تبليغاتX
مانیای باران

مانیای باران

دل نبندم به کسی،روی نیارم به دری/ تا تو رویای منی، تا تو مددکار منی

یک سالگی مانیا

 

مرد: الان سه ساله که یه آب خوش از گلوم پایین نرفته! سه ساله دارم قسط میدم ، هنوز یک سال ونیم دیگه هم مونده . این زندگی رو زیاده خواهی شما برام درست کرده!

زن: حالا یعنی چی ؟ میگی بد شد که خودمون رو کشیدیم بالا؟ تا کی قرار بود درجا بزنیم اگه قرار بود با همین آب باریکه بسازیم که تا آخر عمرمون به هیچ جا نمیرسیدیم!الان احترام بچه ها پیش دوستاشون رفته بالا ، احترام خودمون پیش فامیلا ولی با اون آب باریکه...

مرد: یعنی اون موقع بی عزت و احترام زندگی میکردیم؟ یعنی الان چون خونه مون چهار تا محله اومده بالا ، شأنمون هم بالا رفته!! ۳ ساله یه آب خوش از گلوم پایین نرفته! یک سال ونیم دیگه هم ...تا اون موقع من به اندازه ی ده سال پیر شدم!

مرد از عصبانیت گر گرفته بود دختر جوان لیوان آب را به دست پدر داد . مرد لیوان را گرفت تا نزدیک های دهانش هم برد اما ناگاه زمزمه کرد: نه از گلوم پایین نمیره!

***********

پ.ن ۱: امروز ۲۱ بهمن این وبلاگ یکساله شد! یک سال از عمر این "مانیای باران" من گذشت و حالا که نگاه میکنم انگار دلبسته اش شده ام ، انگار کلی خاطره و حرف نگفته را در دلش جا داده و انگار که مجالی شده برایم برای نوشتن و الزام نوشتن!  وبلاگ نویسی تجربه خوبی بود که واقعا به تجربه کردنش می ارزید ... 

 ممنون بابت اینکه هر از چند گاهی اینجا سر زدی! آمدی و خط خطی هایم را خواندی و لطف کردی و نظر هم دادی یا ندادی! ممنون بابت همراهیت چه تویی که از اول  با من بودی و امروز نیستی و چه تویی که همین نزدیکی ها با هم آشنا شده ایم

پ.ن ۲:هفته ای یک بار نوشتن این داستانک ها توفیق اجباری ست که نصیبم شده! بعضی هایشان که إی قابل خواندن هستند را اینجا هم میگذارم! این است قصه ی  داستانک هایی که پست میشوند!

یا حق

بیست و یکم بهمن 1386 |

باور باغی که باور بود !

پای کامپوتر نشسته ام. تلویزیون در مورد رد صلاحیت های انتخابات مجلس حرف میزند... مامان میگوید : من احتمالا شرکت نمیکنم! گوشم تیز می شود!! بابا ادامه میدهد من هم بعید است با این منوال که پیش میرود شر کت کنم. مگر اینکه اتفاقی بیفتد... شاخ در می آورم. تعجب میکنم؟ نه!! سنگوب میکنم وباورم نمیشود که این حرف ها را از مامان و بابا میشنوم! بعد یاد ده سال پیش می افتنم وبابا! یاد مسجد الجواد هفت تیر! یاد ستاد انتخاباتی!!! یاد... یاد همین دو سال پیش می افتم که مامان بحث میکرد. بحث میکرد که باقی قانع شوند برای رای و... -(الان و اینجا کاری ندارم با بحث صحت و سلامت انتخابات و اینکه همه چیز بازی ست یا؟ که این بحث خود جای دیگری دارد و مقدمه ی دیگری می طلبد)- باورم نمیشود که چه  میتوان برسر باورهای افراد بیاید و... نه !باورم می شود!! روبه رویم نشسته اند هر دوتایشان.... مامان میگوید منتظرم یک نفر بیاید و قانعم کند ومن سکوت میکنم . آن یک نفرمن نیستم بی شک!

می دانی گاهی باور شبیه یک تکه زمین است! شبیه یک تکه زمین با چتد تا درخت! شبیه زمینی با درخت هایی که یادگار چندین ساله اند... گاهی باور واقعا شبیه یک باغ است! گاهی یک باور به اندازه ای عزیز است که شبیه عشق میشود و وای از روزی که بخواهند این باور را از کسی بگیرند آن هم با اتهام تصرف عدوانی!!!

گاهی یک باور در جایی مثل دادگاه زمین خواری فرو میریزد!! دادگاه زمین خواری!!!!زمین خوار  چه طور تعریف میشود؟ کسی که مال مردم را ُ حق مردم را آنچه سهم حق و خون مردم در آن است یا میتواند باشد را بگیرد ، تصرف کند با یک لیوان آب پرتغال همراهش یا رویش یا...

اما من یکی که یادم به یک لیوان آب پرتغال نمی آید حتی یک لیوان آب خالی! هر چه بود امید بود نه عشق بود نه یک باور بود!!

حالا اینجا دادگاه زمین خواران است! شاکی سازمان محیط زیست است تصرف عدوانی در زمین های ملی!!!

"مریم" برای تو که می توانم بگویم یادت هست آن پنج شنبه جمعه هایی را که بابا و عمو و آقاجان. سر به پا کردن یک درخت ، به خاطر ثمر دادنش چقدر بالا و پایین میکردند این یک تکه زمین را!؟! و من و تو اگر یادمان نباشد لا اقل خوب میدانیم که این یک تکه باور ارث خانوادگی ست خیلی قبل از اینکه تصرف عدوانی معنا بگیرد و کسی هوس دست درازی به این یک وجب جا را در سر بپروراند!

و همه ی این ها هم که نباشد و قصه باشد،" زمین خواری" یعنی چه!! چند هزار متر، چند هکتار کنار هم باید معنی زمین خواری را کامل کنند؟ این دادگاه مخصوص زمین خواران برای یک زمین هزار متری هم تعریف میشود واقعا!!؟ و زمین خواری توی این مملکت یعنی هزار متر زمین موروثی؟!! پس این وسط تکلیف هکتارها هکتاری که که قبل و بعدش با یک لیوان آب پرتغال و آلبالو همراه می شود و بعد حیف ومیل می گردد، چه میشود؟

دستور شرع اسلام است : کسی که زمین بایری را دایر کند ،آباد کند، حق تصرف در زمین را پیدا میکند! بگذریم از اینکه این زمین بایر آن روزها و دایر امروز از اول و ابتدا هم متعلق به همین خانواده بوده .متعلق به...اما  امروز عاقبت این زمین دایر ا این است که گرفته شود و بعد درخت هایش که شبیه باورند قلع و قمع شوند و با خاک کوه یکی! این است عدالتی که این روزها کسی بلد نیست هجی اش کند!

بابا میگوید این زمین را بگویید به نام دولت کنم با میل  با اختیار اما من را منی که اینجا برای اینجا و همین حکومت و نظام موهایم رادانه، دانه سپید کرده ام به این تصرف عدوانی... نه! خنده دار است به خدا!!

می دانی همه ی قصه، قصه ی این زمین نیست! قصه ی باورهایی ست خشک شدنش را دانه دانه در چشمهای بابا میبینم و چشمهایش که این روزها جام جهان نمای این زندگی ۵۰ ساله شده اند، چشمهایی که دیروزها مملو از باور بوده و امروز باورهای دیروزش زا هم باور....! چه بگویم!

*******************

باور ها دانه دانه خشک میشوند. حالا امروز بر عکس همیشه و همه ی انخاب هایی که آمده و رفته اینجا کسی باور ندارد که باوری دوباره سبز شود! اینجا که انتخابات آزاد کم وبیش به سخره گرفته میشود اینجا که عدل نیست و داد گرفته نمیشود به خدا!

یا حق

دوازدهم بهمن 1386 |

کسی که دو دو تایش هیچ وقت چهارتا نشد!

میدانم این پست هیچ محلی از اعراب ندارد! میدانم که این پست خیلی خصوصی ست و اصلا به کسی هم ربطی پیدا نمی کند و اصولا خواندن و نخواندنش هیچ فرقی نمیکند واقعا! اما خب... ننوشتنش هم اذیتم میکند!

*****

قصه ی من با تو از کجا شروع می شود! اولین خاطره هایم بر میگردد به ۴،۵ سالگی ام!آن وقت ها که تو سرباز بودی و از پادگان می آمدی خانه ی ما! و من همه ی شوقم این بود که با تو نهار بخورم! با تویی که اگر نوشابه سر سفره نبود ، غذا نمی خوردی! حالا خیلی وقت است که عادتت عوض شده...!

هیچ وقت حریفت نمی شدم ، هنوز هم نمیشوم ! بچه که بودم شاخ و شونه میکشیدم که من هم بچه هایت رو اذیت میکنم صبر کن! اما حاا دروغ چرا... حریف پسر 10 ساله ات هم نمی شوم که نمی شوم!

******

توی دنیای بچگی من تو کلی قهرمان بودی!!! کسی که با دو تا انگشتش تشتک نوشابه را خم می کند!!! کسی که همیشه غیر قابل پیش بینی است و توی هیچ جدول ضربی دو دوتایش چهار تا نمیشود!

مامان که گفت داریم میرویم خواستگاری برایش! در جا خشکم زد! حنده ام هم گرفت! که خواستگاری؟ برای دایی حسین؟!!!

باورم نمیشد که اینقدر بزرگ شده باشی که بخواهی زن بگیری!چقدر توی کت و شلوار دامادی غریب و دور بودی!!

تا مدتها دوری میکردم تا مدتها مطمئن بودم که تو هم آخرش معقول میشوی! بزرگ میشوی! و دو دوتایت...

******

برای منی که آرزوی دوران کودکی اش ، داشتن برادر بزرگتر بود! برای منی که تا مدتهای طولانی شاکی بودم و از خدا گله داشتم که چرا من نباید برادر بزرگتر داشته باشم!!! تو هم برادر بودی ، هم دایی ، هم دوست، هم قهرمان!

آن روز غروب توی سعادت آباد، چند سال پیش ،یادت هست چقدر به هم ریخته بودم! گفتی دعا کن!نه بخواه ! التماس هم نکن. محکم از خود خدا بخواه که دیگر نبینی تا آخر زندگی ات نبینی و نشنوی و...!یادت هست گفتی ،حق هم نداری که ببینی...!

بماند که بازهم دیدم و... بماند!!

***************

بابابززرگ که رفت ،یادت هست آن شب لعنتی حتی دلم نمیخواست نگاهت کنم! بابابزرگ خودش گفته بود بارها که لباس سیاه فقط محرم و برای امام حسین! آن شب ولی خودش همه مان را سیاه پوش کرده بود.آن شب حتی دلم نمیخواست از دور ببینمت در لباس سیاه. چه رسد به چشم در چشم و آن شب تو چه اصراری داشتی که شباهتت با بابابزرگ را به رخ بکشی! یادت هست علی صنعتی( رفیقت) من را نشناخته بود! گفته بودی خواهرزاده ام ! و او باورش نشده بود این همان معصومه ای است که تمام کودکیش با شماها گذشته! آن شب دلم نمی خواست حتی نگاهت کنم و تو چه اصراری داشتی!

................

حانیه را خیلی دوست دارم . حسابش با همه برایم جداست! گاهی که خودم منصف می شوم سوال میکنم خداییش این حانیه را به خاطر خودش دوست داری یا اینکه جون دختر این دایی عزیز کرده است !

بعد میبینم نمک و قشنگی خودش که به جای خود اما اینکه دختر توست خیلی عزیزترش میکند!

***************

این چند روز خیلی اذیتت کردم! برای اینکه کارم راه بیفتد خیلی پیگیری کردی .اگر نبودی اصلا جور نمیشد!

این چند روز چند بار خاطره هایم را مرور کردم دیدم هنوزبرای آن دختر 4،5 ساله قهرمانی! قهرمانی که هیچ وقت دو دوتایش چهارتا نمی شود! و تشتک نوشابه رابا دو انگشتش خم میکند!!

ممنون هرچند که عمرا جنبه ی تشکر نداری و رو در رو اینقدر مسخره بازی در می آوری که به تشکر نمی رسیم!

ممنون هم بابت این چند روز هم بابت روزهای قبل و قبل تر!

یا حق

یکم بهمن 1386 |
مانیا

مانیای باران! حالا خیلی ها هستند که فلسفه این نام را میپرسند و من برای معنی کردنش باید گریز بزنم به روزهای دور ونزدیک!
مانیا یعنی ماندنی...! یعنی چیزی که قابلیت ماندنی شدن . ماندنی ماندن و مانیایی را دارد. به اضافه ی یکسری خاطرات نوستالزیک ودست نخورده ی قدیمی از خود اسم مانیا که از یک تفاهم دوستانه ی مشترک میآید!!!
واین انتهای آرزوی من برای بارانی ست که برای من معنی محض حقیقت است!
اسم این وبلاگ بیشتر شبیه یک آرزو ست! یک دعا!
به امید روزی که باران برای ابدیت مانیا شود!

چه خبر؟

فرارو

دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي

پيوند هاي سايت الف

فردا

آي طنز

باران

اعتماد

جیره کتاب

قطره

"رادیو جهانی صدای آشنا"

خبرگزاری مهر

عرفان نظر آهاری

سایت ایرانیان خارج از کشور

کتاب نیوز

انتشارات کاروان

باشگاه پرسپولیس

خبرگزاری فارس

روزنامه ی پیروزی

ایسنا

مصطفی مستور

هفته نامه ی چلچراغ

سید محمد خاتمی

کامران نجف زاده

هفته نامه ی شهروند امروز

یادداشت های اخیر

مانیای باران من...

ورا

زائر

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

دعای تحویل سالم را دو سال است که با تو چک نکرده ام!

واژه ای در قفس است...

پشت به آسمان...

این روزها که می گذرد شادم!!

برزگا، گیتی آرا ، نقش بند روزگارا...

از هر دری... وقتی سعی می کنم پاهایم روی زمین سخت باشد!

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

سر بزنی پشیمون نمی شی

یکی بود و... هیچکس نبود !!

حرم یار.آیناز

واحه ي مانا. فاطمه

صاحب دلم پرسپولیس

دنیای منی پرسولیس .بی مقدمه!

موج

یه بسته از همونا!!!

بلندترين صداي دنيا

کوچه های اردیبهشت

نون والقلم

چشمان یک عبور

لبخند مهتاب

fire

دنیای ممد و محمد

به دنبال چراغی

مزدور

رهگذر

تماشاگه

مسيا

جغد سفيد

تیز تیغ کاغذ

تولدی دوباره

دوقلو های دیوانه

عاشقانه

ضامن آهو

مغزهای کوچک

اپسیلون ارابه ران

آرمان شهر

سیستم ظریف

کوچه باغ

روز+نامه

غم وشادی

ما هيچ ما نگاه

ماه نو

زندگی زیباست

جوون ها در دنیای صفر و یک

یکی مثل من

و خداوند عشق را آفرید...

بی قراری توی جیبم پرسه می زند!

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme