تبليغاتX
مانیای باران

مانیای باران

دل نبندم به کسی،روی نیارم به دری/ تا تو رویای منی، تا تو مددکار منی


خدا دوستان نزديكي دارد كه با آنها در افكارشان نجوا مي كند...


يا حق

سی ام مهر 1387 |

يا رب اين قافله را...

وقتي وبلاگ شبيه دفتر يادداشت مي شود! اين پست هم احتمالا جذابيتي براي عموم ندارد!

 

*********
نشسته ايم توي ماشين ، شهريور ماه است. مرضيه مي گويد: معصومه داره ميشه يك سالها! مي پرسم چي ؟ و بعد بلافاصله مي گويم: جلسه ها رو مي گي؟
تاييد مي كند و مي گويد : تاريخ دقيقش كي بود؟
- اواخر مهر ماه بود! توي تقويمم نوشتم. چك مي كنم!
مرضي مي گويد دلم مي خواهد يه برنامه اي داشته باشيم.
مي خندم كه مثلا چي؟ " راني" با چاشني " ما همه خوبيم"!!؟
مي گويد : حالم از اين واي چقدر خوبيم داره به هم مي خوره. اما همون راني خوبه! دلم مي خواد بچه ها رو سورپريز كنم!

***
چهارشنبه نشسته ايم سر مزخرف ترين كلاس اين ترم. يك شنبه هفته بعدش بيست و هشتم مهرماه است. بيست و هشتم مهر يك سال از اولين جلسه مطالعاتي دانشگاهيمان مي گذرد.
مي گويد پايه راني نيستم! چطوره كيك بخريم!
كلي مسخره بازي در مي آورم و مي گويم لوسه!
چند تا خوراكي ديگر را پيشنهاد مي دهيم و به يك نظر واحد نمي رسيم!
يكهو مي گويد يه كارت تبريك كوچولو چطوره؟ موافق نيستم. خودش هم مطمئن نيست!
چند دقيقه بعد باز سر همين مزخرف ترين كلاس اين ترم با هم مي گوييم. كتاب هم خوبه ها!

*********
بعد از كلاس حقوق اساسي مي رويم شهر كتاب!
كلي گشت مي زنيم. كلي قفسه ها رابالا و پايين مي كنيم و همنچنان به اجماع نمي رسيم.
يك كتاب نثر از "قيصر" پيدا مي كنم كه به نظرم خوب مي آيد. مرضيه هم كمابيش موافق است. مشغول مي شوم كه 7 جلد از همين كتاب را پيدا كنم و قال قضيه را بكنم كه يكهو مرضيه مي گويد: دلم مي خواد وقتي يه كاري رو شروع مي كنم درست انجامش بدم. دلم مي خواد يه كتاب نفيس بگيرم كه حسابي يادگاري بمونه!
بعد دست مي گذارد روي يك كتاب 3000 توماني! و مي گويد " يه چيزي مثل اين!!
رسما ميل دارم مغزم را به ديوار بكوبم!
بايد مرضيه را منصرف بنمايم!! مي گويم: مرضيه جان! اولا كسي توقع ندراه! ثانيا احساس بدي به وجود مياد و همه فكر مي كنن بايد جبران كنن! ثالثا 7 تا 3000 تومن ميشه 21 تومان! مستحضري؟
مرضيه كوتاه نمياد! پس يه كار ديگه مي كنيم 7 تا كتاب مختلف مي گيريم. يه مقدار بيشتر در مياد. اشكال نداره يه باره ديگه!
حالا شهر كتاب را بالا و پايين مي كنيم تا 7 تا كتاب مختلف پر مفهوم ِ خاصِ ماندگار را به اضافه هزار و يك فاكتور ديگر پيدا كنيم! ( تازه معلوم نيست موفق مي شويم يا نه!)

****
يك سال از روز اول جلسه ها گذشت. ( محض اطلاع، جلسه هاي مطالعاتي دانشگاه را مي گويم!)
توي اين يك سال شكر خدا تا توانستيم از خودمان تعريف كرديم! نمي دانم چه جرياني بود كه هر كسي از راه رسيد هم در باب " شما چقدر خوبيد" كوتاهي نكرد!
البته فقط نقل اين حرف ها هم نيست ها! كم كاري هم زياد داشته ايم ، از همه بيشتر خودم كه نمي دانم كجا ؟ كي؟ توسط چه كسي مسئوليت مديريت اين جلسات افتاد گردنم! ( يك جمع 7-8 نفري مدير مي خواهد چه كار!؟)
گاهي خيلي به جاده خاكي زديم! گاهي بي حوصله بوديم . گاهي بي اعصاب. گاهي خسته بوديم.گاهي مي شد بهتر از آنچه بوديم، باشيم. ( از هم بيشتر با خودم هستم)
اما در كنار كم كاري هايمان! در كنار همه نقص ها ! همه بوديم. يك سال هر هفته اين جلسات با همه سختي و آساني اش و احتمالا حرف و حديث هاي پشت سرمان برگزار شد!
توي اين يك سال بعضا باور داشتم آنچه در جلسه اتفاق مي افتد خيلي از كلاس هاي درسمان مفيد تر است.
توي اين يك سال با هه جاده خاكي رفتن هايش! آزاد ترين محيطي كه با خيال راحت و بدون دغدغه هاي معمول به اظهار نظر و عقيده پرداختيم -يا لااقل پرداختم- همين جلسه ها بود!
و بابت اين فضا از تك تك بچه ها سپاسگزارم. كه تك تك شان به همين اندازه كه خوبند مي توانستند بد باشند و آزار دهنده! اينقدر كه اين فضا يا فراهم نشود يا اگر مي شود با آزار ذهني بسيار همراه باشد.و اين تك تك بچه ها بودند كه اين روند متعادل را انتخاب كردند و در پيش گرفتند.
واقعا از تك تك شان ممنونم!
و اميدوارم به بركت همين قرآني كه از اواسط جلسات تفسيرش به بحث هايمان اضافه شد، استمرار جلسات بدون خطا و اشتباه همين طور روبه رشد امكان پذير باشد.
جاي مژگان ، مريم، فاطمه واسما كه هر كدام مدتي كوتاه يا بلند با جلسه ها همراه بودند هميشه سبز است!
يارب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد...
يا حق

 

بیست و هشتم مهر 1387 |

جنبش واژه زيست#

چهار راه پاسداران ساعت 6 و7 غروب سرسام آور است با حجم عظيم مسافرهايي كه منتظر تاكسي ايستاده اند.
مي ايستم كه سوار شود سي و هفت – هشت ساله است. راديو از برد 5-2 استقلال مي گويد و من ناخود آگاه مي گويم چه خبره!! از آن استقلالي هاي تير است . اول خيال مي كنم به خاطر بچه هايش از برد استقلال خوشحال شده اما حسابي استقلالي است. كلي كل كل مي كنيم تا مي رسيم به 6 تايي هاي 52 و من فكر مي كنم چقد ردلم براي اين كل كل ها تنگ شده!
مي گويد خودش مي تواند رانندگي كند منتها دكتر اجازه نمي دهد . دلم مي خواهد بپرسم چرا اما دندان سر جگر مي گذارم محض عدم كنجكاوي بيجا...!
مسير بعديش را مي پرسم و مي گويد داراباد
نوبنياد بدجوري شلوغ است. مي گويم ديشب يك ساعت و نيم از خيابان وصال تا خانه را توي راه بودم. همراهي مي كند و مي گويد ترافيك مركز شهر كه هميشگي است . من هم هفته اي يك روز توي وصال كلاس دارم . مي پرسم چه كلاسي و جواب مي دهد كه توي انجمن ام اس. ادامه مي دهد كه راه واقعا دور است اما من به عشق و با شور اين راه را مي روم و مي آيم.
دست دست مي كنم و اخر سر مي پرسم ؛ شما خودتون كه سلامتين شكر خدا؟
من من مي كند و مي گويد من در گير ام اس بودم. من از شفا گرفته هاي ام اس هستم.
به تاكسي خطي هاي داراباد مي رسيم ومن دلم نمي خواهد كه كه اين هم صحبتي تمام شود. اجازه مي خواهم كه برسانمش. فكر مي كند دلم به حالش سوخته و احتمالا قصد كمك و ترحم دارم كه توضيح مي دهم ابدا اينطور نيست. من به خاطر خودم مي خواهم اين مسير طولاني شود. به هر حال دانشجوي روزنامه نگاري كمابيش ذاتا كنجكاو است.اگر اين كنجكاوري من شما را اذيت نكند. و الا شما كه سر پا هستين و احتياج به كمك نداريد!
راضي مي شود كه تا خانه برسانمش. مي گويد ما 7 نفر هستيم كه از روي ويلچر به اينجا رسيده ايم.به اينجا كه من امروز خودم به تنهايي بيرون مي روم و زندگيم را مي چرخانم. شفايم را از امام رضا گرفته ام اما اين انجمن ام اس خيلي كمك كرد و به ما ياد داد كه چطور با اين بيماري مقابله كنيم .چطور از پسش بر بياييم.مي پرسد كه چقدر ام اس را مي شناسم ؟ مي گويم كه با كليات بيماري كم وبيش آشنا هستم و بيشتر نه.
مي گويد گاهي اوقات من وسط خيابان پاهايم قفل مي كند امكان حركت ندارم . گاهي يك ربع كنار خيابان مي ايستم اما به خودم اجازه نمي دهم از كسي كمك بخواهم. براي همين حمله هاي ناگهاني است كه نمي توانم رانندگي كنم.
به خانه شان مي رسيم.مي گويد قيمت داروهاي ام اس وحشتناك است. اما يك ام اسي نمي خواهد كه مردم برايش صدقه جمع كنند اگر مردم او را از لحاظ رواني دريابند اگر به او اجازه بدهند كه صحبت كند از خودش بگويد .اگر دنيا و زندگي را برايش تمام شده ندانند . اگر به پدر و مادر به پسر جوانش القا نكند كه ديگر نمي تواند ازدواج كند و به دختر جوانش نگويد كه ديگر كسي حاضر به ازدواج با تو نيست . اين بيماري قابل كنترل است.
مي گويد چون شما من را نمي شناسي مي گويم، هزينه داروهاي من در ماه به 240 هزار تومان هم مي رسيد ومن بارها برگه نسخه را پاره كردم و دور ريختم تا شوهر ورشكسنه من ، نسخه را نبيند و شرمنده من نشود از داروي ضعيف تر كه هزينه اش كمتر بود استفاده مي كردم و درد رابه جان مي خريدم .
الان توي انجمن ما بچه هايي را داريم كه افسرده هستند، جوانند و زندگي را تمام شده مي دانند . اين جلسه هاي هفتگي به خاطر روحيه دادن به انهاست. براي اينكه يك ام اسي فرصتي پيدا كند كه از خودش بگويد و اين مهمترين خواسته بچه هاي ام اسي است.
مكث مي كند مي خواهد حرفي بزند كه شك دارد.اطمينان مي دهم كه راحت باشد مي گويد . احمدي نژاد آن زماني كه شهردار بود آمد انجمن ام اس. كاش مي شد يك بار ديگر ببينمش و توي چشم هايش نگاه كنم بگويم تو ما را التماس كردي و ما به اميد به تو راي داديم! گفت اگر اين سمت را به دست بگيرم شرايط را فراهم مي كنم كه قيمت داروهاي شما نصف شود... اما بعد از راي آوردنش قيمت داروهاي ما دوبرابر شد و شرايط به مراتب برايمان سخت تر.
مي گويد فردا قرار است بروم تبريز.يكي – دوتا جوان توي روستاهايش هستند كه اوضاع بدي دارند وخانواده خيال مي كند زندگيشان تمام شده . ما جمع مي شويم مي رويم يكي – دو روز آنجا . صحبت مي كنيم، بعضي مهارتها را آموزش مي دهيم. اما اين انجمن بايد همه جاي ايران فعال باشد.بايد همه جاي ايران گروهي باشند كه به داد ام اسي ها برسند ، لااقل از لحاظ رواني حمايتشان كنند
دعوتم مي كند كه يك روز به انجمن بروم توي جلسات هفتگي شان شركت كنم و اميدوار است كه توي يكي از صفحات روزنامه جايي برايشان پيدا شود...

 


...........
پگاهِ من روزهاي سختي را مي گذراند. پدربزرگش را تازه از دست داده و از من هم به غايت دلگير است
كه البته كاملا حق دارد.فاتحه اي را به روح بلندش تقديم كنيد .ممنون

* تيتر نام يكي از اشعار سهراب سپهري است!

يا حق


بیست و چهارم مهر 1387 |

بن بست هاي فهم من!

چند خط كوتاه، بي دليل و از سر بي حوصلگي!

گاهي دورها فكر مي كردم براي اينكه از حركتي ، رفتاري، برخوردي دلگير شد لازم است شخص فاعل ، فرد مهمي باشد! اينقدر مهم كه رفتارش را به دل بگيري!
حالا مدتي ست كه دلگيرم و فاعل همه اين حركات نه آنقدر ها خاص است نه آنقدر ها ... اما به اندازه يك دوست و يك آشنا همه ي حركاتش به چشم مي آيد.
شايد هم همه اشكال از من است از ماست كه علت را ،كه ريشه را ،كه پايه واساس را نمي دانيم! نمي فهميم!
فقط همه ي رفتار هاي او آيا درست است؟ آيا در جهت تعادل است؟ آيا مطابق اخلاق و آيين است؟

**

فلسفه ي اين چادري كه سر اين بازيگر گرامي تلويزيون است را نمي فهمم! شايد همه اشكال از فهم من است!
اما توي يك برنامه با چادر ،توي شبكه ديگر با مقنعه و توي دفتر مجله يك رنگ كاملا متضاد ديگر! اينها با هم جور مي شود؟ يا باز هم ايراد از درك و شعور من است؟!
مقتضا و شرايط حضور مقابل دوربين تلويزيون راباور كنيد كه مي دانم ، اما اين چادر به گمان من محلي از اعراب ندارد!!
از همه بدتر اينكه نمي فهمم چرا " اشرف" سريال " مثل هيچ كس" يك الگوست! اين ادعاي " نفيسه روشن " است! اشرف احتمالا به دليل ترسو بودنش الگوست! يا شايد به خاطر حقير بودنش! يا احتمالا از اين جهت كه طومار خانواده را در هم پيچيد! يا به گمانم به اين خاطر كه در برابر بي منطقي و تهديد شوهرش به كاري تن داد كه خود به غلط بودنش واقف بود!
نفيسه روشن اما مي گفت اشرف به زن هاي جامعه ما ياد مي دهد كه پاي زندگيشان بنشينند و در برابر ناملايمات صبور باشند!
و من فكر مي كنم زنهاي جامعه ما ، لااقل از عهده همين يك قلم بدجوري برآمده اند! همين سازش و سازگاري كه باور كنيد جاي نگراني ندارد!!
يا حق

یازدهم مهر 1387 |
مانیا

مانیای باران! حالا خیلی ها هستند که فلسفه این نام را میپرسند و من برای معنی کردنش باید گریز بزنم به روزهای دور ونزدیک!
مانیا یعنی ماندنی...! یعنی چیزی که قابلیت ماندنی شدن . ماندنی ماندن و مانیایی را دارد. به اضافه ی یکسری خاطرات نوستالزیک ودست نخورده ی قدیمی از خود اسم مانیا که از یک تفاهم دوستانه ی مشترک میآید!!!
واین انتهای آرزوی من برای بارانی ست که برای من معنی محض حقیقت است!
اسم این وبلاگ بیشتر شبیه یک آرزو ست! یک دعا!
به امید روزی که باران برای ابدیت مانیا شود!

چه خبر؟

فرارو

دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي

پيوند هاي سايت الف

فردا

آي طنز

باران

اعتماد

جیره کتاب

قطره

"رادیو جهانی صدای آشنا"

خبرگزاری مهر

عرفان نظر آهاری

سایت ایرانیان خارج از کشور

کتاب نیوز

انتشارات کاروان

باشگاه پرسپولیس

خبرگزاری فارس

روزنامه ی پیروزی

ایسنا

مصطفی مستور

هفته نامه ی چلچراغ

سید محمد خاتمی

کامران نجف زاده

هفته نامه ی شهروند امروز

یادداشت های اخیر

مانیای باران من...

ورا

زائر

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

دعای تحویل سالم را دو سال است که با تو چک نکرده ام!

واژه ای در قفس است...

پشت به آسمان...

این روزها که می گذرد شادم!!

برزگا، گیتی آرا ، نقش بند روزگارا...

از هر دری... وقتی سعی می کنم پاهایم روی زمین سخت باشد!

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

سر بزنی پشیمون نمی شی

یکی بود و... هیچکس نبود !!

حرم یار.آیناز

واحه ي مانا. فاطمه

صاحب دلم پرسپولیس

دنیای منی پرسولیس .بی مقدمه!

موج

یه بسته از همونا!!!

بلندترين صداي دنيا

کوچه های اردیبهشت

نون والقلم

چشمان یک عبور

لبخند مهتاب

fire

دنیای ممد و محمد

به دنبال چراغی

مزدور

رهگذر

تماشاگه

مسيا

جغد سفيد

تیز تیغ کاغذ

تولدی دوباره

دوقلو های دیوانه

عاشقانه

ضامن آهو

مغزهای کوچک

اپسیلون ارابه ران

آرمان شهر

سیستم ظریف

کوچه باغ

روز+نامه

غم وشادی

ما هيچ ما نگاه

ماه نو

زندگی زیباست

جوون ها در دنیای صفر و یک

یکی مثل من

و خداوند عشق را آفرید...

بی قراری توی جیبم پرسه می زند!

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme