میان یک حجم آرزو ، من دست دعا به بالا گرفته ،تمنا میکردم شادی را و آرامش را، اما...
اما دنیای دستهایم تهی بود از امید ! خا لی خا لی!
هیچ حجمی از آسمان را نداشتم،بس که فاصله بود میان انگشت هایم!
شاخه ، شاخه آرزو ....میوه هایش را میخواستم برای چیدن، اماثمر نمی داد ، نه با خورشید ،
نه با باران ...
خوشه خوشه خورشید می پا شیدم، شاخه، شاخه آرزوهایم خشک میشد ،به زمین می ریخت!
... زیر پای عبور عابرها!
نه خودم، نه کسی، نمی آمد به امداد میوه ها و شاخه هاو شکوفه های خشک شده!
من هر روز دانه دانه آرزو می کاشتم، آب می دادم و خورشید... ثمر نمی داد...
ومن هر روز دوباره...
وقتی گذشت مدتی ؛ دیدم دانه های آرزویم ته کشیده اند ومیوه...
میوه هم ندارم که دانه اش را بکارم تا... بوته بوته آرزوهایم خشک شدند و ریختند...
« حالا باغ پر بود از صحنه ی انجماد ! از تعلیق باران، از خورشید پشت ابر!»
حالا من تنها و بی آرزو.. کجا بروم مهمانی؟ چه کسی می آید به دبدار من! وقتی نیست و
ندارم آرزویی که پذیرایی کنم.
میان انهدام خودم، آرزوها و باغ، دیدم در یک لحظه تمام دست صاعقه را! حتی همه ی
چهره اش را... همان که رحم نکرد به نهال های من!
دست صاعقه تمام بی ایمانی من بود، تمام نا امیدی من به سبز شدن بوته ها و میوه دادن
نهال ها و... « همه ویرانی من از بی باوری من می آید»
وقتی حقیقتا هیچ امیدی نیست که آرزو ها را با آن هجی کنم! کاش این وسط ها باور
می کردم که « باران می آید»!!!
باور داری که باورنمی کنم؟!
********************************************
باد آمده بود ، باران زده بود، شب تر گل ها پرپر
بویی نه به راه. آینه ی رود نقش غمی بنمود!
شیطان لب آب ،خاک سیا در خواب!
زمزمه ای می مرد ، بادی می رفت، رازی می برد
سهراب سپهری
یاحق