تبليغاتX
مانیای باران

مانیای باران

دل نبندم به کسی،روی نیارم به دری/ تا تو رویای منی، تا تو مددکار منی

شاید بوتیک!

سال هاست که اینجا نیامده ام! اینجا که میدان بهارستان است...

تهران را تهران قدیم را بی شک همین جا باید پیدا کرد . بین شلوغی و ازدحام پیاده رو ها و فریاد های  یک نواخت دست فروش ها!

توی یکی از ساندویچ فروشی ها می نشینم. بدجوری دلم برای یک غذای غیر بهداشتی تنگ شده. نمی دانم چه دلیل و علتی ست که غیر بهداشتی بودن خوراکی با خوشمزه بودنش ارتباط مستقیم دارد!!

مشغول برانداز میز و صندلی  و دیوارها هستم که سنگینی نگاهی بدجوری آزارم میدهد. سرم رابرمی گردانم بیست و یکی دوساله است. روسری نخی رنگ و رو رفته ای سرش است و  ته مانده ی آریش به صورتش هست.همراه یک دختر دیگر که روبه رویش نشسته و من نمی بینمش میز جلویی من نشسته اند.

توجهم جلب میشود. زیر نظرم گرفته . هر چند دقیقه یک بار  هم دختر روبه روییش بر میگرد و نگاهم میکند آرایش عجیب و وحشتناکی دارد . تقریبا میترسم! کیفم را به سمت خودم میکشم و چند لحظه بعد  خودم را ملامت میکنم که به چه حقی در مورد مردم فکر بیراه میکنی؟

بابا می آید و روی صندلی روبه روییم می نشیند. هنوز اما در زوایه دیدم قرار دارد ،در زاویه دیدش قرار دارم

حالا هر دو همدیگر را زیر نظر گرفته ایم. چپ چپ نگاهم میکند. دحتر روبه روییش برمیگردد و نگاهم میکند. بعد شروع به صحبت میکنند و من یقین می کنم که در مورد من است.

حواسم اصلا به ساندویچی که می خورم نیست. حواس او هم نیست. انگار که هر دو در همه اختلاف هایمان و همه تفاوت هایمان ریز شده ایم. بی اختیار بدجوری یاد فیلم " بوتیک" می افتم. یاد "‌إتی"

ساهت ۸ شب است به وقت این شهر شلوغ .  این شهر شلوغ نا امن! ساندویچ تمام شده. بلند می شوم . از کنار میز شان رد میشوم. هر دویشان سرشان رابرگردانده اند و نگاهم میکنند . از در ساندویچی بیرون میروم.بی آنکه معنای این همه غیظ نگاهشان را فهمیده باشم!

******

 

بیست و هشتم اسفند 1386 |

تو و همه ی خوشبختی هایت که چقدر هم عزیزند!

 

قبلا خیال هم نمیکردم دانشگاه و آدم هایش بخواهند برایم اینقدر مهم شوند.خیال هم نمیکردم دوست های دانشگاه بخواهند برایم اینقدر نقش جدی باز یکنند. آن هم برای منی که توی زندگیم "فاطمه" از دور های دور عزیز بوده و هست  یا "پگاهی" که در همه ی سطر های زنگدگیم جاری ست یا " آیناز" که بوده و حضور دارد یا" زهرا یا اسما یا نگار یا ... همه ی آنهایی که اگر بخواهم فهرستشان کنم خودش چندین پست می شود و بماند!

قبل از دانشگاه عزیز(مادر بزرگم) می گفت بری دانشگاه لابد اون جا هم میخوای با یه سری جدید دوست بشی . کی میخوای به این همه تلفن برسی؟!!

میخندیدم اما همان موقع هم باور نمیکردم کسی یا کسانی بخواهند توی این زندگی اینقدر جدی شونداما جدی شدند وهستند و چقدر هم عزیز هستند 

دو ماه از ترم اول گذشته بود که دیدیم شدیم شبیه یک گروه ، یک اکیپ ، یک گروه دوستی! عادت نداشتم به خنده آن هم اینقدر ساده و بی محابا. عادت نداشتم به این همه راحتی و بی پروایی و در مقابل من حکیمه بود  که میخندید بلند . از  گفتن و شنیدن  هیچ چیز ابا نداشت. اوایل کلاهمان کمی فقط کمی توی هم می رفت اینقدر که یک بار گفت معصومه زندگی ات شبیه یک مکعب مستطیل است. نیست؟ این همه قاعده و اصول!!

گفتم نه. گفتم فقط می خواهم ستون ها سر جایشان بمانند تو سقف را دایره ای بساز اما با ستون.

عاقبت در هم حل شدیم. عاقبت اصول من زفت بین خنده ها و شوخی های همیشگی مرضیه و خکیمه! عاقبت با  مرضیه  نزدیک شدیم. نزدیک نزدیک! خیلی نزدیک! اینقدر زود که نه من باورم میشد نه خودش. عاقبت سبا بی خیال گوشه گیری اش شد و حالا برای بار هزارم باید بگویم که وقتی نیست چقدر جایش خالی ست و و قتی هست با آرامشش چقدر آرام میشوم. و زینبی که از همان برخورد اول کلی به دلم نشست . زینبی که کلی مهربان بود و هست و می ماند انشا ا.... زینبی که همه ی تعادل گروه ماست

همه  ی علت نوشتن این پست . پست مدیکو بود اما نمیشد و نی شود  جواب این پست رابدهم بی آنکه حرفی از آن سه تای بقیه یاورم. که هر کدامشان یک جور عزیز است  و....

بار اصلی خنده و شوخی این جمع به دوش حکیمه است که وقتی همنوا میشوند با زینب.آسمان را هم به زمین می چسباند. اما  قصه ، قصه ی خنده هایی نیست که امروز باشد و فردا نباشد و ... نه! اصلا قصه و مساله شوخی و خنده نیست که نگرانشان باشم! بحث همه ی طراوتی ست که آن رابا چشم های تو شناختم! برای منی که عادت داشتم (وحتی کمی دارم )به جدی بودن و جدی فکر کردن و جدی رفتار کردن! تو با همه ی بی پروایی ات مهمترین عامل بودی برای باور اینکه بی پروایی نه انقدر چیز بدی ست . نه حتی آن قدر  دور و دست نیافتنی!

بگذریم که هنوز هم به قول خودتان من ترمز دستی گرروهم و... بگذریم!

اما حالا وقتی هر روز صبح توی چشمهایت خستگی میبینم و بی حوصلگی! وقتی می خواهی ادای همان روزها را دربیاوری و سرکارمان بگذاری اما مثل آن روزها از آب در نمی آید. وقتی حال و حوصله جلسه ها را نداری و هر هفته که میگذرد توی جلسه ها بی حوصله تر و کم کار تر می شوی. وقتی به شوخی های مژده نمی خندی و همه ی حرکاتش عصبانیت می کند که باور کن عصبانی کننده نیست. من به هم میریزم. بعد هر روز میگذارمت لای منگنه که خوبی؟ بعد تو رد گم می کنی! بعد تو میزنی خودت را به کوچه ی علی چپ. بعد صغری - کبری ردیف میکنی! اما خودت هم خوب واقفی که حریفم نمیشوی!

عزیز عزیز! باور کن اگر باور نداشتم که اگر به حال خودت بگذارمت و بی خیال شوم که توی چشم هایت برق شیطنت کمرنگ شده. بدتر میشوی که بهتر نه! لای این منگنه ی مزخرف نمی گذاشتمت هر روز یا به قول تو یک روز در میان ! یا ....

اما یقین دارم که  اگر حواسم بهت باشد. بیشتر حواست هست به خودت! بیشتر حواست جمع خودت می شود!

بین همه ی این گره ها! اگر امروز بخواهی . اگر امروز اراده کنی . دوباره توی انرژی و سر زندگی انگشت کوچکت هم نمیشوم!

بیا اصلا عادت کن به این منگنه! قول می دهم سوزنش هیچ وقت تمام نشود!!

*******

خانم ها! گرامیان! لطفا تیریپ دپرسی برندارید که من مجبور شوم برای هر کدامتان یکی از این اخوانیات!!( ترجمه: به نامه های دوستانه اخوانیات گفته میشود!) بنویسم که حال و حوصله ی این مرام و معرفت بازی ها را اصلا و هیچ رقمه ندارم!!!!

* وبلاگ عمومی ست. من شخصی اش مبکنم . طبیعتا این پست به جز برای عده ی محدودی هیچ جذابیتی و هیچ محلی هم از اعراب ندارد. اما این رفیق ما مساله را در دنیایی مجازی مطرح کرده بود که اگر جوابش را جای دیگر می دادم کمی تا قسمتی بسیار  سخت می نمود!

* به هر حال اگر خیلی بی حوصله تان کرده . احتمالا وسط هایش ولش کردید دیگر! چه اصراری است اینقدر من شرمنده بشوم؟!!

پ.ن:راستی حکیمه من یه سوال فنی دارم! الان اینجا کی موشیه؟ کیا گربه ان؟!!!!!

یا حق

 

چهاردهم اسفند 1386 |

مثل سرو بلند و ایستاده!

نوشتنش سخت است حالا که جند روزی هم از زمانش گذشته سخت تر شده. همه ی سختیش این است که خط دوم رابه سوم نرسانده،تو حالت به هم نخورد و بلاگ را نبندی که اینجا هم همان حرف های تکراری و شاید حتی همان اغراق ها و غلو ها و همان شعارهایی که نقل هر بازاری ست...سخت یا آسان از همان اول مینویسم و تو صبوری کن وبخوان!

 

دوم دبیرستان بودم. احتمالا اگر دوستی و رفاقتم با بچه های ریاضی نبود. بیشتر از اسمش نمی شناختمش و...

توی راهرور که میدیدمش اوایل حسی عجیب شبیه اضطراب می آمد و می نشست توی دلم وبعد بلافاصله جایش را می داد به آرامشی غریب تر و عجیب تر!

"فاطمه امیرانی- دبیر هندسه.ریاضی. حسابان. همسر حمید باکری!"

بعد از حمید ازدواج نکرده بود. چند سال می شد؟ 20 سال 22 سال؟! آسیه و احسان بزرگ شده بودند. هر دو ازدواج هم کرده بودند.

هنوز اما هر جا که می نشست و زمان و مکان را منتاسب میدید از حمید می گفت و هر بار هم حرف هایش تازه بود و جدید!

5- 6 سال بیشتر با هم زندگی نکرده بودند و اما میگفت عین همه ی این چند سال را مثل شاگردی از معلمش آموخته...

حرف که میزد چشمهایش پر می شد از شوق و از اشک.... این ها رابعدها فهمیدم و دیدم! دو تا کتاب بود یکی به قلمش یکی هم به روایتش! پیدایشان کردم. خواندم و ایمان ... ایمان هم آوردم به حمید فاطمه امیرانی! و البته به هر دویشان ،همان هایی که فیلم هیوا را از روی قصه زندگی آن هاست و بماند که کمتر شبیه واقعیت است!

اسفتد 82 با کلی شک و خجالت همراه بچه ها همقدم شدم. خیابان موحد دانش - مراسم سالگرد حمید باکری!

وارد که شدم با لبخندش کلا فراموش کردم که من غریبه ام اینجا و بی دعوت آمده ام! توی مراسم که نشستم  دیدم بعد از 20 سال هنوز میشود سالگرد شهادت مردی را گرفت که توی جزیره ی مجنون گم شد! دیدم انگار که حضور دارد  همین جا. بین همه ی نفس هایی که هوای آنجا را پر میکنند. دیدم اگر چشم بگردانی  شاید دم در ایستاده باشد اصلا و لابد به فاطمه امیرانی هم لبخند می زند . دیدم چشم های فاطمه امیرانی پر از لبخند است. پر از خاطره!

روز شهادتش بچه ها پای تخته این جمله را از شریعتی برایش نوشته بودند" صبر سرخ شکلی از شهادت است. یک زنده خود نیز میتواند شهید باشد" و هیچ انتخابی بهتر از این نبوده و نیست برای وصف حال فاطمه امیرانی!

اغلب حمید می رود زیر سایه برادرش مهدی که هم مهندس بود و هم فرمانده! اما من هیچ کس را مثل حمید به بزرگی باور نداشته و ندارم!

****

اگر نبود 6 سال زندگی در مدرسه ای به اسم شاهد و بچه هایی به اسم شهدا و ایثار گر ، باور افرادی مثل حمید باکری اگر برایم غیر ممکن نبود. لاقل سخت سخت بود. نه باور  راست بودنشان که باور جاری بودنشان میان این زندگی!

اما آن 6 سال یاد گرفتم ودیدم که سهمیه دانشگاه برای بچه هایشان . ساده ترین و کوچکترین و گاهی حتی مسخره ترین امتیازی ست که به حق به آنها داده شده. که وسط داغ بی پدری  یا داغ پدری که هست اما روزی هزار بار آرزو میکنی که نباشد، اینکه دانشگاه بروی یا نروی اصلا به چشم نمی آید!

که اینقدر درد به هم گره خورده و بالا رفته و اینقدر مشقت به زندگی هایشان آمیخته که خجالت میکشم بگویم توی اروپا، نواده های رزمنده های جنگ جهانی دوم هنوز تقدیر  میشوند  و تکریم! اینجا من و تو به جز لبخند تمسخر آمیزمان اما هیچ نداریم برای تکریم و تعزیز!!!

***

همه ی این ها را گفتم که یاد حمید باکری را کرده باشم که۶ اسفند سالروز شهادتش و مفقود الاثر ماندنش بود. حمید باکری که فقط خدا میداند چقدر عزیز است برایم وچقدر موثر بوده در این زندگی!

********************

پ.ن: این مدت که نبودم خیلی زیاد طول کشید. اتفاقا حرف هم زیاد بود اما چیزی که اصلا نبود، "وقت"بود! این اسفند و روزهای نزدیک عید مصیبتی است رسما ! شاید پست بعدی را در مورد همین سر شلوغی عجیب و غریب شب عید بنویسم! به هر حال مرسی بابت حضورتان!

یا حق

دهم اسفند 1386 |
مانیا

مانیای باران! حالا خیلی ها هستند که فلسفه این نام را میپرسند و من برای معنی کردنش باید گریز بزنم به روزهای دور ونزدیک!
مانیا یعنی ماندنی...! یعنی چیزی که قابلیت ماندنی شدن . ماندنی ماندن و مانیایی را دارد. به اضافه ی یکسری خاطرات نوستالزیک ودست نخورده ی قدیمی از خود اسم مانیا که از یک تفاهم دوستانه ی مشترک میآید!!!
واین انتهای آرزوی من برای بارانی ست که برای من معنی محض حقیقت است!
اسم این وبلاگ بیشتر شبیه یک آرزو ست! یک دعا!
به امید روزی که باران برای ابدیت مانیا شود!

چه خبر؟

فرارو

دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي

پيوند هاي سايت الف

فردا

آي طنز

باران

اعتماد

جیره کتاب

قطره

"رادیو جهانی صدای آشنا"

خبرگزاری مهر

عرفان نظر آهاری

سایت ایرانیان خارج از کشور

کتاب نیوز

انتشارات کاروان

باشگاه پرسپولیس

خبرگزاری فارس

روزنامه ی پیروزی

ایسنا

مصطفی مستور

هفته نامه ی چلچراغ

سید محمد خاتمی

کامران نجف زاده

هفته نامه ی شهروند امروز

یادداشت های اخیر

مانیای باران من...

ورا

زائر

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

دعای تحویل سالم را دو سال است که با تو چک نکرده ام!

واژه ای در قفس است...

پشت به آسمان...

این روزها که می گذرد شادم!!

برزگا، گیتی آرا ، نقش بند روزگارا...

از هر دری... وقتی سعی می کنم پاهایم روی زمین سخت باشد!

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

سر بزنی پشیمون نمی شی

یکی بود و... هیچکس نبود !!

حرم یار.آیناز

واحه ي مانا. فاطمه

صاحب دلم پرسپولیس

دنیای منی پرسولیس .بی مقدمه!

موج

یه بسته از همونا!!!

بلندترين صداي دنيا

کوچه های اردیبهشت

نون والقلم

چشمان یک عبور

لبخند مهتاب

fire

دنیای ممد و محمد

به دنبال چراغی

مزدور

رهگذر

تماشاگه

مسيا

جغد سفيد

تیز تیغ کاغذ

تولدی دوباره

دوقلو های دیوانه

عاشقانه

ضامن آهو

مغزهای کوچک

اپسیلون ارابه ران

آرمان شهر

سیستم ظریف

کوچه باغ

روز+نامه

غم وشادی

ما هيچ ما نگاه

ماه نو

زندگی زیباست

جوون ها در دنیای صفر و یک

یکی مثل من

و خداوند عشق را آفرید...

بی قراری توی جیبم پرسه می زند!

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme