میدانم این پست هیچ محلی از اعراب ندارد! میدانم که این پست خیلی خصوصی ست و اصلا به کسی هم ربطی پیدا نمی کند و اصولا خواندن و نخواندنش هیچ فرقی نمیکند واقعا! اما خب... ننوشتنش هم اذیتم میکند!
*****
قصه ی من با تو از کجا شروع می شود! اولین خاطره هایم بر میگردد به ۴،۵ سالگی ام!آن وقت ها که تو سرباز بودی و از پادگان می آمدی خانه ی ما! و من همه ی شوقم این بود که با تو نهار بخورم! با تویی که اگر نوشابه سر سفره نبود ، غذا نمی خوردی! حالا خیلی وقت است که عادتت عوض شده...!
هیچ وقت حریفت نمی شدم ، هنوز هم نمیشوم ! بچه که بودم شاخ و شونه میکشیدم که من هم بچه هایت رو اذیت میکنم صبر کن! اما حاا دروغ چرا... حریف پسر 10 ساله ات هم نمی شوم که نمی شوم!
******
توی دنیای بچگی من تو کلی قهرمان بودی!!! کسی که با دو تا انگشتش تشتک نوشابه را خم می کند!!! کسی که همیشه غیر قابل پیش بینی است و توی هیچ جدول ضربی دو دوتایش چهار تا نمیشود!
مامان که گفت داریم میرویم خواستگاری برایش! در جا خشکم زد! حنده ام هم گرفت! که خواستگاری؟ برای دایی حسین؟!!!
باورم نمیشد که اینقدر بزرگ شده باشی که بخواهی زن بگیری!چقدر توی کت و شلوار دامادی غریب و دور بودی!!
تا مدتها دوری میکردم تا مدتها مطمئن بودم که تو هم آخرش معقول میشوی! بزرگ میشوی! و دو دوتایت...
******
برای منی که آرزوی دوران کودکی اش ، داشتن برادر بزرگتر بود! برای منی که تا مدتهای طولانی شاکی بودم و از خدا گله داشتم که چرا من نباید برادر بزرگتر داشته باشم!!! تو هم برادر بودی ، هم دایی ، هم دوست، هم قهرمان!
آن روز غروب توی سعادت آباد، چند سال پیش ،یادت هست چقدر به هم ریخته بودم! گفتی دعا کن!نه بخواه ! التماس هم نکن. محکم از خود خدا بخواه که دیگر نبینی تا آخر زندگی ات نبینی و نشنوی و...!یادت هست گفتی ،حق هم نداری که ببینی...!
بماند که بازهم دیدم و... بماند!!
***************
بابابززرگ که رفت ،یادت هست آن شب لعنتی حتی دلم نمیخواست نگاهت کنم! بابابزرگ خودش گفته بود بارها که لباس سیاه فقط محرم و برای امام حسین! آن شب ولی خودش همه مان را سیاه پوش کرده بود.آن شب حتی دلم نمیخواست از دور ببینمت در لباس سیاه. چه رسد به چشم در چشم و آن شب تو چه اصراری داشتی که شباهتت با بابابزرگ را به رخ بکشی! یادت هست علی صنعتی( رفیقت) من را نشناخته بود! گفته بودی خواهرزاده ام ! و او باورش نشده بود این همان معصومه ای است که تمام کودکیش با شماها گذشته! آن شب دلم نمی خواست حتی نگاهت کنم و تو چه اصراری داشتی!
................
حانیه را خیلی دوست دارم . حسابش با همه برایم جداست! گاهی که خودم منصف می شوم سوال میکنم خداییش این حانیه را به خاطر خودش دوست داری یا اینکه جون دختر این دایی عزیز کرده است !
بعد میبینم نمک و قشنگی خودش که به جای خود اما اینکه دختر توست خیلی عزیزترش میکند!
***************
این چند روز خیلی اذیتت کردم! برای اینکه کارم راه بیفتد خیلی پیگیری کردی .اگر نبودی اصلا جور نمیشد!
این چند روز چند بار خاطره هایم را مرور کردم دیدم هنوزبرای آن دختر 4،5 ساله قهرمانی! قهرمانی که هیچ وقت دو دوتایش چهارتا نمی شود! و تشتک نوشابه رابا دو انگشتش خم میکند!!
ممنون هرچند که عمرا جنبه ی تشکر نداری و رو در رو اینقدر مسخره بازی در می آوری که به تشکر نمی رسیم!
ممنون هم بابت این چند روز هم بابت روزهای قبل و قبل تر!
یا حق