تكراري است كمي و بسيار طولاني!
شرمنده!
.................................................................................................................
پژمان...
پزمان در دايره المعارف يعني غمناك، اندوهگين!
اسمش پژمان بود. چرا؟ قبل از اينكه به دنيا بيايد پدرش در جبهه شهيد شده بود وسر همين ماجرا اسم اين بچه توي راه از همان روز پژمان شد.
چقدر خوب كه اينجا هيچ كس پژمان را نمي شناسد و من حرف هاي در دل مانده ام را مي توانم بنويسم و تمام
حالا اين وسط چرا پژمان؟
چون فقط دو هفته است كه آيناز براي هميشه از ايران رفته؟ چون پژمان برادر آيناز است؟
چون " من او " را دوباره دست گرفته ام؟ چون"رضا اميرخاني " دوست پژمان است؟
شايد همه اين ها و شايد هيچ كدام!
پژمان!
پدرش شهيد شده بود. پاي اسلام و انقلاب را هم وسط نكش! پدرش ناسيوناليست بود همين!
نه انقلابي بود نه مذهبي!
برادر دوست من بود. برادر آيناز!
و آيناز او را به اندازه يك اسطوره، يك قهرمان مي پرستيد!
رتبه 34 كنكور رياضي ، مهندس برق ، مسلط به انگليسي و عربي و اسپانيايي و فرانسوي، فوق ليسانس اقتصاد!
صاحب يك كتاب خانه با 2000 جلد كتاب و بساط نماز و روزه خودش را لااقل راه انداخته بود توي خانواده اي كه بحث اين حرف ها نبود ، يادش هم نبود.
و اگر او نبود اين رفيق شفيق من ، جرات نمي كرد براي نماز خواندن توي روي خانواده اش بايستد!
نه اينكه فكر كني پژمان شده بود يك مذهبي تمام عيار با مراعات همه دستورها... يا حتي اكثر دستورها! اما در آن اوضاع و احوال ، افكارش و اعمالش قابل تحسين بود ، قابل ستايش!
حالا اين وسط چرا يكي مثل پژمان؟
نمي دانم آن روزها كلي محترم بود! دانشجوي برق و اقتصاد بود اما ادبيات را از همه استاد هاي ادبياتي كه مي شناسم بيشتر مي شناخت!
جامعه شناسي سروش را از بر يود!
علم عروض و قافيه را در راهنمايي تمام كرده بود.
به غايت مغرور و پر از ايده آل
آيناز او را مي ستود و من او را محترم مي دانستم. هر چند كه نقص هايش توي چشمم مي زد
اما محترم بود به غايت.
سال پيش دانشگاهي بوديم كه عقد كرد . آيناز همسرش را دوست نداشت ومن بارها توي گوش آيناز خوانده بودم كه تو اين وسط كاره اي نيستي و به تو ربطي ندارد. پژمان هم بچه نيست مي داند چه كسي را انتخاب كرده! اما...
پژمان يعني غم!
غم يعني درد! اما پژمان يعني شكستن يك هيبت!
يعني خورد شدن يك محترم! يعني داغي كه به دل ماند... به دل آيناز ... به دل مادر آيناز وحتي به دل مني كه پژمان برايم خيلي محترم بود.
دو سال گذشت
آمد و ادعاي سهم ارث كرد . پژمان را مي گويم... همان كسي كه ذهنش گنجينه اي بود از احاديث احترام به والدين و اشعار تكريم مادر! "اي واي مادرم" شهريار را اولين بار خودش براي آيناز خوانده بود. آمد به ادعاي سهم ارث از مادر!
و دردي عميق انداخت به جان مادر!
يك سال بعد برگشت تا خانه و خانمان را از بن ويران كند. آمد و تهمت زد و رفت.
تهمت به چه كسي؟
كسي باور مي كند كه برادري به خواهرش افترا بزند؟
كسي باور مي كند برادري خواهرش را به دروغ بي آبرو كند؟ اصلا بي آبرو كند؟
هيچ كس باور نمي كند و من چطور باور كنم پژماني كه به خاطر سرودن يك شعر نو جايزه اعزام به مكه را گرفته بود . پژماني كه تمام قد در مقابل حمله و هجمه فاميل مي ايستاد تا آيناز چادر به سر كند و نماز ش را بخواند.پژماني كه مفاهيم عرفاني و معرفتي را از نوجواني از بر بود ، چهره عوض كند رنگ ببازد و زندگي را سياه كند...!
چرا پژمان؟
"من او" را دوباره دست گرفته ام! رضا اميرخاني دوست پژمان بود .كتاب را او معرفي كرده بود و آن روزها مگر مي شد از خير كتابي كه پژمان معرفي كرده گذشت؟
"من او" رادوباره دست مي گيرم و هر سطرش من را مي برد به روزهاي دوم دبيرستان كه آيناز كتاب را به مدرسه آورد و گفت : پژمان مي گه خيلي كتاب محشريه!
و چه روزهايي بود تا اين كتاب را خوانديم و تمام شد.
پژمان يعني غم!
"ساناز" خواهر بزرگترش روبه من مي گويد: براي پژمان ما دعا كن. دعا كن برگرده، دست برداره!
و من رك و راست توي چشم هاي ساناز نگاه مي كنم و مي گويم : ساناز دعاهاي من در حق برادر تو هيچ وقت نگرفت!
ساناز چشمهايش پر از اشك مي شود و مي گويد: نمي دونم چرا اين طور ورق برگشت!
و پژمان يعني غم!
آخ آيناز كاش وقتي اين سطزها را مي خواني خيلي اذيت نشوي! كاش نخواني اصلا! اما اين حرف ها مدت هاست كه همه ذهنم ار مي فرسايد و اين روزها كه تو نيستي و من،"من او " دست مي گيرم بيشتر از هر وقت يادت مي كنم و...
يا حق