|
داخل واژه صبح ،صبح خواهد شد.
|
|
|
دير كرده ايم... يك عمر،چندين قرن، قرن و همه سالهايي كه از پشت هم آمده اند و حالا دارد دير مي شود. دير! نشسته ايم بين همين روزمرگي هاي عادي و دو دوتا چهار تايمان، هر از گاهي هم يادت را كرده ايم اما هر از گاهي.. دوستت داريم اما دير به يادت مي افتيم. دير به دير! حواسمان پرت مي شود ، مي افتد پشت كوچه پشتي، خيابان بغلي و بعد مشغول گذراندن اين ترافيك بي وقفه ي اين دنيا مي شويم و بعد دير مي شود و دير مي رسيم ... دوستت داريم. اما همه اشكال اين است كه فقط دوستت داريم. كه دلمان هوايت را مي كند، كه مي دانيم تنهاي تنهاييم، كه به تنگ مي آييم از اين دنيا و دلمان مي خواهد كه بيايي و نجاتمان بدهي... دل دل مي كنيم كه تو بيايي و ما بنشينيم و تماشايت كنيم كه جهان عدل را مي سازي... وقتي ساختي وقتي تمام شد. وقتي آباداني از سر و روي دنيا بالا رفت ما هم به زندگيمان برسيم... دوستت داريم... اما يادمان رفته، يا اصلا باورنداريم كه اين ادعا رابايد جايي، زماني ، ثابت كرد، تا تو نگاهي به ما بيندازي ،كه توجهي كني... سالهاست كه جهان متنظر عدل است وما دير كرده ايم ...دير...! اما دوستت داريم! دستهايمان را بگير كه فقط اگرتو بخواهي ، اگر تو لحظه هايمان را اجابت كني شبيه يك منتظر مي شويم... شبيه كسي كه دعاي فرجش آمدنت را نزديكت تر مي كند
لحظه هايم را دخيل مي بندم به اجابت اين فراز از دعاي عهد: "خدايا من در صبح همين روزم،و تمام ايامي كه در آن زندگاني مي كنم،عهد خود را با او تجديد مي كنم. وبيعت او را كه بر گردن من است ، تا از اين بيعت بر نگردم و تا ابد بر آن ثابت قدم باشم" " آرامش دلهاي مار ا به ظهورش تعجيل فرما كه مخالفان بعيد مي دانند و و ما فرج و ظهورش را نزديك مي دانيم"
وبلاگ چشمان يك عبور به روز است.
يا حق
|
|
|
|
| |
|
برگ سبزي ست...ناقابل!
|
|
|
"هم ميهن"، "شرق"، "هفت"،" دنياي تصوير"،" زنان"، "تهران امروز"،" همشهري نوبت عصر" و حالا "همشهري جوان"!! فعل كه لازم ندارد ، دارد؟! توقيف شد! همشهري جوان توقيف شد!
خبر را كه مي شنوم! از شدن تاسف ، مي خندم! بيشتر از اينكه عصباني كننده يا تاسف آور باشد ، خنده دار است ...
بهانه؛ چاپ گزارش دوستي هاي دختر و پسر است، اما اختلاف هاي شهرداري و دولت بر چه كسي پوشيده است؟ همشهري جوان توقيف شد با ابلهانه ترين دليل، همشهري جوان توقيف شد تا كسي يادش نرود روزنامه نگاري كم ترين ثباتي ندارد! تا كلي خبرنگار و روزنامه نگار و دست به قلم بلاتكليف شوند... مانده ام اين هديه ي با تاخير روز خبرنگار است كه دوستان ارزاني داشته اند يا اين همه وقت شناسي را براي اهداي هديه روز جوان خرج كرده اند ؟ يا حق |
|
|
|
| |
|
زورناليست ها به بهشت نمي روند؟!
|
|
|
به عقب كه بر مي گردم تا سر رشته اين مسير را پيدا كنم مي رسم به 12 ،13 سالگي. مي رسم به "نداي دوست" كه يك دو هفته نامه ديواري بود. فقط يك دو هفته نامه ديواري مدرسه اي. كه سه نفري راهش انداخته بوديم. "نداي دوست" كه همراهش طعم مصاحبه و هم صحبتي با" مصطفي رحماندوست" ،"شهريار پرهيزگار" و... را چشيدم. خط اول همين نداي دوست بود. حرفه اي كه بخواهي حساب بكني به جز آن 4-5 ماه كار در باشگاه خبرنگاران و يكي دوتا مقاله كه اين طرف و ان طرف! چاپ شد هيچ تجريه روزنامه نگاري ندارم...مسير عوض شد كمي البته! امادر گذر اين سالها تجربه آشنايي با كلي استاد و دوست و روزنامه نگار و كلاس هاي وقت و بي وقت روزنامه نگاري و البته شوري كه هنوز و هميشه نسبت به روزنامه نگاري در دلم داشته ام ، بحثي نيست كه بخواهم به اين سادگي ها نديده اش بگيرم و چشم به روي 17 مرداد ببندم! 17 مرداد كه روز اين جماعت زورناليسم است كه خيلي ها دوستشان ندارند. خيلي ها مزاحم مي پندارندشان. خيلي ها چشم ديدنشان را ندارند. 17 مرداد مي رسد و هوسي به سرم ميزند كه كلي اسم رديف كنم محض تبريك وتشكر و ابراز ارادت به همه آنهايي كه يا چشم در چشم و يا از پشت وازه ها مي شناسم شان . همه آنهايي كه امروز تنها روزي ست كه خودشان تيتر يك مي شوند.. 17مرداد را تبريك مي گويم به "مجيد اميدوار" كه اولين استاد بود و اولين معلم اموزش بي پروايي. به "نگين حسيني" كه بعيد مي دانم آنچه پاي درس و كلاسش آموختم ،بار ديگر قابل تجربه باشد. به "فريدون صديقي" كه هنوز گاه و بي گاه طنين كلامش در گوشم مي پچد و هشدارش در گوشم زنگ مي زند كه "زغال را تبديل به الماس كن" به استاد شكر خواه، به استاد قندي، به استاد قاضي زاده ،به استاد جلايي پور و به پدر مسلم ارتباطات، پروفسور معتمد نژاد به اردلان بزرگ نيا، به سميه قريشي ، به ميترا شكري ،به مهدي محمدي، به مزده باقري، به ياسر هدايتي، به سيامك رحماني . به محمد قوچاني، به علي ميرميراني، به منصور ضابطيان، به شرمين نادري، به حسين قدوسي، به حبيبه جعفريان، به مهدي حدادپور،به كامران نجف زاده،به سجاد صاحبان زند، به ميترا لبافي... و به دانشجويان روزنامه نگاري علامه كه آينده اي درخشان پيش رو دارند: به سبا محسني نزاد كه استمرار موفقيت هايش را از خدا مي خواهم ، به زينب كوهيار،به مرضيه رسولي، به حكيمه صنيع فر كه شروع دوباره اش را با همه دلم تبريك ميگويم ، به سپيده انوري كه دير و زود شهير و سرشناس مي شود بي شك، به عليرضا نيكخواه، به امير علي تفرشي ، به مهشيد مير ميران، به مژگان انصاري ،به ريحانه ثمره هاشمي و به سارا پويان. و عاقبت به همه ي آنهايي كه با آگاهي و با عشق ، با شور و شعور قلم مي زنند و عميقا آرزو مي كنم ،دور از شعار "حق" را پاس بدارند و پاس بداريم! كاش كسي از قلم نيفتاده باشد. كاش!
.... پ.ن: 17 مرداد بين خاطراتم نقشي ماندگار دارد به خاطر 17 مرداد 1383و روزي بي نظير كه در دفتر روزنامه پيروزي تجربه كردم.كه مثل روزخبرنگار قابل ناديده گرفتن نيست. يا حق
|
|
|
|
| |
|
صاحب بزرگترين كفشداري دنيا...!
|
|
|
از خيلي فبل تر تهديدش كرده بودم كه به مناسبت تولدش جريان كفش هايش را مي ريزم روي دايره تا عالم و آدم با خبر شوند! مي گفت جراتش را نداري...! شايد راست مي گفت چون هر طور كه حساب كردم، ديدم به آبروريزي اش نمي ارزد! يعني شما تصور بنماييد كه من وسط همين دنياي مجازي بگويم معني كفش هاي مر ضيه هر چيزي هست به جز كفش و از آن بدتر اين كفش ها را ليست كنم از اولينش تا آخري!! راستي مرضيه جان آخرين كفش را كجا ديدي؟!! قصه كفش هايش را كلا نديد مي گيرم تا برسم يه خودش... به"مرضيه رسولي" كه 14 مرداد به نامش خورده است... روز اول روبه روي بانك با "حليا" ديدمت ... هم رشته بودنمان علتي بود براي ادامه هم صحبتي و احتمالا آشنايي! اما به گمانم باز هم به كلاس هاي اين استاد گرانمايه ( سعيدي ) مديونيم! ساعت 7 شب يكشنبه . كلاس مباني جامعه شناسي و باران سيل آساي آن شب... هم مسيري و همراهي مان از همان شب شروع شد... نه؟ و الان روز هاست كه هم مسيريم توي همين خيابان هميشه شلوغ پاسداران... در راه شهر نگار و خيابان ويلا... وسط شب هاي پاييزي و باران زده اتوبان مدرس.... و يا اصلاروبه روي همين ساندويچ نيك بين همه اين رفتن و آمدن ها كلي شبيه هم شديم. كلي اهل درد شده ايم كلي سر هم داد زديم، كلي روي اعصاب هم پياده روي كرده ايم! كلي خنديديم... كلي نقشه كشيديم... كلي پيش بيني كرده ايم ( يكي از يكي اشتباه تر)!! كلي ... كلي درس گرفته ايم. نه؟
بي خيال رو نمايي عيب هاي اين بشر مي شوم كه زيادند و در يك پست نمي گنجد!!! اما اين بشر خيلي اهل درك است... خيلي دلسوز است... خيلي هواي همه را دارد ( اين يكي لااقل در آن سه شب رجب به همه ثابت شد) خيلي پر انرژي ست و خيلي اصلا شما تصور كنيد در حد فورران! اهل درك!( تكرار جهت تاكيد است) لازم نيست هر چيزي رابرايش با جزئيات توضيح بدهي تا گوشي دستش بيايد! اشاره كني تا خط آخر جريان را خوانده وفهميده .
اما بيشتر از همه اين ها غد است! يعني روي همه ابناي بشر را در اين جاده "غديت"!! كم نموده است و حالا حالا هم كسي به پايش نمي رسد. دختر گرم و محكم اهل مرداد! 14 مردادت! تولدت مبارك... همراه آرزوي ابدي آرامش براي خيالت . همراه دعاي خيري كه بدرقه هميشگي راهت هست و همراه آرزوي به ثمر نشستن رويايي ترين آرزو هايت تولدت مبارك! يا حق |
|
|
|
| |
|
قصه آدم هایی که مثل خورشیدند به روایت "گیتا گرکانی"
|
|
|
خيلي ها معتقدند وقتي نويسنده يك كتاب آن هم از نوع داستان ، انتهاي قصه را در فصل هاي آغازين كتاب برملا مي كند ديگر كششي براي خواندن باقي صفحات كتاب بر جا نمي ماند. اگر اين نظر را قبول كنيم احتمالا خواندن كتاب "فصل آخر" "گيتا گركاني" هيچ محلي از اعراب ندارد.چون گركاني (garakani)در اولين فصل كتاب انتهاي داستان و خط آخر سرنوشت قهرمانان داستانش را شرح داده. اما نكته فوق العاده "فصل آخر" كه به آن مشهور است همين جسارتي ست كه نويسنده به خرج داده. "فصل آخر"يك سلسله روابط خانوادگي و فاميلي را روايت مي كند . شايد در واقع نتوان گفت كه نويسنده روي كداميك از خانواده ها واقعا تمركز مي كند و هدف ، به تصوير كشيدن كدام زندگيست... و همين انتخاب راهي خلاقانه را پيش پاي گركاني باز كرده . به اين نحو كه ما هر اتفاق را چند بار و از زواياي ديد مختلف و با ديدگاه ها و شرايط شخصيت هاي مختلف مي شنويم و مي خوانيم اين روايات گوناگون هر يك نقش قطعه اي از پازل را بازي مي كند تا در انتها رويداد به شكل جامع و كامل، بدون از قلم افتادن هيچ يك ازجزئيات پيش روي مخاطب قرار بگيرد. مهم ترين بخشي كه خواننده ي "فصل آخر" را به دنبال خود مي كشاند . سرنوشت "رعنا" و "يوسف"؛ دختر و پسري كه از كودكي با هم بزرگ شده اند مي باشد. طرح چند خطي داستان به شدت اين پتانسيل را دارد كه يك رمان عاشانه فارسي از آن دست كه در بازار به وفور يافت ميشود!؛ را به خورد مخاطب دهد و اين هنر گيتا گركاني ست كه داستاني وراي اتفاقاتي كه بين يوسف و رعنا مي افتد را به تصوير بكشد. شايد اشكالي كه بتوان به جريان داستان و همه شخصيت هايي كه در داستان دخيل هستند؛ وارد كرد . تقدير گرايي ست كه سراسر داستان را پر كرده و همين تقدير گرايي همه اعضاي فاميل و خانواده را جوري اسير كرده كه همه باور دارند سرنوشتي تكراري براي اعضا رخ خواهد داد و يا فراتر از اين سير زندگي بعضي شخصيت ها از جمله "زري" و"رعنا " را شبيه به بزرگان از دست رفته فاميل مي دانند.و همه وسايل را براي سوق دادن و رسيدن به همان "نهايت" قبلي و تكراري آماده مي كنند. همين تقدير گرايي ست كه باعث مي شود كتاب از اميد خالي شود و اتفاق مثبتي كه منتظر آن هستي در هيچ جاي كتاب اتفاق نيفتد. با همه ي اين ها و حتي با ذكر اين كه "يوسف" ؛ قهرمان داستان، شخصيتي عصباني كننده ، بي ثبات و دهن بين است. خواندن كتاب "فصل آخر" را توصيه ميكنم به خاطر قلم قوي گيتا گركاني و تصويري كه از يك فاميل با همه نقاط ضعف و قدرتش رونمايي مي كند و همه اين ها كافي ست كه با خواندن كتاب ،مخاطب به يك ديد انسان شناسانه ، حتي در چارچوب شخصيت هاي داستان دست پيدا كند. كتاب را انتشارات كاروان با قيمت ۲۹۰۰ تومان منتتشر كرده است.
قسمتي از فصل دوم داستان:
بعضي آدمها مثل خورشيدند.گرماي وجودشان را حس مي كني. در روشنايي پر مهرشان غرق مي شوي و اگر اشتباه كني و چشم در چشمشان بدوزي ، به جادويي دچار مي شوي كه هر گز از آن رهايي نخواهي يافت. جادوي همه خواب زده ها...نور تندشان چنان چشم هايت را پر مي كند كه بعد از آن هر گز هيچ چهره ديگري را درست نمي بيني وعمرت را به جستجوي چهره اي مي گذراني كه ديگر حتي خودش را هم درست در ذهنت نداري.در جاده اي تاريك ، سرگردان خورشيدي مي ماني كه بي اعتنا به تو ، براي هميشه در زندگي ايت غروب كرده . رفته تا شايد جايي ديگر ، براي مسافر در راه مانده ديگري طلوع كند و روزي او را هم بي خبر ترك كند ودر تاريكي بگذارد. اين خاصيت خورشيد است قصد آزارت را ندارد فقط ماندني نيست...
............
وبلاگ چشمان یک عبور به روز می باشد.
يا حق |
|
|
|
| |
|
روشن شب...!
|
|
|
وقتي نمي شود باطن و اصل قضيه را عوض كني مي افتي به جان ظاهر... مدام از اول به وسط مي رسي و از وسط كه شروع مي كني حتي به آخر هم نمي رسي، اول و وسط و آخر جريان را جابه جا مي كني، تغيير دكوراسيون مي دهي فقط اينقدر كه "ظاهرا" همه چيز فرق كرده باشد كفايت مي كند آخر سر هم براي محكم كاري يك ماسكي ،عكس برگرداني، مي چسباني روي صورتت، نشد يك فاب عكس مي گيري جلوي چهره ات كه ظاهرا همه چيز نرمال است و عادي... اما همه چيز از هم مي پاشد وقتي عمر چسب عكس برگردانت تمام مي شود و ور مي افتد... اگر غالب بر باطن شوي ظاهر هم همان مي شود كه مي خواهي بدون اين هم سعي و تلاش بيهوده... اما گاهي با طن لايتغير است ، بعضي اوقات هم همه چيز را بايد بسپري به دست اين ثانيه ها و لحظه ها كه خوب كار خودشان را مي دانند...وسط همين دل دل كردن ها متحير مي ماني كه حالا باطن لايتغير است؟ يا ثانيه ها را بايد به جلو هدايت كني يا...؟! هنوز وسوسه اين خيال با من است كه اگر غالب بر باطن شوم ، ظاهر همان مي شود كه مي خواهم ، همان كه بايد باشد. *** پ.ن1: نمي خواهم اين پست را وصل كنم به اتقاقات اين روزها... كلي تر از اين هم مي توان نگاه كرد و اين پست را خواند! پ.ن2: قرارم نبود كه به اين زودي ها برگردم. نمي نوشتم هم بي شك بهتر بود اما وسوسه نوشتن اين خط خطي غالب شد خوب يا بد!
يا حق
|
|
|
|
| |