تبليغاتX
مانیای باران

مانیای باران

دل نبندم به کسی،روی نیارم به دری/ تا تو رویای منی، تا تو مددکار منی

من ، تو ،دیروز!!

 

به صخره ی انهدام در ابتدای انجماد بودیم که شعر فلج شد!

بر در ماه زدیم! و چاه را زمزمه وار به تماشا نشستیم! من... به دیوار فکر میکردم!

 به ازدحام یک پنجره ی سنگی!

به تلاوت بهاری که هرگز درخت خانه ام را گل نمیزد...! به چشم شور قصه...! تاریکی بود ومن!

ویک ازدحام پیر که به ابدیت غرور باز میشد!

                                       موریانه ها عشق می خورند!!

گریه کردیم! به تقلای عبوری که میرفت در سرابی دیگر تشنگی کند... عطش آینه را دیدیم...

گریه کردیم!!                      موریانه ها عشق می خورند!

 ومن !! تمام هستی ام عشق بود! عشق عشق ! تنها عشق!!

سایه روشن احساسم در گور خفته بود! چیزی ،کسی ،جایی، دلی، می شکست! 

 می شنیدم!!

اما... گریه کردیم!!

اکنون بعد از سالها گریه میبینم آنچه موریانه ها می خورند ته مانده ی هوسی بود که من عشق میپنداشتم!! غافل از آنکه عشق ! عشق همان سالهای گریه بود!

 

حالا بخند پرسپولیس من! امتحان سختی بود...! یادت باشد! چیزی ،کسی، جایی، دلی میشکست!!

هابیل مرد یا قابیل؟؟ آتش نمرود هنوز هم سرد است؟؟

گمان می کنم برای گفتن دوباره از تو عصایی لازم است!!

یکی بگوید موسی کجاست؟؟؟

 

********************************************************************

 یک موقعی احیانا به ذهنتان خطور نکند که صاحب این همه هنر در چیدن واژه ها کنار هم  من هستم!!!

 

بی شک روسوی عزیز به خط دوم نرسیده فهمید نویسنده ی این متن هیچ کس جز پگاه نمی تواند باشد!

 

پگاه یکی از آن بی تکرار های دنیای من است! یکی از آن عزیزترین ها!!

 

اما  متن بالا قصه ی من ، روسو و پگاه است و خیلی ها مثل ما که کم نیستند! کم نیستند آنهایی که پای 

 دل دل کردن هایشان گریه کنند! سالها!

 

 نوشتم ! شاید دیر شاید هم زود اما... نوشتم بالاخره ....

 

پرسپولیس ما دوباره به نفس نفس افتاده! چقدر این روزها آشنا هستند!

شبیه همان روزهایی که محکم ترین گره را به زندگیم و پرسپولیس زدم!

امروز، که نه! مدتهاست عادت گره زدن را ترک کرده ام! اما... گره محکم آن روز هنوز با من هست!!

کاش بشود! برسد ! روزی که از سلامتی پرسپولیسمان بنویسم! کاش...

 

سبز باشید سپید و البته سرخ!! یا حق

بیست و هفتم فروردین 1386 |

بیا تجربه کنیم!!

 

دیدی  اول هر فصل  ملت و این رسانه های محترم ملی به صورت کاملا هماهنگ ،همه با هم جوش !   

 گیر های فصلانه ی شان را آغاز می کنند!

 

مثلا همین کرایه تاکسیها که تا 2،۳ هفته ی دیگه سوژه ی همین رسانه های محتر م ملی ست و بعد هم تا آخر سال کسی کاری به کار راننده های تاکسی و کرایه ها و .. نداره و ملت اصولا به ساز راننده تاکسی ها میرقصند! ای وای!!

 

یا اوقات فراغت که توی تابستان همه یادشان می افتد باید فکری به حال این وقت ها، ثانیه های طلا مانند جوانان و نوجوانان وطن کرد! واصولا تا کار به برنامه ریزی و نقشه میرسه،بوی ماه مهر میرسه! 

 

القصه که این داستان هم می خوابه! حالا مجلس طرح دو فوریتی بده! اصلا 6 فوریتی بده! یکی ، دو ما ه دیگه وقتی مردم به ساعت ها عادت کردند! وملت و مجلس با هم یادشون میره که  یه زمانی جای این عقربه ها یه جای دیگه بود!

 

خیلی مهم نیست که به نتایج تجربه های دیگران توجه کنیم! کلا بهتره که خودمون تجربه کنیم!

 

 ********************************************************************************************

 

جریان این آقای عسگری که توی ترکیه ربوده شده! ناپدید شده! یا پناهنده شده رو شنیدین!

 

بار اول وقتی دخترش رو توی ۲۰:۳۰ دیدم !مثل جن گرفته ها ییهو گفتم!! سمیه عسگری! این اینجا چی

 

 کارمی کنه!  بعد یاد تصویری که ازش داشتم افتادم! دوران راهنمایی یکی از شر و شور ها ی حسابی

 

مدرسه بود! بعد فکر کردم اصلا بهش نمی اومد! که باباش اینقدر مهم باشه! یا خودش اینقدر مهم بشه!!

 

امشب دوباره  یه سری خبر از این آقای عسگری ناپدید شده شنیدم!  کاش این آقا زود تر پیدا بشه! سمیه

 

  شر و شور اصولا خاطره انگیزتر بود تا سمیه به دنبال پدر!

 

 

***دیدین تلویزیون چپ وراست تیزر< خبری در راه است> رو پخش میکنه؟ این انرژی هسته ای حق مسلم

 

 ما! دوباره چه خوابی برامون دیده معلوم نیست!

 

 

اگر این پست بی مزه بود یا اصولا سروته نداشت ببخشید چون  حالم هم این روزها  سر وته درست و حسابی نداره! دعام کنید زیاد!

 

 بهروز باشید. یا حق

 

هجدهم فروردین 1386 |

شاید وقتی دیگر!

 

نویسنده ی این متن موسی حسن وند است!  یک بهاریه ی خاص در ویژه نامه ی همشهری جوان!

 

به دلم نشست! به دل شما هم کاش بنشیند :

 

 خارجی ، داخل اتوبوس ، روز

 

آقا این چه وضعیه؟امروز بیست و سومه. هر روز هم داره قیمت ها می ره بالاتر! هر روز دریغ از دیروز.

 این را یک آقای پیر گفت.

 

 اوایل غروب ، چهارراه استانبول

 

"آقا مگر قرار نبود از پونزدهم  قیمت ها ثابت بمونه؟ پس چی شد؟ "   "خانوم ما لباس فروشیم. این چیزا به ما مربوط نمی شه" زن مانتو را سر جایش می گذارد.

 

 همان زمان ، پاساژ میلا د

 

" آره اینم ور می دارم" این را دختر جوان در حالی که سوییچ را در دست می چر خاند، می گوید. فروشنده   فاکتور می کند ودختر پول را می دهد.

 

تقریبا همان حدود ها ، خیابان فلسطین

 

ظاهرا فروشنده اعصاب ندارد. "مرد حسابی ! چرا نمی خوای حساب مردم رو بدی؟ من چک هامو چه جوری بدم شب عیدی؟"

از آن طرف، طرف چیزی می گوید . مرد گوشی را میکوبد واز مغازه بیرون میرود.احتمالا  تا چند لحظه ی دیگر، شاهد دعوایی هستیم که نمونه اش را این روزها زیاد می بیینیم.

 

همان ساعت، توی تاکسی.

 

 "آخه داداش من! من هرروز دارم این مسیر رو میام. کرایه ام اینقدر نمیشه"

" نه آقا جون کرایه ات همینه. منم کارم اینه. برو شب عیدی شر درست نکن."

"من شر درست نکنم؟ ... بیا پایین... ببینم"

 

شب،خانه، یکی از شش کانال

 

 گزارشکر محترم انگار در این شهر زندگی نمی کند . مدام از تهران ، شهر اخلاق و ارزانی و فراوانی حرف می زند. بعدش نوبت یک مسؤل ظاهرا محترم می رسد وایشان همان حرف ها را تایید می کند. مردم اما...

 

امروز ، همین جا، همین وقت

 

 بهاریه؟ شاید وقتی دیگر

 ******************************************************************************************

اما من می خواستم 13 روز از این پستها ننویسم! نه اینکه اینجا ننویسم! می خواستم . فکر نکنم!  که

 

بنویسم! اصلا نشنوم که بنویسم!

 

13 روز تا میشود اخبار نبینم! روزنامه ها  هم که به لطف نوروز تعطیلند! دانشگاه و کار هم که خبری نیست

 

 و مهمتر از همه ترافیک!

 نوروز تهران یک شهر رویایی ست ! اینقدر که پشت فرمان چند بار چشم هایت را می مالی! که درست می

 

بینم؟

می خواستم 13 روز بهار باشد . نوروز باشد . عید باشد. اینها همه خیالات و رویا های من بود برای

 

نوروزی که پس از مدتها می خواستم لمسش کنم!! اما... امروز مجلس ختم بودم! دیروز  عید دیدنی یکی از

 

اقوام محترم که از امریکا تشریف آورده بودند و شروع شد  همان بحث های سیاسی – اجتماعی قدیمی

 

ایران –امریکا که می خواستم نشنوم!

اینجا اما داستان قدیمی یک اتفاق جدید داشت!! آرزوهای فامیل محترم برای من  که  دانشجوی ارتباطاتم!! و

 

اینکه خانم آزاده معاونی خبرنگار مشهورtime از دوستان ایشان هستند و ...حتی حوصله ی نوشتن

 

آرزو هایش را هم ندارم که امیدوار بود من روزی...!

 از هم جالب تر شاید، همان شب سال تحویل بود! همان شب عجیب! با همه ی اتفاقات غریبش که اصلا

 

 فکرش را هم نمی کردم!! همه ی معادلات من را برهم بریزد!

 

امشب اما اخبار را هم دیدم!

 چه خبر بود ، نفهمیدم!

 

 کاش این روز های باقی مانده از تعطیلات که اتفاقا کم هم نیست! برایتان شادی همراه  داشته باشد!

 

 کمی هم خیالات برباد رفته ی من را سامان دهد!

 یا حق

چهارم فروردین 1386 |
مانیا

مانیای باران! حالا خیلی ها هستند که فلسفه این نام را میپرسند و من برای معنی کردنش باید گریز بزنم به روزهای دور ونزدیک!
مانیا یعنی ماندنی...! یعنی چیزی که قابلیت ماندنی شدن . ماندنی ماندن و مانیایی را دارد. به اضافه ی یکسری خاطرات نوستالزیک ودست نخورده ی قدیمی از خود اسم مانیا که از یک تفاهم دوستانه ی مشترک میآید!!!
واین انتهای آرزوی من برای بارانی ست که برای من معنی محض حقیقت است!
اسم این وبلاگ بیشتر شبیه یک آرزو ست! یک دعا!
به امید روزی که باران برای ابدیت مانیا شود!

چه خبر؟

فرارو

دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي

پيوند هاي سايت الف

فردا

آي طنز

باران

اعتماد

جیره کتاب

قطره

"رادیو جهانی صدای آشنا"

خبرگزاری مهر

عرفان نظر آهاری

سایت ایرانیان خارج از کشور

کتاب نیوز

انتشارات کاروان

باشگاه پرسپولیس

خبرگزاری فارس

روزنامه ی پیروزی

ایسنا

مصطفی مستور

هفته نامه ی چلچراغ

سید محمد خاتمی

کامران نجف زاده

هفته نامه ی شهروند امروز

یادداشت های اخیر

مانیای باران من...

ورا

زائر

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

دعای تحویل سالم را دو سال است که با تو چک نکرده ام!

واژه ای در قفس است...

پشت به آسمان...

این روزها که می گذرد شادم!!

برزگا، گیتی آرا ، نقش بند روزگارا...

از هر دری... وقتی سعی می کنم پاهایم روی زمین سخت باشد!

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

سر بزنی پشیمون نمی شی

یکی بود و... هیچکس نبود !!

حرم یار.آیناز

واحه ي مانا. فاطمه

صاحب دلم پرسپولیس

دنیای منی پرسولیس .بی مقدمه!

موج

یه بسته از همونا!!!

بلندترين صداي دنيا

کوچه های اردیبهشت

نون والقلم

چشمان یک عبور

لبخند مهتاب

fire

دنیای ممد و محمد

به دنبال چراغی

مزدور

رهگذر

تماشاگه

مسيا

جغد سفيد

تیز تیغ کاغذ

تولدی دوباره

دوقلو های دیوانه

عاشقانه

ضامن آهو

مغزهای کوچک

اپسیلون ارابه ران

آرمان شهر

سیستم ظریف

کوچه باغ

روز+نامه

غم وشادی

ما هيچ ما نگاه

ماه نو

زندگی زیباست

جوون ها در دنیای صفر و یک

یکی مثل من

و خداوند عشق را آفرید...

بی قراری توی جیبم پرسه می زند!

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme