تبليغاتX
مانیای باران

مانیای باران

دل نبندم به کسی،روی نیارم به دری/ تا تو رویای منی، تا تو مددکار منی

آخرين بهانه ي اردي بهشت!!

تو درخت روشنايي ، گل مهر برگ و بارت
تو شميم آشنايي ، همه شوق ها نثارت
تو سرود ابر و باران و طراوت بهاران
همه دشت ، انتظارت             
 شفيعي كدكني

**********************
از كجا بنويسم كه تكراري نباشد. كه حوصله ها بكشد .از روز اول دانشگاه و سوال تو ؟!! كه با علاقه آمدي يا نه؟
يا مثلا از اينكه قيافه ام آشنا بود؟ يا اينكه به مغزم خطور هم نمي كرد قرار باشد امروز روزي، كلي دل نگران همه ي ابر و باران هاي پشت چشمت باشم...

يا مثلا از گوشي تلفنت بنويسم كه پارسال توي ضريح امام رضا جا گذاشتي اش!! يا بي خيال همين يك مثقال آبرو بشوم و جريان استاد كليوند را اين وسط بريزم روي دايره...!! يا از ليست گوشي همراهت بنويسم كه به مخابرات و 118 شبيه تر است تا حتي ليست گوشي يك روزنامه نگار!! يا.... بزنم زير همه چيز و جريان آخرين بار را كه توسط حضرتعالي سر كار رفته بودم را بنويسم! بنويسم كه به اندازه ي 2 ساعت و نيم نا قابل با گوشي پدر گرامي ما را رسما سياه كرديد!!
يا اصلا و كلا بي خيال!
مي خواهم بزرگترين عيبت را اين وسط رو نمايي كنم!! بزرگترين عيب تو كه "حكيمه صنيع فر"باشي اين است كه خيلي مهرباني! اصلا زيادي مهرباني!! اصلا كي گفته تو بايد اينقدر مهربان باشي با همه...؟
اصلا مي داني چقدر ... چقدر ... مهرباني ؟مهربان!
31 ارديبهشت است ....آخرين روز اين ماه بهشتي و تولد تو!!
تولدت مبارك!
كاش به آرزوهايت نزديك باشي. كاش هميشه راضي باشي و هر روز راضي تر از قبل!
كاش اين سرزندگي و شادابي ات... ابدي باشد... هميشگي...!
و دعا ميكنم كه خدا بيشتر از امروز! بيشتر از همه ي روزهاي قبل ، بيشتر از آنچه كه تو دوست داري و مي خواهي ، دوستت داشته باشد
تولدت مبارك! گيلاس شماره 9!!
يا حق

سی و یکم اردیبهشت 1387 |

سر سلامت باشي ...!

اين همه مدت ننوشتي ننوشتي...! حالا امشب! حالا امشب كه شب قهرماني ست؟؟ امشب كه شب شادي ست؟ بين آن همه حاشيه و جنجال وسط فصل كجا بودي؟
اصلا كه مگر قرارما اين نبود كه با غم وشادي اش باشيم... قرار من و خيلي ها...." پيروزي " ديكته كرده بود و ما بين همه ي روزهايي كه در بدترين شرايط فاصله ي دفتر روزنامه پيروزي را تا خانه مي رفتيم و برمي گشتيم ياد گرفته بوديم بي خيال روزهاي خوش!!
حالا اين انصاف است كه بعد از اين همه ننوشتن بيايي سراغ اين تيم هميشه محبوب...؟
انصاف هم كه نباشد خدا خوب ميداند كه يادش هستم وهستم وهستم . منتها چند سالي ميشود ساكت وساكت! انگار همه ي فرياد هايم را توي روزنامه پيروزي جا گذاشتم و آمدم بيرون! كندم!
امروز اما مي خواهم بنويسم به اندازه ي يك تبريك كه حق آب و گل دارم . ندارم؟
و امروز... چقدر همه چيز شبيه 7 خرداد 81 بود... همان تب و تاب و همان دقيقه 90 فوتبال!
امروز وسط آن 1-1 گس و دلهره آور همه ي حواسم به آن 50- 60 هواداري بود كه از روبه روي آزادي برگشتند! حواسم به آن صد هزار پرچم بود و آن همه دل اميدوار ....و دل خودم بدجوري براي يك 7 خرداد تنگ شده بود....
فقط بايد هوادار باشي كه بداني از چه دنيايي حرف ميزنم والا 22 نفر آدم بيكار كه دنبال يك توپ مي دوند كه اين همه جان فشاني ندارد!

فقط بايد هوادار باشي...
پرسپوليس! ممنون! ممنون به خاطر طلسمي كه بعد از 6 سال شكستي. ممنون به خاطر شادي كه بعد از سالها دادي!
و تشكر از افشين قطبي كه به شدت آرزو دارم هيچ وقت اصطلاحات و تعارف هاي ايراني را ياد نگيرد! و شبيه آدم هاي فوتبالي اينجا نشود!
قهرماني مبارك! هميشه سرسلامت باشي!
ياحق

بیست و نهم اردیبهشت 1387 |

خستگي...ابدا!!

اصلا قرار نبود كه يك پست ديگر را هم صرف نوشتنم اين روزمرگي هاي بي مزه بكنم! تازه قرار ومدارم اين بود اين بود كه در باب " دين گريزي ملت " داد سخن بدهم . اما اين وسط همه چيز تخدير مي شود ميرود جايي پشت ديوار و بين باد و باران كوچه گم ميشود.... انگار كه اصلا نبوده!
گوش ميكنم ، چشم ميگردانم ، مرور ميكنم و بعد راديو و حجم عظيم درس هاي نخوانده و اكسپرسيونيسم!! و امتحان story زبان و هزار و يك مقوله ي ريز ودرشت ديگر صدايم مي كنندو توي چشم هايم زل مي زنند. انگار همه با هم براي بلعيدن من را نشانه گرفته اند. اينقدر كه مي ترسم و قيد همه شان را با هم مي زنم .... و در حالي گوش هايم را گرفته ام سعي مي كنم چشم هايم را نبندم تا بلكه بشود چند سطري اينجا نوشت!!
چند سطري كه خواندن و نخواندنش هيچ فرقي به حال تو ندارد جز اينكه توي دربايستي مي ماني و " يك لطف به مانيا ميكني"!!

اين جمله را مدام پشت سر هم ديكته ميكنم به اين مغز ، اينقدر كه صداي وزوزشان حال خودم را هم بد ميكند: "معصومه! حواست باشد خسته نشي! خسته هم شدي به جهنم! حق اقرار كردن نداري"!! شب و روز ، صبح زود و قبل از خواب ، پشت فرمان و وسط كلاس درس ! اينقدر اين جمله را توي ذهنم قرقره كرده ام كه شاكله ي جمله به هم ريخته! "اقرار به حهنم ! حواس ِخسته ات به حق باشد!!"
حالا كه چي... بي حوصله وخسته به خودت فرجه مي دهي يك روز استراحت!! بي خيال textها و ساختمان شهدا. بي خيال معدل و درس! بي خيال سمبوليسم و مسخ و اكسپرسيو....! بي خيال زبان و بي خيال همه ي دنيا...
اينجا يكهو صداي مرضيه توي ذهنم زنگ ميزند كه‌:" حواست هست به ناشكري نيفتي.؟." حواسم هست!

حواسم هم هست كه خسته نشوم! حواسم هست كه باران شهر را غرق شادي كرده ومن آرزوي مانيايي ام را جايي جا گذاشته ام!!
يا حق

بیست و ششم اردیبهشت 1387 |

از "منِ او" تا "بيوتن"... اين وسط ها "ارميا" جا نيفتد!

"بيوتن" سومين رمان رضا امير خاني ست كه بعد از 7 سال بالاخره امسال منتشر شد.و جالب است بدانيد كه پعد از فقط 8 روز فروش به چاپ دوم رسيد!. "بيوتن " دنياي مشترك " منِ او" و "ارميا" ست. شخصيت اول داستان بيوتن " ارميا "ست. كه بدون كم و كاست و با اقرار نويسنده از كتاب اولش" ارميا" به بيوتن كشانده شده . فضاي داستان هم فضاي مدرن شده "من او" ست اينقدر كه هفت كور داستان من او به " سيلور من " تبديل مي شود.

كليت بيوتن به قوت رمان من او نيست اما در "بيوتن" هنر اميرخاني در بازي با لغات و كلمات و البته مفاهبم با تجربه تر و قدرتمند تر خودنمايي مي كند .شايد در سراسر داستان ضربه ي كاري " الحق مع علي وعلي مع الحق" رمان من او وجود ندشته باشد اما بازي با سه زبان فارسي – عربي و انگليسي هنري ست كه فقط از قلم اميرخاني بر مي آيد.

داستان بيوتن داستان بي هويتي است . قصه ي بي وطن بودن و بي وطن ماندن است.اينقدر كه كسي نمي داند شكل صحيح اين " وطن" چگونه نوشته ميشود.يا شايد به قول سوزي ( يكي از شخصيت هاي داستان): "ت وتن من دسته ندارد تا دستم را بگيرد . بايد با همه ي تن آن را hug كرد ،بغلش زد" و شايد همين بي دستگي وتن ست كه مجبورت ميكند وتن ر ابا "ت" بنويسي به جاي"ط"

اما قصه ي وطني كه امير خاني 480 صفخه خرجش كرده ، نه ايران است نه امريكا،( كه داستان در آنجا اتفاق مي افتد)، نه حتي هيچ كشور ديگري روي اين كره خاكي... . همه ي دغدغه ي اميرخاتي به تصوير كشيدن وتني معنوي ست. وتني كه تاب داشته باشد و تب بياورد و در عين حال آرامش را به آغوش بكشد!

قصه ، قصه ي وتني است كه از نهج البلاغه حضرت امير آغاز ميشود و تا صحيفه ميرسد و اين وسط ها گريزي هم به كربلا مي زند...گيرم "كربلاي پنج"!!داستان حول بي وتني ارمياست كه مدتي در كربلاي پنج ،وتن كرده بود و امروز دوباره بيوتن شده .حالا اينكه وتنش را گم كرده يا وتنش را از او گرفته اند، قصه ي ديگري است...

شايد هم راه دور نرفته باشد اين اقاي اميرخاني!
شايد به واقع وتن معنوي من و تو ، وتني كه در آن تب كنيم و تاب و قرار را از ما بگيرد، وتني باشد غير از ايران ، غير از امريكا، غير از..... شايد همان وتني باشد كه كه كمتر دنبالش هستيم!

با همه ي هنرمندي هاي رضا اميرخاني و همه ي ظرافتش در دقت به جزئيات. من جوابي براي يك كليت بزرگ داستان پيدا نمي كنم . وچود آرميتا( دختري كه ارميا بعد از سالها ، روز عيد فطر در امريكا با او ازدواج مي كند) چه محلي از اعراب دارد؟ تا بخش هايي از داستان تصور بر اين است كه آرميتا يك محرك است تا ارميا به امريكا بيايد. اما درطول داستان اينقدر آرميتا ناشناخته و مهجور مي ماند كه اصل حضورش در داستان هم زير سوال ميرود...آرميتا به مرور در طول داستان كمرنگ و كمرنگ تر ميشود تا اينكه بعداز ازدواجشان تقريبا ديگر هيچ جاي ثابتي در داستان ندارد.. آرميتايي كه تنها وجه اشتراكش با ارميا حضور در. قطعه 48 شهداست. آرميتايي كه يك دختر كاملا غربي ست و هيچ شباهتي با ارمياي اهل كربلاي پنج ندارد!

جز اين اميرخاني ارمياي بي وتن را مستقيم از رمان اولش " ارميا" بيرون آورد و "بيوتن " را نوشت و با اين شيوه به ارميا هم اصالت داده هم سابقه. اما به شخصه ترجيح ميدادم كه شخصيتي جديد خلق شود. نه مثل و مشابه " عليِ ِ"من او كه دست نيافتني ست و نه مثل ارمياي شعار زده! تا حدي كه اميرخاني بخش زيادي از انرژي اش را صرف اين كند كه شعار زدگي را از ارميا دور كند.

"گفتم علي ِ من ِاو نباشد . فقط به خاطر اينكه علي فتاح ِ من ِاو ، نه تنها در دنياي حقيقي كه در دنياي كتاب ها هم تكرار نشود . بي شك ماندگار تر و دوست داشتني تر مي ماند"

بيوتن اميرخاني را توصيه ميكنم به خاطر تحقيقات 7ساله رضا اميرخاني وسفرش به امريكا براي نوشتن كتاب كه به كتاب سنديت مي بخشد. به خاطر هنجار شكني ها و رد كردن خط قرمزها كه بارها و بارها تكرار ميشود و متعجبت مي كند.و به خاطر انصافي كه در سطور داستان اميرخاني به چشم مي خورد. وبه خاطر رضا اميرخاني كه نويسنده اي ست خلاق ، هنجار شكن و نو بنياد!

بيوتن راتوصيه مي كنم كه خواندنش رابه تعويق نيندازي اما من او را زودتر دست بگير و بخوان كه بي شك كتاب بي تكرار زندگي ات خواهد بود .
يا حق
بیست و سوم اردیبهشت 1387 |

ترويج ازدواج موقت؟

اينكه پست ازدواج موقت نياز به تصحيح داشت چند علت دارد...
اول از همه اشكال هايي ست كه به آن يادداشت وارد بود . از جمله اينكه صغري- كبري مطلب اساسا دچار مشكل بود و طبيعتا نتيجه اي منتج نمي شد
دوم اينكه شايد به خاطر خلط مطلب و يا شايد به خاطر موضع گيري كه هنوز در كلامم به چشم مي خورد منظور و قصدم به هيچ وجه انتقال داده نشد
وسوم ... به خاطر يك نمي دانم بزرگ!!
ازدواج موقت...
اسمش كه مي آيد ناخود آگاه يك قدم عقب ميروي...! بعد كه به خودت مي آيي فكر ميكني قبل از اينكه بخواهد حقي نابود شود بايد دفاع كني ،تخطئه كني...
اما نتيجه اين است كه: نميدانم!

اگر معيار و ملاك فقه شيعه باشد كه لاقل براي من هست .جاي اشكال و ايراد و اعتراضي نمي ماند. برخلاف اشتباهم در پست قبل هيچ تبصره و شرطي هم وجود ندارد كه ازدواج موقت براي شرايط خاصي توصيه شده باشد... اما مي توان گفت شايد در شرايط خاصي كاربرد داشته باشد... البته باز هم تاكيد ميكنم فقه شيعه هيچ تبصره و شرطي براي متعه (ازدواج موقت) ندارد... پس باتوجه به اصل و اساس فقه ازدواج موقت يك راه كاملا شرعي ست كه قابل شمول هم مي باشد
احكام و شرايط ضمن عقد ازدواج موقت از جمله :( با حجاب بودن دختر در تمام مدت ازدواج موقت، شرط عدم نزديكي ، امكان قسخ مدت عقد از طرف زن ، و...) احكامي منطقي است كه اجازه سوءاستفاده را به طرفين نمي دهد
اما همه ي اين ها در شرايطي ست كه قرار باشد احكام اسلام و احكام فقه شيعه در جامعه اي اجرا شود كه "حقيقتا " اسلامي ست نه اينكه فقط رنگ و اسم اسلام را دارد.
همه ي ماجرا اين است كه نه جامعه، جامعه اي ست كه سرسپرده قوانين و احكام باشد و نه اينكه باب سوء استفاده بسته است در شرايطي كه سوء استفده حرف اول اين جريان است و در عرف ، متعه با بدترين نگاه ها روبه روست . شايد به واقع بحث ترويج ازدواج موقت ثقيل باشد...
در شرايط اكنون كه متعه مي تواند زندگي آينده و يك سقف دائمي رادريغ كند ( لااقل براي دختر) توقع زيادي نيست كه مبلغان ازدواج موقت و طرفدارانش قبل از فكر ترويج به فكر "فرهنگ سازي" متعه باشند
اگر قرار نباشد يك طرفه به قاضي بروم بايد اضافه كنم . شايد به قول دوستان انصاف نباشد وقتي فقه به راهي شرعي قائل است ؛ جوان ها به خاطر عدم امكان ازدواج دائم ( به دليل شرايط اقتصادي ، يا بعضا تحصيل يا هر شرط ديگري...) سال ها به خودداري و تحمل مجبور شوند.
يا باز به قول دوستان در شرايط كنوني گناه به ازدواج موقت ترجيح داده ميشود و ترويج متعه راهي شرعي را پيش روي خواهانش قرار ميدهد كه جامعه را از گناه هم باز ميدارد يا...

منصف كه باشم در برابر ابن دفاعيات و مباحث ديگري در مورد ترويج ازدواج موقت مي بايست سكوت كنم . چون منطقي ست و قابل پذيرش! اما به گمانم با وجود همه ي فوايدي كه برايش ذكر ميكنند ( البته به شرط فرهنگ سازي). در مورد ترويج ازدواج موقت بايد دست به عصا تر از اين حرف ها حركت كرد...تا مبادا متعه اينقدر دم دستي شود و اينقدر همه گير كه حتي افراد خوددار جامعه هم به خاطر همه گير شدن و عموميت پيدا كردنش ازدواج موقت رابه ازدواج دائم ترجيح بدهند كه كه تصور منظره اين جامعه به واقع هراسناك است...

از همه ي اين ها هم كه بگذريم و با قبول همه حسن ها و فوايد ازدواج موقت، بحث اخلاقي جريان كه پيش مي آيد هنوز سر حرفم هستم...
طبيعي است كه نمي توان از همه ي افراد جامعه توقع تقوا و خودداري را داشت. اما اين ركن بزرگ يعني عفت و تقوي رابه همين سادگي ها هم نبايد فراموش كرد يا به بهانه ايده آل بودنش عطايش رابه لقايش بخشيد.

برعكس شايد وقتش رسيده به جاي ترويج خيلي مسائل ديگر ، كمي بذر ايمان بكاريم به اميد اينكه روزي سبز شود. كمي ايمان را رواج دهيم و كمي عفت را... البته نه اينكه به امري فرهنگي، سرهنگي وارد شويم چنانكه عزيزان گشت ارشاد!! عمل مي كنند! و عن قريب فاتحه حجاب و ايمان به حجاب را مي خوانند!
شايد بشود تمرين كنيم خودداري را ، تقوي را و چشم پوشاندن را....

*******
پ.ن:
1- هنوز اين پست ناقص است و حرف هاي زيادي هست كه من اصلا عنوان نكردم. شايد اگر دوستان همراهي كنند با تكميل اين مبحث در وبلاگ هايشان ، بحث مقصد و مبداء قابل دفاعي داشته باشد
2- دوست و نويسنده وبلاگ به "دنبال چراغي" به شدت لطف كرد . هم در مورد مطرح كردن اشكال هايي كه به يادداشت قبلي وارد بود و هم بابت طرح مسائل جديدي در اين مورد كه به شدت متشكرم!

3- كاملا بي ربط!: ديروز كه 18 اردي بهشت بود! تولد اين دايي عزيز كرده بود كه قبلا ها تعريفش اينجا بود... تولدش مبارك! همراه بهتريت آرزوها و موفقيت ها براي خودش و خانواده اش!
يا حق

بیستم اردیبهشت 1387 |

يادداشت ازدواج موقت به زودي تصحيح ميشود

شانزدهم اردیبهشت 1387 |

ازدواج موقت!


دست دست ميكنم از دوشنبه تا امروز... و به اين فكر ميكنم كه لااقل اين بحث به سر انجامي برسد بعد در يك مكان عمومي تر مطرح شود...اما واقعيتش اين است كه حرف هاي من به توافقي كه ممكن است به آن برسيم يا ممكن است نرسيم خيلي ربطي ندارد...
مي نشينيم يك ساعت - دو ساعت بحث مي كنيم ولي به نتيجه نمي رسد و مزخرف ترين جلسه ي هفتگي ميشود كه در طي اين حدود 7 ماه داشته ايم. چرا به نتيجه نرسيد؟ ما كه 7-8 نفر آدم منطقي بوديم! ما كه بارها بحث كرده بوديم و نتيجه هم داده بود... بار اول نبود كه اختلاف عقيده و سليقه داشتيم!

به نتيجه نمي رسد چون بحث ازدواج موقت عين يك تابوست؟! به نتيجه نمي رسد چون ما عليه هم كلي جبهه گيري داشتيم؟ به نتيجه نمي رسد چون اساسا حرف همديگر را نمي فهميم چون زاويه ديدمان كاملا مختلف است. دو زاويه ديد مقابل هم : دختر - پسر!
همه ي اين ها شايد باشد و شايد هم نباشد...!

ازدواج موقت... از احكام شرع اسلام است. پس حكم خداست و لااقل من يكي نمي خواهم روي حكم خدا حرف بزنم! براي شرايط خاصي توصيه شده . شرايطي كه ازدواج دائم امكان پذير نباشد...كه از لحاظ مصداق حدود 7- 8 دسته رادر برمي گيرد كه باز هم حرفي در آن ها ندارم هر چند اساسا راه سوء استفاده در اين مقوله باز است...
اما مي رسيم به اين خط"... در شرايطي كه ازدواج دائم امكان پذير نباشد" و روبه رويمان جامعه اي قرار دارد كه ازدواج دائم به قولي مطلوبيت ندارد كه شرايط اقتصادي جاي مطلوبيت داشتن نمي گذارد... بعد مي رسيم به شرايطي كه دختر و پسر در حال تحصيل هستند و امكان ازدواج برايشان مهيا نيست پس اين مدت را با نيازي (اعم از نياز عاطفي و جنسي) چطور سر كنند؟
روي بياوريم به از دواج موقت...! براي جلو گيري از فساد روز افزون جامعه براي جلوگيري از دنباله روي غرب براي سركوب نشدن و نابود نشدن نيازي كه به حق است..تجويز انگار همين است..!!! تجويز واقعي هم همين است...؟

كه از امروز بنشينيم و بشتابيم به ترويج ازدواج موقت؟ آن هم براي دختر هاو پسرهايي كه با چند سال تاخير شرايط ازدواج دائم برايشان مهيا مي شود...؟
نه زير بار نميروم... رواج دادن ازدواج موقت بين دختر ها و پسرها يك تخدير است نه يك راه حل....
اساسا چرا به جاي اينكه نيرو و انرژي و هزينه براي ترويج ازدواج موقت صرف كينم همان نيرو و انرژي و... براي فراهم آمدن سقفي دائمي خرج نشود؟ چرا به جاي ساختن هكتار ها هكتار آلاچيق ،چند واحد مسكوني نسازيم؟
شعار ميدهم ؟ رگ ايده آل گراييم حسابي زده بالا...؟ شايد؛ اما واقعا تصور جامعه اي كه ازدواج موقت بين جوان هايش اينقدر ساده و دم دستي شده كه كمتر جواني روي به ازدواج دائم بياورد. آزار دهنده است كه براي فرار و تن ندادن به وظايف بعضا سنگين ازدواج دائم و گرفتار نشدن در قيد وبند!! راهي در رو پيدا كنيم . كه به صورت موقتي درمان كند و راه حل باشد..؟
توي مخيله ام نمي گنجد، اين مسكن تا كجا مي تواند جوابگو باشد؟
عين حقيقت است كه جامعه فساد را در آغوش كشيده. كه اين جامعه كه اسم اسلامي دارد. فقط اسم اسلامي دارد. كه اين حجاب اجباري را اگر منها كنيم از اين جامعه به واقع خيلي فرقي نداريم با همين كشورهاي همسايه... يا اصلا همان جامعه غرب... پس ازدواج موقت به حق اينجا مي تواند كمك كننده باشدو ميتواند جلو گيرننده باشد... مي تواند... اما راهي نيست كه براي همه تجوير شود و نبايد مثل قرص استامينوفن دم دستي و همه گيرشود...!

اما اساسا كسي هست كه تضمين دهد ترويج اين شق دستور خدا كه براي شرايط خاص و براي افراد خاص توصيه شده ، همه گير نشود؟ آن هم دستوري كه در كنارش بارها و بارهابه ازدواج دائم توصيه اكيد شده. آن هم دستوري كه در كنارش افرادي كه به هر دليلي شرايط ازدواج برايشان مهيا نيست به تقوي و صبر و "عفت" دعوت شده اند... شديدا بر اين باورم ترويج اين امر بين دختر ها و پسرها ي جوان! چشم اندازي از جامعه ارائه ميدهد كه زيبا نيست و خالي ست از امنيت رواني!

پ.ن: بحث در مورد ازدواج موقت بسيار بسيار است ... من فقط يكي از مقوله هايش را مطرح كردم و شديدا سعي كردم مثل بحث دوشنبه ما گريزي به هريك نزنم بدون اينكه قبلي را حل كرده باشم.ضمن اينكه به نظرم اين شق قضيه از همه مهم تر و حساس تر است...و البته جز اين حرف بسيار است
ياحق
پانزدهم اردیبهشت 1387 |

شده تا به حال در مورد يك جرياني كلي به خودت مطمئن باشي...؟
شده كه با هزار و يك دليل منطقي زير وبم آن جريان را كلا از بدو وجود زير سوال ببري؟
شده سالها، سالها! سخنراني كرده باشي براي همه... براي همه... و نهي و نهي و نهي...!
شده در مخيله ات هم نگنجد كه خودت بيفتي وسط همان جريان...؟
شده خدا بخواهد امتحانت كند دقيقا از همان نقطه كه فكر ميكني كلي محكمي و نفوذ ناپذير...؟
نه جدي جدي شده وسط اين هه تدبير خدا بماني و بعد التماسش كني اين امتحان را نديد بگيرد...

****************************************************************
بهانه هاي بهشتي اين ماه تمام شدني نيستند...
فردا ، همين يازده اردي بهشت تولدش هست... يك عالمه آرامش توي نگاهش نهفته... نگاه پر از رازش وادارت مي كند كه آرام باشي. روز به روز كه ميگذرد بيشتر عزيز مي شود و بيشتر دوست داشتني و نزديك...
كاش اين آرامشي كه دارد و اين آرامشي كه ميدهد برايش ماندگار باشد و هميشگي... كلي عزيز است.كلي دورن گرا... كلي بي غل و غش...
اين اواخر هم به موفقيت ي رسيده كه همه مان كلي برايش خوشحاليم و آرزوي بيشتر و بهترش رابرايش داشته و داريم... سباي آرام آرام، تولدت مبارك

دوازدهم ... حوري... حوري ... حوري ناز!
پگاه ان اوايل مي گفت حوري دلخور شدن و ناراحت شدن را اصلا بلد نيست... هر چقدر من بيشتر شرمنده مهرباني و لطفت ميشوم تو بيشتر لطف مي كني.. دلخور شدن را هم كه ابدا بلد نيستي.
زنگ ميزني نيستم. پيغام ميدهي . نيستم... نامه هم.... بيشتر از اين شرمنده نشوم... چقدر خوب كه تو دلخور شدن رابلد نيستي
نزديك نزديكي. گيرم كلي فاصله جغرافيايي هم بينمان باشد . تو نزديك نزديكي...
تولدت مبارك...
يا حق

دهم اردیبهشت 1387 |

كابوس پله ها...!

كلاس كه تمام مي شود از پله هاي طبقه چهارم پايين مي آيم. با عجله سري به كتابخانه ميزنم. ساعت 11/30 است كه از دانشگاه بيرون مي آيم. سبا معتقد است كه به كلاس بعدي كه 1/30 هست نميرسم. من اما دو دو تا چهارتايم نتيجه اي ندارد همه چيز در يد اين ترافيك است. اساسا حرف آخر را هميشه ترافيك مي زند.

ميرداماد - گرما- ترافيك هميشگي ولي عصر ...
ساعت 12/15 است كه ماشين رازير تابلوي پارك ممنوع پارك ميكنم. از حراست رد ميشوم و چشمم به پله هاي ساختمان شهدا مي افتد.. هيچ كس نمي داند كه چقدر از اين پله ها متنفرم....نگاهم يك دور از پايين به بالا ، پله هاي ساختمان شهدا رادوره ميكند .ناخود آگاه دستم به سمت زانوي پايم مي رود ومي خندم ياد جوكي كه دكتر اورتوپت تعريف كرده بود مي افتم: "پشت ميز نشين، رانندگي نكن، پياده روي در مسير طولاين ممنوع، پله ابدا!!" مي خندم. اصولا آبم هيچ رقمه با اين صنف پزشك در يك جو نمي رود...
از پله ها بالا ميروم آن اوايل به سرم زده بود كه پله ها رابشمرم . لااقل اين است كه سرگرم ميشوم پس شمردم :يك.دو.سه...پانزده... سي .. چهل و پنج! نه انگار جدي جدي تمامي ندارند... بي خيال شمارش رياضي!
پشت درب اتاق ويرايش مي ايستم . روي در نوشته ساعت 12 الي 1/30 جهت نماز و نهار تعطيل...! text ها را توي پاكت مي گذارم. و روي پاكت مي نويسم. برنامه سرزمين مادري. لطفا جهت ويرايش اقدام...
و پاكت را از زير در مي دهم تو....
***
آسانسور خراب نيست ! در كمتر از دو دقيقه از طبقه ششم به هم كف ميرسم. جل الخالق! قدرتي خدا! زانويم در پوست خودش نمي گنجد!!
از پله هاي تمام نشدني ساختمان شهدا مي آيم پايين . دست مي برم تا برگه خروجم را از كيف دربياورم و كارتم را بگيرم... لازم نيست همه ي حجم كيف رابررسي كنم. پوشه نيست!! .... محض رضاي خدا!! اصلا شوخي بامزه اي نيست معصومه!! اما جدي جدي پوشه رار روي آّبسرد كن جا گذاشته ام..امان از بهار.بهار.بهار!.... با كلي التماس دوباره اين پله هاي تمام نشدني ساختمان شهدا را نگاه ميكنم... به سرم ميزند با خانم سيف ( مسئول حراست ) صحبت كنم بلكه راهي جهت پارتي بازي باز شود و كارتم را بگيرم اما روي اين همه رو زدن هاي پياپي را ندارم.
بدون اينكه به انتهاي پله ها نگاه كنم بالا مي روم. قيافه ام بي شك كلي خنده دار است. دوباره ياد جوك دكتر مي افتم. ابدا خنده ام نمي گيرد! پوشه رابرمي دارم از پله ها پايين مي آيم و از درب حراست كه خارج مي شوم "مرضي "زنگ ميزند:
-كجايي؟ _سازمان!! _ مگه تو كلاس نداري دختر؟ _ كلاس!! دارم ، كلاس ندارم؟! مگه ساعت چنده؟ _ حالا نهار خوردي؟ _ نهار!!!!؟
يك ربع به يك است كه سوار ماشين مي شوم. وليعصر- گرماي 35 درجه تهران- ميرداماد- و آخر سر هم شريعتي..
مي رسم دانشگاه ساعت 1/15است .يكراست ميروم سلف...غذا لوبيا پلوست. همين كه قرمه سبزي نيست كلي خدار وشكر... چند قاشقي ميخورم فقط محض اينكه خورده باشم...
"مرضي" مي آيد سلف با خبرهاي خنده دارش چنددقيقه اي فراموش ميكنم گرما و پله را، خستگي و پله را،ترافيك و پله را..
ساعت 1/30 كلاس حقوق- طبقه چهارم!!! احساس مي كنم كلا عضوي به نام زانو وجود خارجي ندارد... .... كلاس تمام ميشود...4 طبقه را پايين مي آيم و يكهو يادم ميافتد فردا دوشنبه است و روز جلسه و طبقه چهارم!!!!! كابوس پله ها تمامي ندارد...
راستي اين پله هاي ترقي كه ميگويند اينقدر مترقي شده كه فكري به حال زانو درد هم بكند؟!!.
هنوز يك پله به سطح زمين مانده... از ذهنم ميگذرد...
شكر...شكر... خدايا شكر... بابت وجود همين پله ها... بابت  اينكه پله هايي هستند كه بالا  و پايين شان ميكنم.كه لااقل زاويه اي از بالا، زاويه اي از پايين هست كه نگاهش كنم. شكر..
يا حق
هشتم اردیبهشت 1387 |

... اردی بهشت و وصل و هجر حافظ!

احتمالا خاصیت این ماه فوق العاده بهشتی است که من حس نوستالژی ام شدیدا گل می کند. پس میروم سراغ کمد و یک جزوه ۵۰ صفحه ای را میکشم بیرون... نگاهش میکنم و ۳-۴ سالی میشود که توی کمد لای زرورق نگاهش میدارم. بس که عزیز است این جزوه ی ۵۰ صفحه ای.چشم میدوزم به طرح جلد و عنوانش : "وصل و هجر در شعر حافظ" بعد یک شیرینی دور را زیر زبانم احساس میکنم. جایزه اول استان برای مقاله و ارائه وصل و هجر آن وقت دلم لک میزند برای روزهای سوم دبیرستان و تکاپوی شیرین توشتن این مقاله با "آیناز" . مقاله ای که کپی برداری از کتاب های دیگر نبود و کلی وقت و زحمت برایش خرج شده بود. ورق میزنم و دوره اش میکنم.

معرفی وصل و هجر را بیشتر از هر قسمت دیگرش دوست دارم. کاش حوصله تان به خواندنش برسد...:

"بی شک آنچه کلمات وصل و هجر در اولین نظر تداعی میکنند به لف و نشر مرتب، دوری و نزدیکی هستند یا جدایی و پیوند ولی نکته قابل ملاحظه آن است که در عرفان معشوق وجود مطلق است و دوری و نزدیکی معنایی ندارد. او به اقتضای " انا اقرب الیه من الحبل الورید" هیچ گاه از عاشق جدا نمی شود و متعاقبا چون جدایی به وجود نیامده پیوندی هم میانشان صورت نمی گیرد. بلکه غفلت و آلودگی عاشق است که میان او ومعشوق حجاب میگردد. هر چقدر این حجاب ضخیم تر و تاریک تر باشد . آگاهی و کمال عاشق هم سطحی تر و نارساتر است.از آنجاست که معشوق از سر لطف دائمی که به عاشق دارد وبرای آنکه وی را آگاهی بخشد و غفلتش را بزداید زهر هجر را به او می چشاند تا درد و تلخی آن باعث به خود آمدن او شود و برای رهایی از آن بکوشد.. به همین ترتیب است که عاشق پایمردی می کند و راه منزل دوست را به استواری می پیماید وتوشه راهش را خلوص و یکرنگی می کند وبه تدریج آگاهی و کمالش افزایش می یابد. در این صورت معشوق برای اینکه قوت دوباره ای به عاشق ببخشد و خستگی را در وجودش محو کند و همچنین به آگاهی او عمق بیشتری ببخشد . شهد وصل در کام او می ریزد باشد که با تلاشی بیشتر و همتی افزون تر راهش را ادامه دهد . لذا وصل و هجر از مظاهر لطف و عنایت معشوق به عاشقند."

پ.ن:توی نوشتن این مقاله یک نفر اساسا کلی کمک و همکاری داشت . یک بار اسمش را توی وبلاگ آوردم.و بعدش کلی - کلی حاشیه به وجود آمد که کلا از ذکر جریان پشیمان شدم. این پی نوشت فقط یک تشکر بود از آدمی که دورها کلی محترم بود و امروز حیف. حیف حیف...!

********************************************************************

گفته بودم این اردی بهشت کلی صاحبدار است . آن هم صاحب های عزیز...

پنجم این ماه بهشتی تولد "زینب خلیلی" ست که میدانم هر از گاهی اینجا سر می زند وبا لطف همیشگی اش شرمنده ام میکند. او که کلی عزیز است و قدیمی " تولدت مبارک"

هشتم اردی بهشت هم تولد یک رفیق اساسا قدیمی ست. از دورهای دور تا امروز... اینکه بخواهم بگویم چقدر رفیق است و چقدر عزیز شدنی نیست... فقط اینکه با فهم عمیقش با درک به جا و نکته دانی اش کلی دلم را گرم میکند به خاطر وجودش ،و پشتم قرص می شود به صداقت حضورش... خودش می داند چقدر عزیز است برای من و اغلب به روی خودش نمی آورد... فاطمه!تولدت مبارک

یا حق

پنجم اردیبهشت 1387 |

توي بساطش همه چيز پيدا مي شود


توي بازار جوانرود جلوي مغازه پدرش بساط كرده. به چشمم 5-6 ساله مي آيد. توي بساطش انواع و اقسامش پيدا ميشود همان اقلامي كه دخترها وقتي ، سنشان 2،3 برابر او ميشود تازه توي كيف هايشان جا خوش ميكند... سرم را برميگردانم و ميبينم دارد فرياد ميزند ومشتري جمع ميكند: پن كيك، ريمل، سايه، خط.... همه اش 5-6 سال دارد به گمانم. توي بساطش همه چيز پيدا ميشود...
جلو ميروم . ميبيند كه توي چشمهايش خيره شدم. خجالت ميكشد . حرفش را ميخورد و ديگر فرياد نميزند. برميگردم و پشتم را ميكنم دوباره با خيال راحت فرياد ميزند. كرم پودر ، خط.... بر ميگردم جدي بازار گرمي اش منحصر به فرد است... اصلا هر كسي نخواهد هم جذب اين دختر 5-6 ساله ميشود كه بهتر از هر فروشنده و دست فروشي اجناس بساطش را فرياد ميزند ...
جلو ميروم. دوباره خجالت ميكشد. سلام ميكنم. هم كلامش ميشوم. از سن و سالش مي پرسم و او با انگشتانش 7 را نشانم ميدهد . توي محاسباتم يكي - دو سال اشتباه كرده ام.جثه اش اما به همان 5 سال مي خورد.حوصله ندارد بيشتر پاپيچش بشوم . مي رود توي مغازه پيش پدرش... الكي كلي ناز مي كند برايش. راهم را كج ميكنم و ميروم...
توي بساطش همه چيز پيدا ميشود... همه اش 7 سال دارد..!

**************
اين ماه بي نهايت دوست داشتني اردي بهشت هم رسيد عاقبت! اين ماه كه خودش و اغلب صاحبانش را كلي دوست دارم... اين ماه كه يك عالمه هديه بهشتي داده... به موقع تبريك تك تك اين بهانه هاي اردي بهشتي را اينجا رديف ميكنم . بي شك!
يا حق

یکم اردیبهشت 1387 |
مانیا

مانیای باران! حالا خیلی ها هستند که فلسفه این نام را میپرسند و من برای معنی کردنش باید گریز بزنم به روزهای دور ونزدیک!
مانیا یعنی ماندنی...! یعنی چیزی که قابلیت ماندنی شدن . ماندنی ماندن و مانیایی را دارد. به اضافه ی یکسری خاطرات نوستالزیک ودست نخورده ی قدیمی از خود اسم مانیا که از یک تفاهم دوستانه ی مشترک میآید!!!
واین انتهای آرزوی من برای بارانی ست که برای من معنی محض حقیقت است!
اسم این وبلاگ بیشتر شبیه یک آرزو ست! یک دعا!
به امید روزی که باران برای ابدیت مانیا شود!

چه خبر؟

فرارو

دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي

پيوند هاي سايت الف

فردا

آي طنز

باران

اعتماد

جیره کتاب

قطره

"رادیو جهانی صدای آشنا"

خبرگزاری مهر

عرفان نظر آهاری

سایت ایرانیان خارج از کشور

کتاب نیوز

انتشارات کاروان

باشگاه پرسپولیس

خبرگزاری فارس

روزنامه ی پیروزی

ایسنا

مصطفی مستور

هفته نامه ی چلچراغ

سید محمد خاتمی

کامران نجف زاده

هفته نامه ی شهروند امروز

یادداشت های اخیر

مانیای باران من...

ورا

زائر

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

دعای تحویل سالم را دو سال است که با تو چک نکرده ام!

واژه ای در قفس است...

پشت به آسمان...

این روزها که می گذرد شادم!!

برزگا، گیتی آرا ، نقش بند روزگارا...

از هر دری... وقتی سعی می کنم پاهایم روی زمین سخت باشد!

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

سر بزنی پشیمون نمی شی

یکی بود و... هیچکس نبود !!

حرم یار.آیناز

واحه ي مانا. فاطمه

صاحب دلم پرسپولیس

دنیای منی پرسولیس .بی مقدمه!

موج

یه بسته از همونا!!!

بلندترين صداي دنيا

کوچه های اردیبهشت

نون والقلم

چشمان یک عبور

لبخند مهتاب

fire

دنیای ممد و محمد

به دنبال چراغی

مزدور

رهگذر

تماشاگه

مسيا

جغد سفيد

تیز تیغ کاغذ

تولدی دوباره

دوقلو های دیوانه

عاشقانه

ضامن آهو

مغزهای کوچک

اپسیلون ارابه ران

آرمان شهر

سیستم ظریف

کوچه باغ

روز+نامه

غم وشادی

ما هيچ ما نگاه

ماه نو

زندگی زیباست

جوون ها در دنیای صفر و یک

یکی مثل من

و خداوند عشق را آفرید...

بی قراری توی جیبم پرسه می زند!

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme