|
من به پرواز دگر اندیشم؟!
|
|
|
بخواهی فهرست کنی یک لیست بلند بالا می شود . کلی باید صفحه سیاه کنی کلی کاغذ ! ایده آلهایت را می گویم. ایده آلهایت در مورد همه آن چیزهایی که زندگی را می سازد . ایده آل هایت یا نه اصلا هدف هایت همان نقطه ای که برای خودت متصوری که به آن دست پیدا کنی ،حول کار و درس و لابد تعالی شخصیت و زندگی آینده و همه آن چه که من نمی دانم و تو می دانی و می خواهی! فهرستت یک لیست بلند بالاست. فهرستت پر است از رنگ و رویا . رویاهایی که تو عزمت را جرم کردی به واقعیت برسانی شان. به واقعیت نزدیکشان کنی . حر کت هم می کنی توکلت علی الله اما یک علامت سوال بزرگ دارم. هیچ فکر کرده ای در نهایت به چند درصد این ایده آلها میرسی؟
هیچ فکر کرده ای که رسیدن به چه نسبتی از این ایده آلها در ید قدرت توست؟ برنامه ریزی می کنی ، نقشه می کشی خیال هم می بافی هر از گاهی .اما آنچه حادث می شود ، آن موجی که تو را با خود همراه می کند لزوما همان نقطه ای نیست که تو می خواهی! همان نقطه ای نیست که برایش نقشه کشیده ای. آرزویش را داشته ای! از بد حادثه یا شاید هم از حسن اتفاق یا اصلا چرا اینقدر پای تقدیر را وسط می کشم . از لطف خدا . این موج ، موج بدی هم نیست. آنچه حادث شده اتفاق ناگواری هم نیست. فقط آنچه که تو می خواهی نیست. حواست را بده به من و تصور کن شرایطی را که با مجموعه ای از خوبها روبه رویی . اما این خوب ها ، همان مآل های تو نیست.
چه کسی تضمین می کند که اگر تو این خوب های را رها کنی و راه را ادامه بدهی به همان ایده آلهایت میرسی؟ به همان خوب های برنامه ریزی شده خودت؟
شاید هم باید از موقعیت حداکثر استفاده را بکنی ، همین خوب های به دست آمده را باور کنی ، انتخابش کنی و احیانا سامانش بدهی. تو باشی کدامیک را انتخاب می کنی؟ در مورد این پست جواب هایت را می خواهم. می خواهم بدانم چقدر به رسیدن به ایده آلهایت به خواسته هایت امیدواری؟ چه سهمی از این ساختن به دست توست؟ و چه سهمی را به اتفاق هایی می دهی که تو در آنها سهمی نداری.
بعد از تحریر: "پروردگارا من به تو پناه می برم که از تو چیزی بخواهم که از آن آگاهی ندارم و اگر مرا نبخشی و برمن رحم نکنی از زیانکاران خواهم بود" سوره هود آیه 47
یا حق
|
|
|
|
| |
|
تو بگو، قد مي كشم؟
|
|
|
شنبه صبح
برادرم ساعت يك ربع به ده صبح امتحان داشت. ساعت 10 از مدرسه تماس مي گيرند كه مدرسه نرسيده. مامان نگاه به ساعت مي كند و مي گويد 9:15 حركت كرده. ناظم آن طرف خط: پس احتمالا توي ترافيك مونده. مامان با نگراني مي پرسد امتحان كه مي گيرين ازش؟ و بعدتر لحنش نگران تر مي شود و مي گويد : لطفا وقتي رسيد با من هم تماس بگيريد. عقربه هاي ساعت به جلو مي دوند. مامان مدام زير لب مي گويد چقدر بهش گفتم زودتر حركت كن. اين مسير يك ربع كه بيشتر نيست چرا نرسيده هنوز؟ مامان از دست اميرصالح( برادرم) كلافه است و من حاضر و آماده ام تا راهي دانشگاه شوم! اما با اين خيال ناراحت كه نمي شود از خانه بيرون رفت. ساعت 10:15 است و من مدام توي خانه قدم مي زنم. ديگر كلافگي و نگراني ام را نمي توانم پنهان كنم. چطور همه چيز را بندازم گردن ترافيك. مگر توي اين 4 تا خيابان چقدر ترافيك وجود دارد! مامان كلافه كلافه است تماس مي گيرد مدرسه. مي گويند نرسيده! توي خانه رژه ميروم. انواع و اقسام افكار بي جهت و آزار دهنده به ذهنم هجوم مي آورند. لعنت بر شيطان اين بشر كجا مانده! حريف فكر هاي وحشتناكم نمي شوم.( همين چند روز پيش تولدش بود) ساعت 10:30 است. خدايا پناه برتو! سرتاسر اتاق را صد بار به هم رسانده ام. مامان بي تابي مي كند. يادم نمي آيد چنين بي تابي را از مامان ديده باشم. ساعت 10:35 دقيقه از مدرسه تماس مي گيرند «همين الان رسيد» انگار حجم همه ي كوههاي دنيا را از روي دوشم برداشته اند. چه كسي مي داند بر مامان چه گذشته است. ومن فكر مي كنم به اين نيم ساعتي كه از هراس آورترين لحظه هاي عمرم بود .به بي قراري مامان كه تا به حال اينقدر به وضوح نديده بودم. به اين نيم ساعتي كه خدا مي داند چه بر ما گذشت. از در خانه به قصد دانشگاه مي زنم بيرون. توي پله ها چشمم به مقنعه مشكي ام مي افتد..محرم است. محرم است . برادر من معصوم نيست. برادر من يك فرد عادي است و هراس نبودنش سخت ترين لحظه هاي عمر را براي من كه خواهرم مي سازد. هنوز چشمم به مقنعه مشكيم است كه ياد علي اكبر حسين(ع) مي افتم و وجودم مي لرزد. و فكر مي كنم آيا روزي مي توانم ايمان عظمتي را درك كنم كه خمس دارايي اش را با عزيزترين هايش داد! هراس نبودن يك عزيز از مقابل چشمانم گذشت و فكر مي كنم به عاشورايي كه عزيزترين ها را با خود برد. به همين عاشورايي كه هر سال نو مي شود. و تو تصور كن اگر نگاه و ايمان يكي مثل من هم همراهش نو شود؛ فقط فكر كن كه چه دنيايي مي ساختيم! ..................... فقط سرد شدن آتش بر ابراهيم و باز شدن نيل كه معجزه نيست. من معجزه را به چشمم ديدم. نمي دانم اين وسط دعاي چه كسي در حق من گرفت و اين گره اي كه همين چند سطر پايين تر يادش كرده بودم ، باز شد. در اوج استيصال قرآن را باز كرده بودم و اين آيه با من سخن گفت "قالوا بشرنك بالحق فلا تكن من القنطين" جواب صريح اين آيه نه كه دلم را گرم كند همه وجودم را به خود استوا برد. و اگر اين آيه نبود ، وسط راه، بي شك كم مي آوردم. اينكه مي گويم معجزه به اين خاطر است كه موانع اينقدر صعب و گره ها اينقدر كور بودند كه با دو دو تا چهارتا به چيزي به جز يك مانع بزرگتر نمي رسيدم. هر چند كه پرونده اين گرفتاري هنوز كاملا بسته نشده اما خدا خوب مي داند تا همين جا چقدر شاكرم. ممنونم از تك تك تان كه دعايم كرديد . سپاسگزارم و بي شك دعاگو. گفته بودم به اخلاص دلهايتان ايمان دارم! يا حق
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
و سه شعله آتشين گلوگاه راه شيري را شكافتند.
پ.ن1:چقدر دوست داشتم نگارنده اين يك جمله را مي شناختم! پ.ن2: خيلي دعا واجبم! يعني واقعا التماس دعا دارم .اين التماس دعا را پاي تعارف هاي هر روزه اي كه مي شنويم نگذاريد. واقعا التماس دعا دارم. يا حق
|
|
|
|
| |
|
به نام حقيقت محض
|
|
|
التماس دعاي شديد دارم از سر استيصال به جهت گره اي كه در كار است مي نويسم و الا... التماس دعاي شديد دارم و اينجا مي نويسم چون به پاكي و خلوص قلب هايي كه اينجا سر مي زنند ايمان دارم. قلب هايي كه بارها غبطه ايمانشان را خورده ام اينجا اگر مي نويسم نه براي درام كردن اين گره است نه براي جلب همدردي و غصه و... اينجا مي نويسم چون تنها اميدم به اين است كه خدا به حق ايمان دلهاي شما اين گره را باز كند آخ كه وقتي حق نا حق مي شود بيشتر از هميشه بايد فرياد زد " يا حق"
|
|
|
|
| |