نویسنده ی این متن موسی حسن وند است! یک بهاریه ی خاص در ویژه نامه ی همشهری جوان!
به دلم نشست! به دل شما هم کاش بنشیند :
خارجی ، داخل اتوبوس ، روز
آقا این چه وضعیه؟امروز بیست و سومه. هر روز هم داره قیمت ها می ره بالاتر! هر روز دریغ از دیروز.
این را یک آقای پیر گفت.
اوایل غروب ، چهارراه استانبول
"آقا مگر قرار نبود از پونزدهم قیمت ها ثابت بمونه؟ پس چی شد؟ " "خانوم ما لباس فروشیم. این چیزا به ما مربوط نمی شه" زن مانتو را سر جایش می گذارد.
همان زمان ، پاساژ میلا د
" آره اینم ور می دارم" این را دختر جوان در حالی که سوییچ را در دست می چر خاند، می گوید. فروشنده فاکتور می کند ودختر پول را می دهد.
تقریبا همان حدود ها ، خیابان فلسطین
ظاهرا فروشنده اعصاب ندارد. "مرد حسابی ! چرا نمی خوای حساب مردم رو بدی؟ من چک هامو چه جوری بدم شب عیدی؟"
از آن طرف، طرف چیزی می گوید . مرد گوشی را میکوبد واز مغازه بیرون میرود.احتمالا تا چند لحظه ی دیگر، شاهد دعوایی هستیم که نمونه اش را این روزها زیاد می بیینیم.
همان ساعت، توی تاکسی.
"آخه داداش من! من هرروز دارم این مسیر رو میام. کرایه ام اینقدر نمیشه"
" نه آقا جون کرایه ات همینه. منم کارم اینه. برو شب عیدی شر درست نکن."
"من شر درست نکنم؟ ... بیا پایین... ببینم"
شب،خانه، یکی از شش کانال
گزارشکر محترم انگار در این شهر زندگی نمی کند . مدام از تهران ، شهر اخلاق و ارزانی و فراوانی حرف می زند. بعدش نوبت یک مسؤل ظاهرا محترم می رسد وایشان همان حرف ها را تایید می کند. مردم اما...
امروز ، همین جا، همین وقت
بهاریه؟ شاید وقتی دیگر
******************************************************************************************
اما من می خواستم 13 روز از این پستها ننویسم! نه اینکه اینجا ننویسم! می خواستم . فکر نکنم! که
بنویسم! اصلا نشنوم که بنویسم!
13 روز تا میشود اخبار نبینم! روزنامه ها هم که به لطف نوروز تعطیلند! دانشگاه و کار هم که خبری نیست
و مهمتر از همه ترافیک!
نوروز تهران یک شهر رویایی ست ! اینقدر که پشت فرمان چند بار چشم هایت را می مالی! که درست می
بینم؟
می خواستم 13 روز بهار باشد . نوروز باشد . عید باشد. اینها همه خیالات و رویا های من بود برای
نوروزی که پس از مدتها می خواستم لمسش کنم!! اما... امروز مجلس ختم بودم! دیروز عید دیدنی یکی از
اقوام محترم که از امریکا تشریف آورده بودند و شروع شد همان بحث های سیاسی – اجتماعی قدیمی
ایران –امریکا که می خواستم نشنوم!
اینجا اما داستان قدیمی یک اتفاق جدید داشت!! آرزوهای فامیل محترم برای من که دانشجوی ارتباطاتم!! و
اینکه خانم آزاده معاونی خبرنگار مشهورtime از دوستان ایشان هستند و ...حتی حوصله ی نوشتن
آرزو هایش را هم ندارم که امیدوار بود من روزی...!
از هم جالب تر شاید، همان شب سال تحویل بود! همان شب عجیب! با همه ی اتفاقات غریبش که اصلا
فکرش را هم نمی کردم!! همه ی معادلات من را برهم بریزد!
امشب اما اخبار را هم دیدم!
چه خبر بود ، نفهمیدم!
کاش این روز های باقی مانده از تعطیلات که اتفاقا کم هم نیست! برایتان شادی همراه داشته باشد!
کمی هم خیالات برباد رفته ی من را سامان دهد!
یا حق