تبليغاتX
مانیای باران

مانیای باران

دل نبندم به کسی،روی نیارم به دری/ تا تو رویای منی، تا تو مددکار منی

مانیای باران من...

یک بار است دیگر بیشتر که نیست! همین تصمیم تمام کردن!

این تصمیم هر چه زودتر گرفته شود از یک عذاب روحی می کاهد!

حیف که مدتها میان یک دو دلی گیر کرده بودم !

اینجا اگر مانیا نبود اگر باران نبود من ماندنی نمی شدم اینقدر! اینجا اگر دوستانی نبودند عزیر شاید رفتنی می شدم زودتر !

 و عذر خواهم از دوستی که مدتی قبل مرا باز داشته بود از این تصمیم  و امروز عذرخواهم از او که این یادداشت را اینجا می خواند!

ختم کردن خیلی  از نا هنجاری ها و نا خوشی ها دست من و ما نیست .چون در یک نظام پیچیده قراردارد ! اما این وبلاگ وسط هیچ بازی پیچیده ای نشده هنوز و من خوشحالم از این بابت! همین است که ختم کردنش شدنی ست!

از ۲۳ بهمن ۸۵ تا امروز و حتی همین لحظه  که تصمیم بر ختم کردن دارم ،این وبلاگ را دوست داشتم و دارم ! اما گاهی که نه! خیلی وقت ها دوست داشتن کافی نیست!

 به دعایتان همیشه امید بسته ام!

یا حق

 

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط مانیا  | 

ورا


"ورا" به کسر"واو" و جزم ناگزیر" ر"!

"ورا" اسم هیج نوع بیماری یا گیاهی نیست !  به آنفولانزای خوکی هم ربطی ندارد. تا آنجایی که من می دانم مارک هیج نوع عطر و اودکلنی هم نیست!

"ورا" اسم دوتا موجود یکی مرده و یکی زنده در زندگی من است!

اصل اصلش را هم که بخواهی نگاه کنی یک اسم فرانسوی ست که روی دختر ها می گدارند!

....

یک عروسک مو قهوای و چشم رنگی بود که از مامان به ارث رسیده بود و من خیلی خیلی دوستش می داشتم، دخترعمه مامان وقتی برایم سهراب را از امریکا سوغاتی آورد پیشنهاد کرد که رو ی عروسک هایم اسم بگذارم! 3 ساله بودم به گمانم!

سهراب سهراب شد و عروسک به ارث رسیده هم "ورا"!

دوران بچگی اینقدر شسته بودمش که حالت موهایش حسابی از بین رفته بود ، مامان می گفت چشم های رنگی "ورا" مژه هم داشته اند. اما من مژه های قهوه ای "ورا" را به یاد نمی آورم. چشم های رنگی اش را اما خوب به خاطر دارم! چشمهای شیشه ای اش را...

"ورا" محبوب ترین عروسک من بود، حتی "پریسا" با موهای طلایی و لباس صورتی اش هیچ وقت حریف  محبوبیت "ورا" نشد!

بچه که بودم خودم را سرزنش می کردم که بین بچه هایم!! فرق می گذارم ... خیلی هم سرزنش می کردم ! این اخلاق سرزنش کردن خودم ریشه در کودکی هایم  دارد اما بچه که بودم به اخلاق همه بچه ها صادق بودم  و همیشه "ورا" را به همه ترجیح می دادم!  توی دلم نه این علاقه را توجیه میکردم و نه خودم را آزار میدادم!

...

از "ورا"ی چشم رنگی من که رنگ چشمهایش تنها چیزی بود که دوستش نداشتم تا "ورا "ی  دخترعمه مامان به اندازه حیات فاصله است.

دختر عمه مامان کسی ست که مامان تمام دوران کودکی اش را با او گذرانده و خاطرات مامان پر است از نام این دختر عمه دوست داشتنی ... این دختر عمه دوست داشتنی که حدود 26 سال است در امریکا زندگی می کند...

بچه که بودم فکر میکردم دختر عمه دوست داشتنی مامان اسم دخترش را از روی عروسک من برداشته!

...بین دیدارهای چند سال به چند سالمان ورا را می دیدم  و خیلی بیشتر از خواهرش دوستش داشتم...

خیلی ناسیونالیست بود  و بر عکس خواهرش بیشتر از اینکه امریکایی باشد ایرانی بود!

از 10 سال پیش که عروسی دختر خاله اش بود و ایران آمد تا دوشنبه هفته پیش ندیده بودمش...

و حالا  این" ورا"ی ناسیونالیست که هر بار به ایران می آمد . خم میشد و خاک ایران را می بوسید ، آمده تا اینجا ازدواج کند ، زندگی کند و ایران بماند!

دوشنبه وقتی بعد از ۱۰ سال ورا را می بینم فکر میکنم که ورا شبیه مذهبی ترین آدمهایی ست که در  طول زندگیم دیده ام!

و اصلا در عجبم که چرا اینقدرعشق مذهب دارد!  نه اینکه در عجب باشم ها ، از هدایت و حکمت خدا متحیرم!

سرم گیج می رود وقتبی فکر می کنم ورا زندگی امریکایی اش را رها کرده آمده اینجا وسط جهان سوم برای اینکه به قول خودش و با لهجه غلیظ امریکایی اش  familyداشته باشد...

ذهن دو دوتا چهارتایی من  نمی فهمد ورا چطور پسرهای ایرانی – امریکایی و اصلا امریکایی را ول کرده و آمده اینجا توی قلب تهران عاشق شده!

دوشنبه می نشینم کنارش، کنار "ورا" که با مامان گرم کرفته و همه دلش را ریخته روی دایره... و وقتی به خودم می آیم که دل به دلش داده ام و اینقدر محبتش توی دلم جا گرفته که دلم نمی خواهد از کنارش تکان بخورم!

به خودم که می آیم می بینم وسط این خیل فامیل که همه با ماندنش در ایران و ازدواجش مخالفند ، طرفدار "ورا" شده ام و دلم می خواهد هر چه زودتر عروسیشان سر  بگیرد... دلم می خواهد معجزه خدا را ببینم و خوشبختی ورا را!

ایمان عجیبی دارد، توکلی که به آن توصیه می کنند به گمانم همین است که این دختر دارد، همین دختری که روزی در 21 سالگی بدون اینکه تصمیمی  داشته باشد برای اولین بار در عمرش سر از یک مسجد در امریکا در می آورد و از مسئول آنجا یک قرآن به زبان انگلیسی می خواهد...

...

امروز پشت تلفن حس می کنم چقدر آشنایم با این دختر و چقدر راحتم با او. انگار که مدتهاست می شناسمش انگار که بین روزهای دور و نزدیکم بوده و حضور داشته.و  وقتی می گوید، با مامانت که حرف می زدم حس می کردم با خاله ام حرف می زنم و تو هم خواهرم هستی یا شاید هم دختر خاله ام! یک ذوق عجیبی به دلم میریزد، حس پیدا کردن یک خویشاوند جدید ! این حس همانقدر که برای "ورا" نو است  برای من  جذاب است... برای من که به طرز غریبی همیشه دلم میخواست دختر خاله داشته باشم!

ورا خیلی صاف است، خیلی بی غل و غش ! انگار که نه بدجنسی را یاد گرفته نه تظاهر را !

و من در حال حاضر هیچ چیز را به اندازه خوشبختی "ورا" توی زندگیم نمی خواهم!

ورایی که امروز پشت تلفن می گوید اصل اصلش این است که دنبال دین می گردم! "ورا"یی که خیلی تشنه است و من مدام دعا می کنم  کسی اشتباهی آب شور دستش ندهد...

یا حق

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط مانیا  | 

زائر

به رویا برایم می ماند!

هنوز باور نمی کنم! بس که عجیب و غریب بود و دور از انتظار مهیا شدن این سفر!

عازم مشهد هستم با دوستان! بیم و امید  زائر شدن یا نشدن تا همین صبح دوشنبه هم با من همراه بود! همین است که انتظار این سفر را بیشتر و دوست داشتنی تر می کند!

یادتان هستم! اگر قابل باشم!

یا حق


+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1388ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط مانیا  | 

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود


ترس و هراس که نه ! هول و ولا، انگار که هولت بدهند سمت دیوار ، بزنند تخت سینه ات تا بچسپی به دیوار و آن وقت هول کنی! جوری که از لرز پاهایت مدام از دیوار فاصله بگیرند.

ناامیدی نه از قسم اشک و آهش، نه از قسم افسردگی که رفقا دوره ات کنند محض رفع افسردگی! نا امیدی از آن رنگش که گیج بزنی و وسط همین گیج رفتن ها و گیج خوردن ها، به همه بودها و هست ها شک کنی!

قلب نه از آن جنسش که توی سینه خون پمپاژ می کند یا احیانا از آن نوعش که در مواقع خاص در حضور افراد خاص ضربانش بالا و پایین می شود و ملت اسمش را می گذارند عشق!

عشق همان که من از هیچ یک از انواعش تعبیری ندارم و بی خیال که این سر فصل یک یادداشت دیگر است.

از قلب می گفتم ، از قلبی که به یک ضبط صوت دو بانده تبدیل می شود و ضربانش مثل پتک مدام توی سینه بزند، اینقدر که می خواهد سینه را پاره کند.

زلزله شده مگر؟ خمپاره زده اند؟ مگر نوبرش را آورده ای؟ همچین جو گرفته ات انگار از برج میلاد خودت را پرت کرده ای پایین!

.....

ترسیده ام..

                  هول برم داشته

                                       ناامید...

                                                 نمی دانم! نه انشاالله!

صدایی از پس ذهن، از بین یک دالان توی ذهن به گوش می رسد. نه اینکه فکر کنی صدا شفاف است و رسا! نه اینکه فکر کنی فریاد میزند!

تقریبا زمزمه می کند از ته ته ذهن...

-اَلا اِنًّ اَولیاءَ اللّه لاخوفٌ عَلَیهم وَ لا هُم یَحزَنون_

.....

خیالات داشتم! فکر می کردم وسط این دنیای بی سروته می توان رژه رفت! می توان حرف زد ! می توان شعر خواند! می توان وسط این دنیای بی سروته خدا را صدا زد. جوری خدا را صدا زد که همه دلشان برای خدا تنگ شود و همه دسته جمعی خدا را صدا بزنند!

                        خیالات داشتم!

.....

حالا چه خبر است دور برت داشته؟ امر بهت مشتبه شده که الآن درست فکر می کنی؟ یا مثلا در آستانه 21 سالگی پرده از رازهای نا مکشوف جهان برداشته ای؟

.....

در آستانه 21 سالگی فکر می کنم همه عمر به تنهایی خدا را درست صدا زده ام آیا؟ در آستانه 21 سالگی جواب می دهم مگر صدا زدن خدا هم درست و غلط دارد؟

در آستانه 21 سالگی فهمیده ام پای تصمیم های بزرگ زندگی که وسط می آید نمی دانم جه کاره ام! نمی دانم چه می خواهم!ایده آل هایم را گم می کنم! ایده آلهایم را خط می زنم! ایده آلهای دیگران را جایگزین می کنم، جواب نمی دهد!

معادله دو مجهول دارد که هیچ کدام جواب ندارند. حواب نمی دهند!

......

یک عمر خیال می کردم این رفتار توست که برخورد افراد را می سازد!فکر می کردم این عمل تو ست که عکس العملهای دیگران را شکل می دهد...

-حد روابط؟

بی خیال ! یا جوک تعریف می کنی یا خاطره!

یا اینکه توی این دنیا سیر نمی کنی!

-خاطره نیست ! باورکن زنده اش را سراغ دارم!

در آستانه 21 سالگی ترس برم می دارد نکند خاطره شود؟

هول می کنم...قلبم امان نمی دهد...

چشمهایم برق ندارند...شور ندارند ... چشم هایم مات می شوند.

....

انگار کن که وسط این دنیا هیچ کس را نمی شناسم!

انگار کن که از مناسبات عادی مردم سر در نمی آورم. انگار کن که ذهنم اینقدر پشت سر
هم  ERROR می دهد، که تنها راه نجاتش FORMAT  کردن است، تا همه اطلاعات قبلی پاک شود و خدا میداند چه برنامه هایی ریخته شود.

 ..........

اَلا اِنًّ اَولیاءَ اللّه لاخوفٌ عَلَیهم وَ لا هُم یَحزَنون_

آگاه باشید که دوستان خدا هرگز هیج ترس و هیچ اندوهی در دلشان نیست

کاش صدا کمی نزدیک تر بود! آن وقت لابد معجزه ای رخ می داد  و از FORMAT جلوگیری می کرد.

پ.ن:

یادداشت را دیشب نوشتم و امروز وقتی سر جلسه اتفاقا این آیه یعنی آیه 62 سوره یونس را می خوانم لرزه به جانم می افتد.

یا حق

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط مانیا  |