**این پست شبیه هیچ یک از پست های قبلی نیست! احتمالا شبیه پست های بعدی هم نخواهد بود. بیشتر شبیه یک صفحه از دفتر یادداشت است. طولانی هم هست، حوصله تان نیامد ، نخواندیش! بی خیال!
....
هدی که زنگ زد ازهمان لحظه ی اول فهمیدم قضیه ی این تلفن چیست! عادت دارم به آدم هایی که سالی ، دو سالی یک باز زنگ میزنند فقط برای...!
طفلی هدی کلی خواست نقش بازی کند که دلم تنگ شده برایت، برای همه ی بچه ها ،کاش می شد یک جا حمع شویم! ازآخرین باری که باهم بودیم کلی عکس دارم... یک عکس سه نفره هم هست، من وتو و آیناز!به اینجا که رسید خیالم راحت شد ـ راستی چه خبر از آیناز؟ پیش خودم گفتم هر کس بی خبر باشد معصومه حتما ازش خبر دارد. گوشیش رو چرا جواب نمی ده؟ خونه شون رو عوض کردن؟ راستی برادرش ازدواج کرد؟
یکی یکی سوال ها را جواب می دهم از اسان به سخت!
خطش رو واگذار کرده! الان ایرانسل داره.پژمان شب یلدای پارسال عروسی کرد. خونه شون رو عوض کردن. خط تلفن ندارن!
- خونه شون کجاست؟ یعنی تازه رفتن که تلفن ندارن؟
رفتن لواسون . الان یه ۳،۴ماهی میشه! بحث رو عوض میکنم . حوصله ندارم توضیح بدم چرا رفتید لواسون وخانه ی نیاوران را بی خیال...!لازم باشد خودت توضیح میدهی دیگر!!
...........................
دوم دبیرستان کلاس ادبیات- درس پاییز اخوان ثالث
- نه خانم منظور آیناز اینه که همه ی این تشبیهات ، می خواد اوضاع اجتماعی اون زمان رو نشون بده...حرف از دهنم بیرون نیامده ، بی رو دربایستی می گویی : فکرشم نمی کردم یه روزی معصومه علوی بخواد منظور من رو به کسی حالی کنه!!
راست می گویی .این همه فاصله بین من وتو را مگر می شود جمع زد؟! -اما روی نیمکت که مینشینم ، یک روز وسط بهار را یادم می آید . کلاس سوم راهنمایی ، باران می بارید. کنار پنجره ایستاده بودم. بی مقدمه ایستادی کنارم و سیر تا پیاز زندگی ات را برایم تعریف می کنی!
.............................
سوم دبیرستان
شعر پژمان را آوردی مدرسه! سر کلاس که می خوانی همه هاج و واج نگاهت می کنند!آخرش که میگویی شعر برادرم بود. همه چهارچشم میشوند!شعر پژمان را از توی اتاقش کش رفته ای ، لای زرورق آورده ای مدرسه! مرضیه کلی دلش قنج میرود . واسطه ام میکند ، شعر را میگیرد ، رونویسی می کند و پس میدهد. همین مرضیه که عروسی اش بود تازگی ها!
............................
زنگ میزنی. بیا ببینمت! از این دیوانه بازی ها زیاد داریم!
مینشینم روی همان نیمکت همیشگی پارک. مینشینی و کتاب سروش را که باز ازکتابخانه پژمان کش رفته ای را باز می کنی!-گاهی باورم نمی شود که کتاب ها را کش می روی، یا باورم نمیشود پژمان نمی فمهد- حوصله ی سروش را ندارم ، حواسم به حرفی ست که میخواهی بزنی ! وقتی ذهنت مشغول است تندتر حرف میزنی و بیشتر می خندی ومن به ریتم تند تو وکلمات سروش نمی رسم. کتاب را میبندی!
شاید نیاشم ، بروم! - کجا ؟ پیش بابا!
هاج وواج نگاهت میکنم ، باورم نمیشود و تو دست از سر سروش برنمی داری!
می آیم خانه کره زمین را از روی میز امیرصالح بر می دارم! نیوزلند تا ایران را اندازه می گیرم! یک وجب!
.........................
نیوزلند نمیروی ! اما کاش رفته بودی! امشب این را می گویم! دیگر به کتابخانه ی پژمان و دو هزار کتابش حسودی ام نمیشود! دیگر حوصله ی هیچ کتابخانه ی دو هزار کتابی را ندارم!
انا اقرب من الحبل ورید...! مقاله ی پژمان بود ، با همین جمله شروع میشد،همان که من ارائه اش دادم و توی استان اول شدیم!
اقرب...!!!؟؟؟ من یا تو ! کاش رفته بودی نیوزلند ، آن وقت خیالم جمع بود که کتابخانه های دوهزار کتابی هیچ گاه فرو نمیریزند ، آن هم روی سر صاحبانشان!
............
دورها خیال می کردم کسی که صاحب ۲۰۰۰ کتاب و خواننده ی تک تک شان باشد ، به این راحتی ها ،مثل آدم های عادی فرو نمی ریزد، از هم نمی پاشد اما...!!
عروسی مرضیه که تمام میشود ، گیجی، گیجم! میگویی من تا حالا عروسی اینطوری نیامده بودم! جدا ، جدا...! خنده ام را نمی توانم مهار کنم...
****************
برای روسوی نازنین!
اینکه بگویم چقدر بی تکراری و عزیز! شاید خیلی تکراری باشد!
اما باید بدانی که حضورت کنار لحظه هایم ، بین این سال هایی که گذشت و پاییز هایی که امد ورفت هیچ وقت رنگ عادت نگرفت و نمیگیرد!
حالا دوباره ۲۷ آبان که می آید، هیجان دلم راپر میکند! ودلم میخواهد مثل همان سال اول ، خاطره های پاییزی امروز همه به نام تو بخورند!
دختر سرخ اهل پاییز! تولدت مبارک!
باش و بمان همیشه...
یا حق