تبليغاتX
مانیای باران

مانیای باران

دل نبندم به کسی،روی نیارم به دری/ تا تو رویای منی، تا تو مددکار منی

با يادداشت "به بهانه ۲۰ سالگي" در وبلاگ چشمان يك عبور منتظرتان هستم

*****

۲۸خرداد تولد سميه خانوم نويسنده وبلاگ رهگذره!سميه جزو اولين افرادي بود كه در دنياي وبلاگ نويسي باهاش آشنا شدم ، گستره ارتباطيش خيلي بالاست! هرجا فكرش رو نمي كنين هم هست و اصولا كسي به پاش نمي رسه...
علاوه بر اين به شدت مهربونه....
يه مدت كوتاهيه كه مثل گذشته سرحال نيست، اما من مطمئنم كه دوباره برمي گرده به اون روزهايي كه انرژيش در دنياي مجازي همه رو شگفت زده مي كرد.
سميه جان برات يهترين ها رو آرزو دارم. تولدت مبارك

ياحق

 

 

بیست و چهارم خرداد 1387 |

آرزوهای کودکی

پيشنهاد اين بازي " آرزوهاي كودكي" البته از مدت ها قبل توسط يكي از دوستان مطرح شد ، منتها به تاخير افتاد تا امروز ، اين شما و اين هم آرزوهاي كودكي اينجانب:

 

- آرزو داشتم خرداد و محرم هر سال با هم مصادف نشوند و ضمنا امتحان هاي دانشگاه بابا توي خرداد برگزار نشود تا تولد من به جاي تير و مرداد سر موقعش ، در خرداد جشن گرفته شود!( اساسا جاي شكرش باقي بود كه جشن مي گرفتند!)

- آرزو داشتم وقتي مدرسه مامان مي رفتم شاگردهايش دورم نريزند و سخاوتمندانه شكلات و آبنبات پيشكش نكنند، حالا مي كنند هم خيالي نيست ، آخرش نگويند به مامانت بگو به ما نمره بده!!( اگر ذكاوت و هوششان را به كار مي گرفتند و به جاي شكلات به من لواشك وتمرهندي مي دادند احتمالا جهت پارتي بازي قدمي برمي داشتم، منتها آي كيويشان عمرا به اين مقولات نمي رسيد!!)

- آرزو داشتم پسر عمه گرام ، به اندازه يك سر سوزن ، به اندازه يك ابسيلون مروت و مردانگي و انصاف داشت، حالا اين ها را هم نداشت، كاش لااقل قساوت هم نمي داشت و براي يك بچه 5 ساله كه من باشم توي بازي شاه- وزير ، مجازات سبيل آتشين در نظر نمي گرفت!
به نامرد اعتقاد دارين؟!

- آرزو داشتم وقتي عمو وخانواده گرام به خانه ما مي آمدند يا من و مادر و پدر گرام به خانه عمو مي رفتيم ، پدر ومادر ها اينقدر زود تصميم به مراجعت نگيرند و تا هر بار من و " مريم" به التماس نيفتيم كه يه ذره يشتر! اگر دست ما بود اين يه ذره بيشتر من و مريم تا خود صبح طول مي كشيد.

- آرزو داشتم هر روز خانه بابا بزرگ بروم وبابا بزرگ از سر كوچه برايم ساندليچ بخرد،(ساندليچ به زبان بچگي هاي من همان ساندويچ است!)

- آرزو داشتم دایی ام هر روز بيايد خانه ما و هي تشتك نوشابه را خم كند و من مدام مبهوت اين همه !! قدرت بمانم! ضمنا آرزوداشتم سر از اتاق اين دايي عزيز كرده در بياورم ، دفتر هايش را بازرسي كنم وبفهمم توي كشوهاي اتاقش سرِ بريده كدام بيچاره اي را پنهان كرده....
- آرزو داشتم وقتي اين دايي عزيز كرده من را به هم گره مي زند حريفش بشوم، منتها اين آرزو از دوران كودكي تا هم اكنون به قوت خود باقيست!!

- آرزو داشتم به همان اندازه كه "سهراب" جنتلمن يا جنتلمنگ! مي باشد، " مريم" هم خانوم وخوش لباس باشد... بايد به عرض برسانم كه اين آقا سهراب و مريم خانوم خواهر و برادر بودند و از قضا دو تا عروسك كه حسابي اسبابِِ بازي من بودند . عاقبت براي اينكه " مريم" دچار عقده حقارت نشود، به مامان بزرگ عزيز ، سفارش دوخت يك لباس مجلسي را داديم!( وقتي 5 سال تك نوه باشي، علاوه بر يك كمد لباس دوخته شده براي خودت ، عروسك هايت هم هر كدام صاحب چند دست لباس مي شوند!!)

- آرزو داشتم وقتي مربي پيش دبستاني 53 بار پسوند فاميلي ام را سوال ميكند و هر 53 بار جواب ميدهم كه "نكو" تو تقدير نامه ننويسد "علوي نيكو"!!

- آرزو داشتم كه اينقدر مظلوم وساكت نباشم كه وقتي معلم اول ودوم دبستان قصد دارد كلاس را ساكت كند ؛ بگويد از علوي ياد بگيريد كه چقدر ساكته...( دوستان احتمالا كه نه، يقينا باور نمي كنند ، معصومه اي كه معرف حضورشان مي باشد روزگاري ساكت و مظلوم بوده باشد ، منتها جدا باور كنيد تا 9 سالگي از ديوار صدا در مي آمد از من نه! تا اينكه در 9 سالگي ورق روزگار برگشت!! وحاليا همان شد كه مي بينيد و اين نادره ي دوران تغيير ماهيت همي داد! باور نمي كنيد ؟ مریم –دختر عموي گرام- حي و حاضر و البته شاهد است. باور كنيد من روزي روزگاري كلي مظلوم ومعصوم بوده ام به خدا!!)

 

"


بیستم خرداد 1387 |

دونده

آسمان فريادش را روي تن شيشه هوار كرد و پنجره از ترس مچاله شد
نزديك پنجره مچاله همه قدم ها يخ زده اند و خواب يك خلسه ي طولاني را مي بيند
ومن اما بي جهت خوشدلم كه همين حوالي دونده اي كه ركورد سرعت نور خورشيد را دارد سر مي رسد
و يخ اين قدم هاي يخ زده را آب مي كند
تو گفتي تازه او را گم كرده اي...
پيدايش مي شود؟

 يا حق

هفدهم خرداد 1387 |

توقع زيادي؟!

مدت مديديست كه قصد نوشتن اين پست را دارم، منتها به برخي از ملاحظات مدام خود سانسوري مي كرديم تا اينكه ديدم دوستان به تحويل گيري جماعت ذكور  پرداخته اند. به همين مناسبت، مناسب ديديم ،آقايان دچار خودشيفتگي مزمن نشوند و از شادي و مسرت به پرواز در نيايند...

****

زنگ ميزنم آن سر ايران ، نگران و دلواپس ... نگرانيم براي اين دختر تمامي ندارد. تابستان سال پيش عقد كرد .

از حال و احوال پرسي كه مي گذريم ، مي پرسم شوهرت خوبه؟ اذيتش نمي كني؟ مي خندد كه نه! زياد نه!

مي پرسم او چطور؟ با مكث جواب مي دهد : نميدانم گاهي آره، گاهي نه...!

سر حرفش باز مي شود و من فكر مي كنم كه فقط 18 سال دارد .18 سال براي سر رسيدن و تمام شدن روياها و دست و پنجه نرم كردن با اين دنياي زمخت خيلي زود است.

مي گويد : همين هفته پيش ، با هم بيرون بوديم توي راه بحثمان شد ، ساعت 2 نصفه شب من را رساند خانه! ادامه مي دهد معصومه! باور كن تا صبح نخوابيدم از ناراحتي و عصبانيت ... صبح كه آمده عين خيالش نيست كه ديشب چطور سرآمده و ...


 مي گويم : هيچ شده رك و راست ، مستقيم ، همه ي دلخوري هايت را بريزي روي دايره، كه اين رفتار تو،آن حرف تو ، اين حركت تو من را آزار مي دهد ؟ جواب مي دهد يكي ، دو بار مطرح كردم اما جوابش اين است كه تو به خاطر مسئله به اين كوچكي ، ناراحت شدي؟اصلا ارزش نداره كه...


ته دلم خالي شده اما ميگويم تو خودت چي؟ باهاش راه مياي؟

- آره ولي يه جاهايي خسته ميشم از بس بچه ست! 

 مي گويم بچه؟ 25 سالشه براي چي بچه باشه؟

-  قرار بود تابستان امسال عروسي بگيريم . اما الان همه چيز روي هواست. هم عروسي مان . هم كارش. اما بي خيال بي خيال است . مقايسه اش مي كنم با برادرهام و...


حرفش را قطع ميكنم ودر حالي كه توي دلم هر چه بد وبيراه به ذهنم ميرسد را نثار اين جنس ذكور ميكنم مي گويم: ببين واقعا فرقي ندارند ، بعضي خصوصياتشون بين شوهرت و پدرت و برادرهات و پسر خاله ات و هر پسر ديگه اي كه ميشناسي مشتركه! كلا همين جوري ان، بي خيالن، بچه ان، بي تفاوتن، حرص آدم رو در ميارن. اينجور نيست كه شوهر تو اين وسط يه جور ديگه باشه كه . مقايسه اش نكن! تازه شوهر تو خيلي هم بچه ي خوبيه به هزار و يك دليل كه من فقط يكي ، دو تاش رو مي دونم


- قبول دارم اما انتظارهاي بي جا داره . انتظارهايي كه من نمي تونم برآورده اش كنم


هنوز مي خواهم آرامش كنم :حتما روزهاي خوب با هم زياد دارين كه تو الان براي من رو نمي كني. ضمن اينكه چه اصراري داري اينقدر نكته سنجانه ايراد هاش رو در بياري؟اين روانشناس ها ميگن قبل از ازدواج هر دو تا چشمت رو باز كن، بعد از ازدواج يكي ش روببند و بعضي چيزهار و نبين.

مي خواهم تقصير هارا بندازم گردنش كه: تو هم بيشتر در كش كن. بيشتر براش وقت بذار و... خلاصه هر نصيحت و چرت وپرتي كه به ذهنم مي رسد را توي گوشش مي خوانم كه آرام شود ، كه كاخ آررزوهايش را آسيب ديده نداند، كه مثل هزارو يك زن ديگر بسازد...

**********

تلفن را كه قطع مي كنم ، كارد بزني خونم در نمي آيد . حالا لازم است يكي من را آرام كند.اميرصالح بيچاره( برادرم) مي آيد جلو كه چته؟ ومن عصباني مي گويم: من؟ من چيزيم نيست. شما ها معلوم نيست چتون ميشه؟ يه ذره درك ، يه ذره فهم ، توقع زيادي مگه؟

امير صالح مي گويد : تو باز قاط زدي! حالت خوب نيست!

- معلومه كه حالم خوب نيست اين بي خيالي پسرها ، اين خودخواهيشون ، اينكه به خودشون زحمت نمي دن طرف مقابل رو درك كنن خب حرص آدم رو در مياره، ...


ادامه ي سخنراني هاي اينجانب در خانه هم با عرض معذرت غير قابل ذكر مي باشد.. اما جدي جدي اگه قرار به اين همه عدم درك باشد اصلا اين ازدواج چه معني دارد؟

******

 

پ.ن 1: مي خواهي كامنت بگذاري كه موضوع دو طرفه است تو يك طرفه اش ميكني ، قبول! اما قبول كن صراط خانم ها توي جاده زندگي از صراط آقايان مستقيم تر است. و البته بيشتر يعني خيلي خيلي بيشتر اهل سازش و كوتاه آمدن هستند.

پ.ن2:يك نمونه را كه نمي شود به همه تعميم داد، اين هم قبول. اصلا اگر پايه و اساس يك بحث منطقي باشد. اين حكم صادر كردن هار ا ابدا قبول ندارم. يعني اينكه اين پست اصلا منطقي نيست .اما گاهي تا حد فوران از دست اين جماعت حرص مي خوري. و باعث مي شود يك پست بگذاري توي اين وبلاگ كه لااقل چهار نفر ديگر هم بخوانند و تو تنهايي حرص نخوري!!!

پ.ن۳ :آسيب ديدن روياها و خدشه دار شدنش توي 17، 18 سالگي ابدا تجربه و حس خوبي نيست...كاش سالم بماند و استوار اين بناي روياها و كاخ آرزوها!

******************


به قولي بعد از تحرير:

واكنش هاي دوستان اعم از حقيقي و مجازي باعث شد كه اين چند خط را اضافه كنم تا اين پست طولاني تر ازقبل شود.

درخواستم اين است كه به پ.ن2 بيشتر توجه كنيد. ابدا در اين پست قصد تعميم دادن نداشتم. اين جريان فقط يك نمونه بود براي اتفاق بدي كه بعد از ازدواج مي افتد . كه اين عدم درك و و ناديده گرفتن ها چقدر مي تواند همه ي افكار و حساب و كتاب هايت را برهم بريزد و اين بي توجهي يا بي ارزش شمردن مسئله اي كه براي يكي از طرفين مهم هست حكم تيشه اي را دارد كه به ريشه ي همه ي آمال و نقشه ها و برنامه ريزي ها مي زند.

طبيعي است اگر قرار به يك بحث منطقي باشد بايد در يك رابطه به نكات مهم تر و ظريف تري توجه كرد كه من به عمد در اين پست به آنها نپرداخته ام.

ضمن اينكه اين يك طرفه نوشتنم هم كاملا تعمدي بود اينقدر كه قصد داشتم تيتر بزنم" كاملا دخترانه" به هر حال اين فضاي دفاع از آقايان مي بايست تعديل مي شد!!!

 

 


ياحق

پانزدهم خرداد 1387 |

ن والقلم ومايسطرون...


از مناسبتي نوشتن فراري ام ، بيزار اصلا... از روزهاي دبيرستان كه به هواي نوشتن هر مناسبتي سراغت مي آمدند ، از شهادت امام حسن تا روز معلم تا همين امروز ... اما وقتي مجبور باشي و متعهد جريان فرق مي كند ، چون مجبوري، يعني راه فرار نداري ... يعني نبايد بزني زيرش!
از مناسبتي نوشتن بيزارم چون اين روزهاي ويژه يا از آن دست مناسبتهايي ست كه در مورد آن ها سكوت را ترجيح ميدهم يا جزء آن خيل مناسبت هايي است كه اينقدر لاي زرورق شعار پيچيده شده اند كه از اصل و اساسشان كمتر حقيقتي عيان مانده يا اينقدر بد مطرح شده اند كه جز تقدسي از سر اجبار و عدم شناخت ،هيچ نمانده از آن ها هيچ....
براي مناسبتي نوشتن بايد لحن ولهجه ديگري به كار برد تا محض رضاي خدا اميد تاثيري وجود داشته باشد و از طرف ديگر ارزش آن مناسبت حفظ بشود كه البته اين لحن و لهجه خاص ، فكر مي خواهد تجربه و آزمون وخطا لازم دارد و از همه مهم تر وقت؛ كه اين روزها چقدر قيمتي ست. ....

****

يك ساعت و نيم مانده كه ضبط تمام شود . كلافه و خسته بعد از دو شب بي خوابي مطلق فقط به اين فكر ميكني كه چطور بايد بعد از ضبط خودت را برساني به دانشگاه و يك ساعت و نيم هم آنجا سر كلاس بنشيني كه سردبير گرامي همه نظام فكري ات را پاره مي كند: "برنامه 14 خرداد رو وي‍ژه نرفتيم"... موقع نوشتن برنامه حواسم بوده پس با اعتماد به نفس كامل مي گويم :"چرا، من برنامه رو سنگين نوشتم ،شايد موسيقي رو سنگين نرفتيد...." مي گويد : "نه ، كل برنامه رو بايد امامي بريم"

گوشي دستم مي آيد....
چاره اي نيست... مهمترين بخش برنامه هم مربوط مي شود به يك آيتم دو صفحه اي كه دقيقا وسط برنامه قرار مي گيرد
حالا نه وقت دارم نه فرصت آزمون و خطا ، نه حتي يك تمركز حسابي...
قلم را كه دست مي گيري خدا را زير لب شكر ميكني كه ويژه برنامه 14 خرداد است ، 14 خردادي كه قبولش دارم و مناسبتي نيست كه با اصل و ريشه اش مشكل داشته باشي ... كه در اين شرايط دل شير مي خواست در حضور اين تهيه كننده محترم!! بگويي نمي نويسي( همان حركتي كه 3،4 ماه پيش انجام دادي!)
سردبير گرامي ميگويد با اين جمله شروع كن ؛ "سايه ات رفت از سر ما ، اي پير فرزانه!.." توي دلم مي گويم امكان نداره كه اينطور شروع كنم با اين واژه هاي كه اينقدر كنار هم قرار گرفته اند، مثل يك زنجير به هم پيوسته شده اند... شروع ميكنم به نوشتن با اين جمله كه " يك اتفاق ساده نبودي..."
3،4 خط مانده كه يك صفحه پر شود قلم را مي گذارم زمين، نه چون نمي توانم بنويسم اتفاقا قلم را مي گذارم زمين كه بيشتر از آنچه دلم مي گويد ننويسم. چون خوب يا بد اين قلم اگر دست من بيفتد حالا حالا ها روي كاغذ جلو مي رود ... قلم را مي گذارم زمين تا قسم خدا به قلم را فراموش نكرده باشم كه به تكرار ننشينم
و آيتم دو صفحه اي را در كمتر از يك صفحه تمام مي كنم ...

****
از مناسبتي نوشتن بيزارم وفراري جون مي ترسم از اين قسم قلم!
چون ترس دارم كه حق عاشورا رابه جا نياورم
چون ترس دارم دور از صداقت بگويم فاطمه جان با گريه هاي شبانه ي علي گريستيم
و ترس دارم از اينهمه شعار زدگي كه در سطح جامعه پراكنده مي كنيم ....

واين قلم كه يادمان رفته حرمت دارد ... پس بي خيال فردا سياه مي كنيم و سياه مي كنيم . اينقدر كه همه چيز به خط خطي شبيه ميشود. خط خطي روي فكر و ذهن و اعصاب و شعور مردم ...و اين قلم كه گاهي يادم مي رود حواسم مي بايست به تك تك واژه هايش باشد و اين قلم كه امروز شده ابزار نان من...

خدايا اگر روزي يادم رفت و قسم تورابه قلم فراموش كردم يا قرار به اجباري خارج از توان من رسيد ، كاش اين قلم ديگر روي كاغذ حركت نكند..

پ.ن:راديو جوان يك teamwork مناسبتي دارد. يعني گروهي كه فقط مناسبتي برنامه مي زنند ، يعني گروهي كه سر وهم بندي توي كارشان نيست.
كاش بين اين حجم عظيم مناسبت ها ، لااقل فرهنگ تيم مناسبتي توي اين رسانه محترم ملي! جا بيفتد بلكه همه مان از دست اين همه شعار و ريا و تزوير سربه بيابان نگذاريم .

يا حق

دوازدهم خرداد 1387 |

دلواپس...

ابر كه بهانه گرفت ، آسمان سرتا سر بغض شد . زمين هم ناچار آغوشش راباز كرد...
وقتي همه ي آسمان و همه ي زمين تر شده اند اين چه اصراري ست
كه زير سقف دلواپس خشك شدن يقه ي پيراهنت هستي؟!
....



******
پ.ن: خيلي دير اما بالاخره " بازي آخر بانو" نوشته ي بلقيس سليماني را خواندم... كلي دوستش دارم.از آن كتاب هاي دوست داشتني ست كه خاطره شان هميشه با تو مي ماند. وقت و حوصله داشتي از دستش نده!
يا حق

نهم خرداد 1387 |

رگ هستي...

از سال دوم ، سوم دبيرستان كه رمان "من او" رضا اميرخاني را خواندم. تا همين امروز و ديروز در گير حديث ذكر شده در داستان بودم كه پايه و اساس و شاكله "من او" است.

"مَن عَشِقَ و كَتَمَ و عَفَّ ثُمَ ماتَ مات شهيدا"
"آنكه عاشق شود و كتمان كند و عفاف بورزد و در همان حال بميرد ،شهيد مرده"

اين حديث در كتاب ادبيات پيش دانشگاهي هم مطرح شده اما كمتر دبيري پيدا مي شود كه به اين حديث بپردازد. اصولا به معني كردنش رضايت مي دهند و از آن مي گذرند.
از همان دوم – سوم دبيرستان و "من او" در گير اين حديث بودم و علامت سوال اين ".. مات شهيدا" هيچ وقت توي ذهنم پاك نشد و بين جستجو هاي كجدار و مريضم گاهي در مورد صحت و سقم و سند حديث هم به شبهه خوردم و شايد اصلا همين جا بود كه به وجود آن علامت سوال رضا دادم و بي خيال باقي جستجو شدم. حالا يا به دليل تنبلي يا شايد هم ترس از رسيدن به جوابي كه دوست نداري بشنوي!

اما هميشه در گير بودم كه چرا مات شهيدا؟ كه اين وسط مگر چه اتفاقي مي افتد كه يك نفر به خاطر عشق به مات شهيدا مي رسد...؟
تا ديروز كه خيلي اتفاقي در قسمتي از كتاب "جاذبه و دافعه علي (ع)" با همين حديث و توضيحات شهيد مطهري روبه رو شدم . توضيحاتي كه انگار اين علامت سوال چند ساله را محو مي كند:
"... حتي عشق هاي شهواني هم ممكن است سودمند واقع شود و آن هنگامي ست كه با تقوا و عفاف توام شود يعني در زمينه فراق ودست نارسي از يك طرف و پاكي و عفاف در طرف ديگر ، سوز و گداز ها و فشارها و سختي هاي كه بر روح وارد مي شود آثار سودمندي به بار آورد . عرفا در همين زمينه است كه مي گويند عشق مجازي تبديل به عشق حقيقي يعني عشق به ذات احديت مي گردد. اما اين نكته را نبايد فراموش كرد كه اين نوع عشق با همه فوائدي كه در شرايط خاص احيانا به وجود مي آورد قابل توصيه نيست و وادي ست بس خطرناك .
از اين نظر مانند مصيبت است كه اگر بر كسي وارد شود و او با نيروي صبر و رضا با ان مقابله كند مكمل و پاك كننده ي نفس است "
و در همين زمينه است كه حديث فوق روايت مي شود
"... بايد توجه داشت كه نظر تنها به آثار مفيدي است كه در شرايط تقوا و عفاف به بار مي آورد بدون اينكه اين نوع عشق قابل توصيه و تجويز باشد "

***
قصه اين "... مات شهيدا" هم از همين جا شروع مي شود .از تقوايي كه به خاطر عفت و كتمان به وجود مي آيد. و به خاطر رنجي كه بر اثر دوري و تقوا حادث ميشود... از اينجا اوج و سختي جريان دستت مي آيد.

اينكه انسان به قول روانشناسان بين تعارض گرايش- گرايش قرار گرفته باشد ( معشوق و تقوا) و گرايش كوچكتر را فداي گرايش بزرگتر بكند كه البته به حرف و زبان آسان مي آيد و الا كه مقام شهادت برايش در نظر گرفته نمي شد.
ديروز تازه فهمم بيجك گرفت!! كه اين " كَتَم" و "عَفَّ" به اين سادگي ها به دست نمي آيد كه قرار باشد اين دنيا پر از مردمي شود كه شهيد از دنيا مي روند...
ديروز تازه فهمم بيجك گرفت كه اين عشق و تقوا چفدر لقلقه ي زبانمان است!
يا حق

چهارم خرداد 1387 |
مانیا

مانیای باران! حالا خیلی ها هستند که فلسفه این نام را میپرسند و من برای معنی کردنش باید گریز بزنم به روزهای دور ونزدیک!
مانیا یعنی ماندنی...! یعنی چیزی که قابلیت ماندنی شدن . ماندنی ماندن و مانیایی را دارد. به اضافه ی یکسری خاطرات نوستالزیک ودست نخورده ی قدیمی از خود اسم مانیا که از یک تفاهم دوستانه ی مشترک میآید!!!
واین انتهای آرزوی من برای بارانی ست که برای من معنی محض حقیقت است!
اسم این وبلاگ بیشتر شبیه یک آرزو ست! یک دعا!
به امید روزی که باران برای ابدیت مانیا شود!

چه خبر؟

فرارو

دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي

پيوند هاي سايت الف

فردا

آي طنز

باران

اعتماد

جیره کتاب

قطره

"رادیو جهانی صدای آشنا"

خبرگزاری مهر

عرفان نظر آهاری

سایت ایرانیان خارج از کشور

کتاب نیوز

انتشارات کاروان

باشگاه پرسپولیس

خبرگزاری فارس

روزنامه ی پیروزی

ایسنا

مصطفی مستور

هفته نامه ی چلچراغ

سید محمد خاتمی

کامران نجف زاده

هفته نامه ی شهروند امروز

یادداشت های اخیر

مانیای باران من...

ورا

زائر

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

دعای تحویل سالم را دو سال است که با تو چک نکرده ام!

واژه ای در قفس است...

پشت به آسمان...

این روزها که می گذرد شادم!!

برزگا، گیتی آرا ، نقش بند روزگارا...

از هر دری... وقتی سعی می کنم پاهایم روی زمین سخت باشد!

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

سر بزنی پشیمون نمی شی

یکی بود و... هیچکس نبود !!

حرم یار.آیناز

واحه ي مانا. فاطمه

صاحب دلم پرسپولیس

دنیای منی پرسولیس .بی مقدمه!

موج

یه بسته از همونا!!!

بلندترين صداي دنيا

کوچه های اردیبهشت

نون والقلم

چشمان یک عبور

لبخند مهتاب

fire

دنیای ممد و محمد

به دنبال چراغی

مزدور

رهگذر

تماشاگه

مسيا

جغد سفيد

تیز تیغ کاغذ

تولدی دوباره

دوقلو های دیوانه

عاشقانه

ضامن آهو

مغزهای کوچک

اپسیلون ارابه ران

آرمان شهر

سیستم ظریف

کوچه باغ

روز+نامه

غم وشادی

ما هيچ ما نگاه

ماه نو

زندگی زیباست

جوون ها در دنیای صفر و یک

یکی مثل من

و خداوند عشق را آفرید...

بی قراری توی جیبم پرسه می زند!

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme