قبلا خیال هم نمیکردم دانشگاه و آدم هایش بخواهند برایم اینقدر مهم شوند.خیال هم نمیکردم دوست های دانشگاه بخواهند برایم اینقدر نقش جدی باز یکنند. آن هم برای منی که توی زندگیم "فاطمه" از دور های دور عزیز بوده و هست یا "پگاهی" که در همه ی سطر های زنگدگیم جاری ست یا " آیناز" که بوده و حضور دارد یا" زهرا یا اسما یا نگار یا ... همه ی آنهایی که اگر بخواهم فهرستشان کنم خودش چندین پست می شود و بماند!
قبل از دانشگاه عزیز(مادر بزرگم) می گفت بری دانشگاه لابد اون جا هم میخوای با یه سری جدید دوست بشی . کی میخوای به این همه تلفن برسی؟!!
میخندیدم اما همان موقع هم باور نمیکردم کسی یا کسانی بخواهند توی این زندگی اینقدر جدی شونداما جدی شدند وهستند و چقدر هم عزیز هستند
دو ماه از ترم اول گذشته بود که دیدیم شدیم شبیه یک گروه ، یک اکیپ ، یک گروه دوستی! عادت نداشتم به خنده آن هم اینقدر ساده و بی محابا. عادت نداشتم به این همه راحتی و بی پروایی و در مقابل من حکیمه بود که میخندید بلند . از گفتن و شنیدن هیچ چیز ابا نداشت. اوایل کلاهمان کمی فقط کمی توی هم می رفت اینقدر که یک بار گفت معصومه زندگی ات شبیه یک مکعب مستطیل است. نیست؟ این همه قاعده و اصول!!
گفتم نه. گفتم فقط می خواهم ستون ها سر جایشان بمانند تو سقف را دایره ای بساز اما با ستون.
عاقبت در هم حل شدیم. عاقبت اصول من زفت بین خنده ها و شوخی های همیشگی مرضیه و خکیمه! عاقبت با مرضیه نزدیک شدیم. نزدیک نزدیک! خیلی نزدیک! اینقدر زود که نه من باورم میشد نه خودش. عاقبت سبا بی خیال گوشه گیری اش شد و حالا برای بار هزارم باید بگویم که وقتی نیست چقدر جایش خالی ست و و قتی هست با آرامشش چقدر آرام میشوم. و زینبی که از همان برخورد اول کلی به دلم نشست . زینبی که کلی مهربان بود و هست و می ماند انشا ا.... زینبی که همه ی تعادل گروه ماست
همه ی علت نوشتن این پست . پست مدیکو بود اما نمیشد و نی شود جواب این پست رابدهم بی آنکه حرفی از آن سه تای بقیه یاورم. که هر کدامشان یک جور عزیز است و....
بار اصلی خنده و شوخی این جمع به دوش حکیمه است که وقتی همنوا میشوند با زینب.آسمان را هم به زمین می چسباند. اما قصه ، قصه ی خنده هایی نیست که امروز باشد و فردا نباشد و ... نه! اصلا قصه و مساله شوخی و خنده نیست که نگرانشان باشم! بحث همه ی طراوتی ست که آن رابا چشم های تو شناختم! برای منی که عادت داشتم (وحتی کمی دارم )به جدی بودن و جدی فکر کردن و جدی رفتار کردن! تو با همه ی بی پروایی ات مهمترین عامل بودی برای باور اینکه بی پروایی نه انقدر چیز بدی ست . نه حتی آن قدر دور و دست نیافتنی!
بگذریم که هنوز هم به قول خودتان من ترمز دستی گرروهم و... بگذریم!
اما حالا وقتی هر روز صبح توی چشمهایت خستگی میبینم و بی حوصلگی! وقتی می خواهی ادای همان روزها را دربیاوری و سرکارمان بگذاری اما مثل آن روزها از آب در نمی آید. وقتی حال و حوصله جلسه ها را نداری و هر هفته که میگذرد توی جلسه ها بی حوصله تر و کم کار تر می شوی. وقتی به شوخی های مژده نمی خندی و همه ی حرکاتش عصبانیت می کند که باور کن عصبانی کننده نیست. من به هم میریزم. بعد هر روز میگذارمت لای منگنه که خوبی؟ بعد تو رد گم می کنی! بعد تو میزنی خودت را به کوچه ی علی چپ. بعد صغری - کبری ردیف میکنی! اما خودت هم خوب واقفی که حریفم نمیشوی!
عزیز عزیز! باور کن اگر باور نداشتم که اگر به حال خودت بگذارمت و بی خیال شوم که توی چشم هایت برق شیطنت کمرنگ شده. بدتر میشوی که بهتر نه! لای این منگنه ی مزخرف نمی گذاشتمت هر روز یا به قول تو یک روز در میان ! یا ....
اما یقین دارم که اگر حواسم بهت باشد. بیشتر حواست هست به خودت! بیشتر حواست جمع خودت می شود!
بین همه ی این گره ها! اگر امروز بخواهی . اگر امروز اراده کنی . دوباره توی انرژی و سر زندگی انگشت کوچکت هم نمیشوم!
بیا اصلا عادت کن به این منگنه! قول می دهم سوزنش هیچ وقت تمام نشود!!
*******
خانم ها! گرامیان! لطفا تیریپ دپرسی برندارید که من مجبور شوم برای هر کدامتان یکی از این اخوانیات!!( ترجمه: به نامه های دوستانه اخوانیات گفته میشود!) بنویسم که حال و حوصله ی این مرام و معرفت بازی ها را اصلا و هیچ رقمه ندارم!!!!
* وبلاگ عمومی ست. من شخصی اش مبکنم . طبیعتا این پست به جز برای عده ی محدودی هیچ جذابیتی و هیچ محلی هم از اعراب ندارد. اما این رفیق ما مساله را در دنیایی مجازی مطرح کرده بود که اگر جوابش را جای دیگر می دادم کمی تا قسمتی بسیار سخت می نمود!
* به هر حال اگر خیلی بی حوصله تان کرده . احتمالا وسط هایش ولش کردید دیگر! چه اصراری است اینقدر من شرمنده بشوم؟!!
پ.ن:راستی حکیمه من یه سوال فنی دارم! الان اینجا کی موشیه؟ کیا گربه ان؟!!!!!
یا حق