایی عزیز کرده با بچه های فامیل که دلت برای یک بحث درست و حسابی با آنها تنگ شده آن هم درست وسط نصف شب توی اصفهان!

یا خیلی های دبگر مثل "پگاهِ" زلال! که باید حالش خوب خوب شود و کاش دلش این باید من را اجابت کند یا "حوری ناز" که نمی فهمی چطور اینقدر خوب است و تو هر چه بی معرفتی می کنی دلگیر نمی شود این نازنین!

یا "نگار" و "اسماء" یا "زهرا صاحبی" که این روزها اولین سالگرد فوت برادر 22 ساله اش و تو از بس نمی دانی چه بگویی تماس نمی گیری و شرمنده ای!

یا مامان و بابا و برادر گرام و...

یا این "4 رفیق گرام دانشگاهی" که چقدر عجیب و شدید و هر روز شدید تر از قبل عزیزند!

گیرم که این یک ماه اخیر مدام حالشان را گرفته باشی. چه ربطی دارد عزیزند و عزیز! خیلی خیلی عزیز!

یا خیلی های دیگر به اضافه 4-5 نفر خاص که بسیار بسیار قبولشان داری و مثل همه آنهایی که اسم بردی و نبردی دوستشان داری!

...

بعید میدانم کسی حوصله کرده باشد تا اینجای این پست را خوانده باشد ، به گمانم طولانی ترین پستم توی این وبلاگ بود!

 

یا حق

بیست و هفتم اسفند 1387 |

کتاب "فصل آخر" گیتا گرکانی برنده بخش داستان جایزه ادبی پروین اعتصامی شد.بماند که محل اعراب این جایزه پروین اعتصامی را من یکی نفهمیدم .

 درباره فصل آحر اینجا نوشته ام!

یکی از دوستانِ ایضا همکار با گرکانی تماس می گیرد تا درباره کتابش و جایره اش در برنامه "پاتوق ایرانی" گفتگوی زنده داشته باشیم. قبول نمی کند حق هم دارد درباره جشنواره پروین چیزی نمی داند و آن دوستی هم که تماس گرفته کتاب را نخوانده!

خودم تماس می گیرم تا راضیش کنم. گرم صحبت می کند! خیلی گرم... هم صحبت خوبی ست . توی 3-4 جمله اول از کتابش می گویم  تا خیالش راحت شود یکی این وسط کتابش را خوانده.

می گوید مشکلی برای صحبت ندارد منتها باید بداند درباره چه چیزی باید صحبت کند و..می گویم قصد داریم درباره کتابتون صحبت کنیم،درباره اینکه شما شخصا آدم تقدیر گرایی هستین که این تقدیر گرایی اینقدر در سراسر داستان به چشم می خوره یا فکر می کنین برای این داستان لازم بوده؟

شخصیت صمیمی و گرمی دارد بین نویسنده ها تقریبا کمیاب است. مکثی طولانی می کند و می گوید  شما جوون ها به چه چیزهایی فکر می کنید!! تا حالا به این بعد داستان فکر نکرده بودم!

کمی مکث می کند و حرف را ادامه می دهد که الان که فکر می کنم می بینم انگار حق با شماست. توی  کتاب تقدیر گرایی زیاد هست. البته من آدم تقدیر  گرایی نیستم اما معتقدم ما ایرانی ها زندگی نمی کنیم زندگی رو برامون می سازند! _اول خیال می کنم سیاسی حرف می زند اما جلوتر که می رویم ،می بینم بحث دیگری دارد._"همه یک سرنوشت داریم! خومون رو فریب می دیم که به خاطر بچه ام به خاطر همسرم به خاطر x  و y از جان گذشتگی کردم ولی واقعیت اینه که ما خودمون توی سرنوشت خودمون نقشی نداریم . سرنوشتمون رو بقیه برامون رقم می زنند!"

 باید حواسم جمع باشد که گفتگوی برنامه را از دست ندهم در عین حال با نظرش هم  موافق نیستم و می گویم یعنی ما با نسل های قبلی فرقی نداریم؟ توی کتاب شما  یه سرنوشت برای سه نفر تکرار میشه واقعا قادر به تغییری توی این زندگی نیستیم؟

پر از انرژی است اما می گوید تا وقتی که آدم جوونه زیر بار این حرف ها نمیره اما باور کن جریان همینیه که برات میگم!

می گوید دوست دارم به شماها به شما جوون ها کمک کنم . من می دونم که چقدر  کارتون سخته . الان یه سختی داره .بعد هم که بخواین ازدواج بکنین بزرگترین اشکالتون "این" کارتونه. لبخندی می زنم که قطعا از پشت تلفن نمی بیند و فکر می کنم این جمله یک پست می طلبد!!

بعد تر می پرسد که فضای کتاب از ذهنت دور نبود؟ (زمان داستان مربوط به 60-70 سال پیش است)

آخه نسل شما که کتاب نمی خونه چطور  حوصله می کنه بره سراغ یه همچین کتابی؟

جواب می دهم که نسل ما اینقدر ها هم بد نیست و جواب باقی سوالهایش را همچنین!

گفتگوی خوبی ست دلم می خواهد بی خیال برنامه و قرار اربتاط تلفنی همینطور این گفتگو را کش بدهم! خودش هم بی میل نیست و این مرا سر ذوق می آورد!

از کتابهای در دست ترجمه اش می گوید . از برنامه که برای اروپا پخش می شود صحبت می کنم. از کانادا می گوید که اقامتش را دارد و می گوید فقط به درد زندگی حیوانات می خورد . درباره کتابش حرف می زنیم  و از سرشلوغیش می گوید و اینکه نمی داند چرا اینقدر کار می کند. از تقدیر می گوید و از تغییری که می خواهد در اطرافش ایجاد کند صحبت میکنم  که جواب می دهد من فقط می خواهم خودم را تغییر دهم!

از سنم سوال می کند ، رشته تحصیلی و دانشگاه! وقتی می شنود، دانشگاه علامه بلافاصله می گوید: آهان! علامه!!! بچه های علامه خوبن!_ ومن فکر می کنم :دانشگاه ما ممکن است حیاطش از حیاط مهد کودک دوران خردسالی اینجانب 2 وجب بزرگتر باشد یا ممکن است که توی سایت کامپیوترش 6 کامپیوتر سالم بیشتر نداشته باشد یا کلا خبر خاصی درش نباشد اما تا دلتان بخواهد اسم و رسم دارد اینقدر که هر کسی را می گیرد!_

سفارش می کند که اسپانیایی بخوانم !!  و بعد آن هم تعارف می کند که کتاب جدیدش " پنجره های عوضی " را قبل از چاپ می فرستد که بخوانم! از "فصل آخر" می گویم که دوستش دارم  و نظرش که با آن هم عقیده نیستم!

قرار ساعت ۱۰:۳۰ شب را گذاشته ام. شب وقتی تماس می گیرم سفارش می کنم که رادیو برای ایرانیان خارج از کشور است کمی با ایرانی ها مهربانتر باشد، می خندد. انصافا هم مهربان حرف می زند!


.....

شاید کم نباشد اوقاتی که خودمان را آرام می کنیم که اگر فلان کار  را انجام دادم یا بالعکس انجامش ندادم به خاطر آن صلاح و این مصلحت بوده اما  هر جور حساب می کنم می بینم ایرانی و غیر ایرانی ندارد ، گیرم  کلی سنت دست و پاگیر داشته باشیم  که محدودمان کند اما انسان مختار آفریده شده! هر چقدر هم گرکانی بگوید ،این فکر و این حرف ها اختصاص به دوران جوانی دارد . زیر بار نمی روم که ما ایرانی ها خودمان زندگی نمی کینم و زندگی را برایمان می سازند!

یک بار دیگر کتاب فصل آخر نوشته گیتا گرکانی را که انتشارات کاروان منتشر کرده را توصیه می کنم این بار با ذکر این مطلب که نویسنده اش بسیار دوست داشتنی ست.

پ.ن: دوست دارم از جزیره سرگردانی بنویسم . کاش فرصت  و حوصله اش باشد!

یا حق


بیست و سوم اسفند 1387 |

سالهای سرگردانی...

" جزیره سرگردانیِ"  سیمین دانشور را بار اول دوم دبیرستان بودم که خواندم."  ساربان سرگردان" جلد دوم کتاب را یک سال بعد. و هر چقدر که اولی را دوست دارم آرزو می کنم که کاش دومی نوشته نمی شد و آرمان شهر یکی مثل من را در هم نمی ریخت!بگذریم…

این روزها به گمانم برای ششمین بار است که جزیره سرگردانی را دست گرفته ام و این هر چند که توفیق اجباری است که برنامه اقلیم قلم نصیبم کرده اما شدیدا این اجبار را دوست می دارم!

جزیره سرگردانی برایم مثل فیلم " پری" داریوش مهرجویی ست  که با هر بار تکرارش  نکته جدیدی را کشف می کنم و با هر تکراری بیشتر در می یابم چقدر نفهمیده ام این کتاب و فیلم را!

حرف زیاد دارم از جزیره سرگردانی که انشالله به همین زودی ها خواهم نوشت اما فعلا قصد دارم دعوتتان کنم به قسمت هایی از جلد دوم این کتاب، یعنی ساربان سرگردان!

 

"هستی" شخصیت اول داستان به همراه دوستش "مراد" به جهت فعالیت های سیاسی  در رژیم سابق به جزیره سرگردانی تبعید شده اند . گرما و طوفان شن جزیره ،حکم قاتل قطعی مراد وهستی را دارد و…

مهمانتان می کنم به قسمت هایی از کتاب به قلم سیمین که من عجیب و بسیار دوستش دارم!

…هستی گفت : ببین مراد . سرِ خارها سبز است . بهار به اینجا هم سری زده و این سبزی هم زبان خداست  وهم نشانه امید.

-این امید و این خدای تو کلافه ام میکند . چه امیدی؟امید واهی خوش خیالی ست. باید تلاش کرد . وقتی امید نداشته باشی  پشتش نومیدی هم نمی آید . آدمهای زیاد امیدوار وقتی امید هایشان را برباد رفته می بینند حتی ممکن است دست به خودکشی هم بزنند.

 

…."خدا همین نزدیکی هاست و با جوانه سبز خار ها با من حرف زد . خورشید ، تشعشع داغش چشمهایم را می زند . اما دریاچه نمک مثل آینه از انعکاس خورسید می درخشد و افق که به کویر می پیوندد. اگر خدا به زبان قوس قزح با من حرف می زد … اگر به زبان نسیم . حتی با صدای باد….. در این بی کرانگی بی آب روی نمکها از تشنگی می میریم. زیر این آسمان لایتناهی و سکوت ابدی … آن شب "کراسلی" می گفت می ببینی ما امریکایی ها جقدر انسان دوستیم ؛ آمده ایم در کویر ایران مطالعه می کنیم.می گفت می خواهیم کویر ایران را آباد کنیم با کشت درخت های گز. خارها ماسه ها را بغل کرده اند تا بتوانند ریشه بدوانند . تپه مقابل مثل شتری خوابیده است . مادرش را گم کرده است . نه مثل فیل . نه مثل گاو. سرم چه گیجی می رود.باید بعد از ظهر باشد . لابد گرمای کویر مثل گرمای کره ماه است .شهری میبینم با گنبد و گلدسته . کف شهر قیر ریخته اند. قیر داغ که می ترسم پا بر آن بگذارم. صدای موذن. نه هوهوی باد است . مردم شهر سیاهپوشند . شهر محو می شود . سراب، سراب"

مراد داد زد: هستی بپر بالا هی بپر و گرنه زیر شن ها مدفون می شویم.

 هستی سرش گیج رفت . احساس کرد جان از تنش دارد بیرون می رود . روی شن ها افتاد –دراز کش- صداها را در هم برهم می شنید. صدای مراد: هستی خواهش می کنم نمیر.خواهش می کنم  پیش از من نمیر.

 تو را به خدایی که میپرستی نمیر. هستی نمیر. هستی ! خدا فکر دانش ها و هنر های بشری است . فکر مرگ هم هست. به مرگ فکر نکن.

    اشکهای مراد را بر صورتش حس می کرد. بعد ندانست مرادبا چه بادش می زند . بادبزن؟ بادبزن های جهان کجا بودند؟ پلکهای هستی جایی برای دیدار باز کردند . دید مراد و کنارش نشسته و با بالاپوشش بادش می زند.

…..

مراد سر به آسمان بر می افرازد : ای خدا اگر هستی، هستی مرا نجات بده.

 

مراد هی روی صورت هستی اشک می ریزد و با بالاپوش خود بادش می زند و هی می گوید : نمیر. نمیر

هستی چشم گشود. مراد سر به آ سمان کرد . گفت: پس تو هستی.

 

 

نمی دانم حوصله کردید بخوانید یانه!

خواستم کمی آشنا شوید  با این نثر. برای حرف هایی که در روزهای آینده انشالله خواهم نوشت و اینکه شاید دوست داشته باشید، قصه این سرگردانی همیشگی بشر را با قلم سیمین بخوانید ومن اگر قابل بدانید جزیره سرگردانی را به شدت و حدت توصیه می کنم!

یا حق

سیزدهم اسفند 1387 |

ترم اول  بودیم استاد ها شاکی بودند!

" هنوز باورتان نشده اینجا دبیرستان نیست"

استاد ها شاکی بودند. بچه ها بی توجه!

اجازه خواستم صحبت کنم  که استاد اجازه بدین روال طبیعیمون رو بگذرونیم .برسیم به ترم 5 و 6 و افسردگی و بی انگیزگی سرسنگینی و دریافت فضای دانشگاه و....حالا فعلا سر خوشیم ! فعلا!!

...

حالا هوای نفس کشیدن هم نیست! اینجا ترم 5 است! هیچ فرقی نکرده ایم با ترم 1!

خود خفقان!

 

پرتیم بابا پرت!

خیلی پرت!

....

این کلاس ها  روز به روز غیر قابل تحمل تر می شود!

پرتیم بابا پرت!

.........

راستی اینجا مانیا ست !!! وبلاگ من!

سر زده تشریف آوردید!همچین بی دعوت!

 آدرس را درست داده اند! وبلاگ خودم است!

در خدمت باشیم!

یا حق

یازدهم اسفند 1387 |

غربت قریب...

برای خداحافظی قرار گذاشته ام. دقیقا 4 سال پیش...

لحظه آخر مرا می کشد کنار . تا همین 1 دقیقه قبل شوخی می کرد اما من را که می کشد کنار، اشک یک  دور چشم های سیاهش را شسته .همان چشمهایی که خیلی دوستش دارم را... و آرام زیر گوشم میگوید " معصومه توی بقیع من رو یادت نره"

اعتراف می کنم آن لحظه از بقیع هیچ چیز نمی فهمیدم ... هیچ چیز . راستش آن حجم احساس را هم نفهمیدم . من عازم خانه خدا بودم . می توانست بگوید روبه روی خانه خدا. توی حرم پیغمبر بین صفا  ومروه...

اما گفت بقیع...

.......................

روز اولیست که وارد مدینه شده ایم ،قصد زیارت بقیع را می کنیم  . عازم که می شویم با خبر می شویم ساعت باز کردن درب های بقیع چند روزی است تغییر کرده. راهمان نمی دهند.

غم همه دلم را پر کرده... نزدیک غروب است... ایرانی ها کنار درب  های بسته بقیع دعای کمیل می خوانند.دعای کمیل نبود که تو بگو حال و هوای شب 21 رمضان.... متحیرم چرا هیچ کس جلودارمان نشد.. چه صفایی داشت کمیل آن شب... اما درب های بقیع بسته بود ... بسته!

....

فردایش عازم می شویم. می گویند دیر رسیدید درب ها رابسته اند. دیر نرسیده بودیم و سر وقت آنحا بودیم . اذیت می کنند. طبق معمول...درب ها را باز نمی کنند. غمین باز میگردم...

بقیع به رویا بدل شده... گفته بود توی بقیع دعایش کنم اگر نشد چه؟

 

شب خواب می بینم درها را باز کرده اند . از پله ها هم بالا می روم اما همین که می خواهم به پنچره ها برسم ، همین که می خواهم رویم را سمت مزار ها کنم و سلام دهم. کسی مانعم می شود....

توی خواب هم زیارت نمی کنم..

روز بعدش قبل تر از ساعت مقرر کنار دربهای بسته ایم. در را باز می کنند و از هر پله ای که بالا میروم، فکر می کنم که الان کسی مانعم می شود...

کسی جلو دارم نمی شود... پاهایم سست شده . به پاهایم وزنه وصل کرده اند جلو نمی روند. جلو نمی روند...

چقدر طول می کشد که خودم را به پنجره ها برسانم نمی دانم... بابا و برادرم را می بینم که وارد قبرستان می شوند. نگاهم روی شان ثابت می ماند. بعد تر بابا را می بینم که به سمت چهار بقعه اشاره می کند و بقعه ها را نشان امیرصالح می دهد.... برای اولین بار در طول زندگیم دلم می خواهد که مرد باشم! جای امیر صالح ، جای بابا! وسط بقیع!

گفتم بقعه؟! بقعه کجا بود . چهار قلوه سنگ نشان چهار امام مظلوم ماست...

اینجا به نوحه خوان نیازی نیست. مقتل هم لازم نداری. ذکر مصیبت هم به کارت نمی آید. اینجا فقط کافیست چشم داشته باشی .چشم هایی که از بین پنجره ها غربت بقیع را ببینند. اینجا همین که چشم داشته باشی و نگاه کنی می توانی تا خود ابدیت گریه کنی. تا وقتی که چشمهایت سو دارند و می بینند نگاه  میکنی و اشک بدون خواست و اراده تو می لغزد و پایین می آید.

حتی آدم مسخره و بی اشکی مثل من هم آن وسط یک دریا اشک دارد برای گریه کردن... یک اقیانوس!

 دل که نمی کنی... دلت را می کنند... پاره پاره می کنندو چنگ می اندازند و تو نگاهت روی قلوه سنگ دوم ثابت مانده، آنجا که نشان  امام دومت  است.

بر می گردی سمت گنبد خضرا و فکر می کنی پیامبر غربت  فرزند نازنینش را چگونه تاب می آورد این هم سال؟ و چه دلی خون کرده اند...

بین بقیع و حرم پیامبر مانده ای ! متحیری کدام سمت را نگاه کنی؟ ما بین این حرم ها...

 

 

بقیع... بقیع ... بقیع..

4 سال است  هر کسی که مسافر کعبه است را می بینم ، می گویم توی بقیع توی بقیع یادم کن!

هر جا که از یادت رفتم، توی بقیع فراموشم نکن...

 هیچ نقطه ای را به اندازه بقیع غریب و قریب ، غریب و قریب ندیده ام!

 ===================================================

 

بعد از تحریر:دلم غنج می رود اصلا بگو می خواهم پز بدم به همه به همه به همه!
بابت این یادداشت "پگاه" که عزیز بودنش اندازه گیری نمی شود . با هیچ وزنه و ترازویی!
می خواهم پز بدهم به همه بابت این یادداشتی که 
اینجا برایم نوشته!

یا حق


ششم اسفند 1387 |

آلزایمر!

آلزایمر!

فراموشی!

چیزی از این قبیل!

مسئله ای است که دچارش شده ام! آن هم به شدت! آن هم به حدت!

افتاده ام به جان مغز مبارک تا نیمه اول سال 86  را به خاطر بیاورم! نمی آورم از بد حادثه!

هر چه بیشتر کنکاش می کنم در باب مسائلی نظیر گشت ارشاد و امنیت اجتماعی و لغاتی از این قبیل که هر چند به گوش آشنا هستند ؛کمتر به نتیجه ای نمی رسم!

آلزایمر گرفته ام!

رئیس جمهور محترم همین چند شب  پیش در همین رسانه بسی محترم ملی گفتند که از اول هم با عملکرد دوستان نیروی انتظامی  مخالف  بوده اند. همین چند شب  پیش گفتند که سخنگوی دولت هم این عدم تمایل را اظهار کرده بودند.

خودشان فرمودند که با مسائل فرهنکی نمی شود نظامی برخورد کرد.

خود رئیس جمهور  محترم تصدیق فرمودند که جوانان خوبی داریم و مگر غیر از این است که 22 بهمن همین جوان ها هستند که به راهپیمایی می آیند و....

خودشان فرمودند. باور کنید!

من آلزایمر گرفته ام!

من کلا سعی می کنم نزدیک به انتخابات  از هر نوعش! و علی الخصوص از نوع ریاست جمهوری اش آلزایمر بگیرم!

خودشان گفتند باور کنید....

...........................................

کرامت انسانی!

کجاست؟

خریدنی ست یا فروختنی؟

این روزها که بیشتر می فروشند!

حجاب...عفاف...

این ها واژه هایی ست که کلا به وجود آمده اند تا به بازی که گرفته شوند و نتیجه اش هم شود اوضاعی که می بینیم

یعنی این اعتقاد را ! این علت حجاب را با هیچ منطق و دلیلی نمی شد ثابت کرد . یعنی همه گوش هایشان را با دو دست گرفته بودند که نشنوند؟

یعنی برای هدایت مردم هیچ چاره ی نداشتیم به جر اینکه توی کوچه  خیابان به ملت توهین کنیم؟( کسی هدایت هم شد راستی؟)

و بعد تر هم بزنیم زیرش که کی بود کی بود من نبودم؟

حجاب شناخت می خواهد،پس زمینه می خواهد، دلیلی  می خواهد تا کسی خودش را به سختی داشتن حجاب بیندازد. چه کسی می تواند ادعا کند که کار ساده ای است؟ که رعایت کردنش آسان است ؟ برای رعایت حجاب اول باید اعتقاد داشت باید باورش کرد و بعدتر باید دوستش داشت. فقط با فرض دوست داشتنش است که می توان رعایتش کرد. می توان سختی اش را به جان خرید.

چه کرده ایم با این عفاف؟ حواسمان هست؟؟!

به هر کس که می پرستید باور کنید این راه زنده کردن دین خدا نیست!

راهش فروش این کرامت انسانی نیست!

و یعد تر کتمان و کتمان و کتمان!

============================================================


فاطمه زنگ نمی زند. زهرا صاحبی مدام می گوید سرت شلوغه مزاحم نمیشم

امیرصالح (برادرم) داغی بزرک به دلم می گذارد وفتی می گوید" تو که هیچ وقت برای ما وقت نداری!"

و حکیمه امشب تیر خلاص را می زند!

حوصله ات کم شده معصومه کم!

هیچ کاری ، هیچ شغلی اینقدر مهم نیست که اطرافیان عزیزم را اینطور از من دور کند. اینطور که محتاطانه به سراغم بیایند و بعضی هایشان نیایند.

تک تکشان می دانند که گوش دادن به دغدغه هایشان همانی ست که همیشه از خدا خواسته ام نصیبم کند.تک تکشان می دانند که چقدر به بودنشان احتیاج دارم!

هستم. تمام قد و مثل گذشته هستم

حتی اگر به این قیمت تمام شودکه پیشهادآقای  مدیر را که بسیار ، بسیار برایش احترام  قائل هستم را رد کنم!

هستم

یا حق

چهارم اسفند 1387 |
مانیا

مانیای باران! حالا خیلی ها هستند که فلسفه این نام را میپرسند و من برای معنی کردنش باید گریز بزنم به روزهای دور ونزدیک!
مانیا یعنی ماندنی...! یعنی چیزی که قابلیت ماندنی شدن . ماندنی ماندن و مانیایی را دارد. به اضافه ی یکسری خاطرات نوستالزیک ودست نخورده ی قدیمی از خود اسم مانیا که از یک تفاهم دوستانه ی مشترک میآید!!!
واین انتهای آرزوی من برای بارانی ست که برای من معنی محض حقیقت است!
اسم این وبلاگ بیشتر شبیه یک آرزو ست! یک دعا!
به امید روزی که باران برای ابدیت مانیا شود!

چه خبر؟

فرارو

دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي

پيوند هاي سايت الف

فردا

آي طنز

باران

اعتماد

جیره کتاب

قطره

"رادیو جهانی صدای آشنا"

خبرگزاری مهر

عرفان نظر آهاری

سایت ایرانیان خارج از کشور

کتاب نیوز

انتشارات کاروان

باشگاه پرسپولیس

خبرگزاری فارس

روزنامه ی پیروزی

ایسنا

مصطفی مستور

هفته نامه ی چلچراغ

سید محمد خاتمی

کامران نجف زاده

هفته نامه ی شهروند امروز

یادداشت های اخیر

مانیای باران من...

ورا

زائر

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

دعای تحویل سالم را دو سال است که با تو چک نکرده ام!

واژه ای در قفس است...

پشت به آسمان...

این روزها که می گذرد شادم!!

برزگا، گیتی آرا ، نقش بند روزگارا...

از هر دری... وقتی سعی می کنم پاهایم روی زمین سخت باشد!

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

سر بزنی پشیمون نمی شی

یکی بود و... هیچکس نبود !!

حرم یار.آیناز

واحه ي مانا. فاطمه

صاحب دلم پرسپولیس

دنیای منی پرسولیس .بی مقدمه!

موج

یه بسته از همونا!!!

بلندترين صداي دنيا

کوچه های اردیبهشت

نون والقلم

چشمان یک عبور

لبخند مهتاب

fire

دنیای ممد و محمد

به دنبال چراغی

مزدور

رهگذر

تماشاگه

مسيا

جغد سفيد

تیز تیغ کاغذ

تولدی دوباره

دوقلو های دیوانه

عاشقانه

ضامن آهو

مغزهای کوچک

اپسیلون ارابه ران

آرمان شهر

سیستم ظریف

کوچه باغ

روز+نامه

غم وشادی

ما هيچ ما نگاه

ماه نو

زندگی زیباست

جوون ها در دنیای صفر و یک

یکی مثل من

و خداوند عشق را آفرید...

بی قراری توی جیبم پرسه می زند!

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme