آلزایمر!
فراموشی!
چیزی از این قبیل!
مسئله ای است که دچارش شده ام! آن هم به شدت! آن هم به حدت!
افتاده ام به جان مغز مبارک تا نیمه اول سال 86 را به خاطر بیاورم! نمی آورم از بد حادثه!
هر چه بیشتر کنکاش می کنم در باب مسائلی نظیر گشت ارشاد و امنیت اجتماعی و لغاتی از این قبیل که هر چند به گوش آشنا هستند ؛کمتر به نتیجه ای نمی رسم!
آلزایمر گرفته ام!
رئیس جمهور محترم همین چند شب پیش در همین رسانه بسی محترم ملی گفتند که از اول هم با عملکرد دوستان نیروی انتظامی مخالف بوده اند. همین چند شب پیش گفتند که سخنگوی دولت هم این عدم تمایل را اظهار کرده بودند.
خودشان فرمودند که با مسائل فرهنکی نمی شود نظامی برخورد کرد.
خود رئیس جمهور محترم تصدیق فرمودند که جوانان خوبی داریم و مگر غیر از این است که 22 بهمن همین جوان ها هستند که به راهپیمایی می آیند و....
خودشان فرمودند. باور کنید!
من آلزایمر گرفته ام!
من کلا سعی می کنم نزدیک به انتخابات از هر نوعش! و علی الخصوص از نوع ریاست جمهوری اش آلزایمر بگیرم!
خودشان گفتند باور کنید....
...........................................
کرامت انسانی!
کجاست؟
خریدنی ست یا فروختنی؟
این روزها که بیشتر می فروشند!
حجاب...عفاف...
این ها واژه هایی ست که کلا به وجود آمده اند تا به بازی که گرفته شوند و نتیجه اش هم شود اوضاعی که می بینیم
یعنی این اعتقاد را ! این علت حجاب را با هیچ منطق و دلیلی نمی شد ثابت کرد . یعنی همه گوش هایشان را با دو دست گرفته بودند که نشنوند؟
یعنی برای هدایت مردم هیچ چاره ی نداشتیم به جر اینکه توی کوچه خیابان به ملت توهین کنیم؟( کسی هدایت هم شد راستی؟)
و بعد تر هم بزنیم زیرش که کی بود کی بود من نبودم؟
حجاب شناخت می خواهد،پس زمینه می خواهد، دلیلی می خواهد تا کسی خودش را به سختی داشتن حجاب بیندازد. چه کسی می تواند ادعا کند که کار ساده ای است؟ که رعایت کردنش آسان است ؟ برای رعایت حجاب اول باید اعتقاد داشت باید باورش کرد و بعدتر باید دوستش داشت. فقط با فرض دوست داشتنش است که می توان رعایتش کرد. می توان سختی اش را به جان خرید.
چه کرده ایم با این عفاف؟ حواسمان هست؟؟!
به هر کس که می پرستید باور کنید این راه زنده کردن دین خدا نیست!
راهش فروش این کرامت انسانی نیست!
و یعد تر کتمان و کتمان و کتمان!
============================================================
فاطمه زنگ نمی زند. زهرا صاحبی مدام می گوید سرت شلوغه مزاحم نمیشم
امیرصالح (برادرم) داغی بزرک به دلم می گذارد وفتی می گوید" تو که هیچ وقت برای ما وقت نداری!"
و حکیمه امشب تیر خلاص را می زند!
حوصله ات کم شده معصومه کم!
هیچ کاری ، هیچ شغلی اینقدر مهم نیست که اطرافیان عزیزم را اینطور از من دور کند. اینطور که محتاطانه به سراغم بیایند و بعضی هایشان نیایند.
تک تکشان می دانند که گوش دادن به دغدغه هایشان همانی ست که همیشه از خدا خواسته ام نصیبم کند.تک تکشان می دانند که چقدر به بودنشان احتیاج دارم!
هستم. تمام قد و مثل گذشته هستم
حتی اگر به این قیمت تمام شودکه پیشهادآقای مدیر را که بسیار ، بسیار برایش احترام قائل هستم را رد کنم!
هستم
یا حق