به اندازه پنج هفته است كه مي شناسمش نه كمتر نه بيشتر!
پنج جمعه كه از صبج تا ظهرش را با هم سر مي كنيم و بعد من مي مانم و فكر و خيال او!
25 ساله است. مسئول دفتر يكي از كارگردان هاي مشهور سينماست. و آنقدر زيبا هست كه حواس خيلي ها را پرت كند...!
كافي ست اشاره كني تا همه زندگي اش را بريزد روي دايره. و همه تجربه هايش را رونمايي كند از 16 سالگي و اولين معاشرتش تا همين امروز و آخري!
نصف مدت كلاس همه حواسم به اوست و چشم هايش! چشم هاي مضطرب و نا آرامش!
توي كيف پولش بيشتر از اينكه پول داشته باشد . شماره تلفن و كارت وجود دارد ، جالب روزي بود كه يكي از شماره هايش با شماره موجود در كيف پول يكي ديگر از بچه ها يكي در آمده بود!
روز زن اينقدر هديه گرفته بود كه خودش هم متعجب شده بود ، خنده اش گرفته بود . گوشي موبايل 300هزار تومني و عطر 150 هزار توماني فقط يكي – دو تا از اقلام هدايايش است!
هفته اي نيست كه فارسي يا انگليسي نگويد از پسرها و مردها متنفر است... اين اواخر بچه ها برايش دست گرفته بودند كه از هدايا كاملا مشخص است كي از پسرها متنفر است! و او انگار كه متلك بچه هارا نشنيده باشد چشم هايش رنگ اضطراب مي گيرد و دوباره تكرار مي كند از پسر ها و مرد ها متنفر است!
از 16سالگي تا 25 سالگي مي شود 9 سال! سنگ هم باشد عادت مي كند چه برسد به اوكه زندگي بدون كه حضور يك پسر اصلا برايش قابل تصور هم نيست! همه حرف هايش شوخي و جدي فقط حول رفقاي مذكرش مي گردد ، فقط!
3 هفته پيش زده بود جاده خاكي! افسرده و ناراحت... مي گفت نمي فهمم چرا اينجوري شده ام نه حوصله مهموني دارم نه بيرون رفتن، حوصله هيچ كس و هيچ چيز را ندارم، باورتون ميشه من بعضي از روزها سه تا قرار داشتم اما حالا حوصله ندارم... حالم از همه پسرها و مردها به هم يم خورد! اين ترجيع بند همه جمله ها و حرف هايش هست! از هر جا كه شروع كند به همين جمله مي رسد بار بط يا بي ربط فرقي ندارد. اين جمله اي است كه حتما روزي جند بار بايد از او شنيده شود!!
بين همين حرف ها يكي از بچه ها گفت! تو همه خوشي هايت را كرده اي ، ديگر تفريحي برايت نمانده كه انجام نداده باشي ، علت اين بي حوصلگي ها همين است.
مي خندد كه " آره من از جوانيم همه استفاده ام را برده ام" ! اين جمله را گه مي شنوم يخ مي زنم! طول مي كشد تا مغزم LOADشود كه چه فاصله اي دارد دنياي ما با هم!
همه ي استفاده اش را از جواني اش برده است... چشم هايش قرار ندارد! و بدون حضور يك رفيق مذكر هر دو پاي زندگي اش فلج است...
از جمعه تا دوشنبه - سه شنبه چشم هايش ، نگاهش و همه قصه هايش از جلوي چشم هايم كنار نمي رود. اينكه نوع زندگيش را نمي پسندم اينكه قبولش ندارم اينكه چقدر دنياهايمان با هم تفاوت دارد يك بحث است و اين آرامشي كه به دنبالش مي گردد بحث ديگري كه حواس من را بدجوري پرت مي كند.
اين ارامشي كه اين روزها عجيب گران است، همين آرامشي كه هر روز كه مي گذرد گران تر مي شود دست نيافتني تر...
و اين وسط اگركسي آرامشش را به تارج بگذارد باز گرداندنش محال مي نمايد، محال!
9 سال عادت كرده به حضور يك يا چند رفيق مذكر! از زندگيش هم انگار راضي ست! از جوانيش همه استفاده اش را برده...!! اما چشم هايش بي قرار است ، نا آرام! نه اينكه فقط من بگويم كه بارها خودش گفته و گلايه كرده از نا آرامي خيالش!
آرامش اين روزها خيلي قيمتي است، دست خيلي هايمان نيست و خيلي هايمان حسرتش را مزه مزه كرده ايم.... و تاراجش يعني قمار يك سرباخته زندگي!
كاش خدا آرامش را به قلب هايمان بپاشد، بذل كند، كاش خدا همه مان را رزق آرامش دهد...
****************
پ.ن۱: وبلاگ چشمان یک عبور به روز می باشد.
پ.ن۲:شايد مدتي ننويسم شايد كوتاه شايد هم بلند، شايد هم هفته ديگر با يك خط خطي ديگر برگردم اما احتمال زياد نيستم مدتي شايد كوتاه ، شايد بلند!
يا حق
از همان اول اولش ، از همان ديدار اول بسي عجيب به دل نشستي تا وقتي كه نمي دانم كي و چطور به اين رفاقت دوست داشتني رسيديم اما بي شك ،"جمشيديه" تير پارسال نقطه عطفش بود! نبود؟ مخصوصا با وجود آن"ايتاليايي" محترم!!
دختر غيرتي اهل تير ما همين "مسالينا"ي معروف است كه هنوز كه هنوز،هم مرموز است هم سر سخت!
دختر غيرتي اهل تير ما كلي حساس است اما خوب همه چيز را مخفي مي كند، خوب نقش يك سيب زميني درست و حسابي را بازي مي كند اينقدر كه وقتي مي شنوي گريه كرده ، فكر مي كني اين هم يكي ديگراز آن سركاري هاي معروف است...
همه حرفم با توست حواست كه هست ؟"زينب كوهيار" عزيز! چقدر كيف مي كنم كه روز به روز پيشرفتت را مي بينم از همان روز اول و چاپ شدن اولين گزارشت تا اين روزهاي شهر نگار و اين پيشنهاد هاي كار اخير كه كاش با موفقيتت چند باره ات همراه باشد...
دارم كنكاش مي كنم بزرگترين عيب تو كه بايد همين وسط رونمايي شود چيست؟! و بعد يادم مي ايد كه خودم هميشه گفتم تو عين تعادلي اينقدر كه من براي رونمايي اين همه تعادل چيزي پيدا نمي كنم!
مي ماند همين غيرت كه به آن معروفي كه خيالي نيست كنار مي آييم با هم چاره اي نيست ظاهرا! فقط يك نكته! اين دايره شمول غيرتت بسي دارد وسيع مي شود! بگذر عزيز من! به ملت هميشه در صحنه كوچه و خيابان چه كار داري؟
18 تيرت ، مبارك!
بسي- تاريخي سياسي بوده اي رو نمي كردي دختر!
كاش همه لجظه هايت هماني باشد كه تو آرزويشان را داري و خدا دوست دارد.
سر سلامت باشي. تولدت مبارك
يا حق
*****
۲۸خرداد تولد سميه خانوم نويسنده وبلاگ رهگذره!سميه جزو اولين افرادي بود كه در دنياي وبلاگ نويسي باهاش آشنا شدم ، گستره ارتباطيش خيلي بالاست! هرجا فكرش رو نمي كنين هم هست و اصولا كسي به پاش نمي رسه...
علاوه بر اين به شدت مهربونه....
يه مدت كوتاهيه كه مثل گذشته سرحال نيست، اما من مطمئنم كه دوباره برمي گرده به اون روزهايي كه انرژيش در دنياي مجازي همه رو شگفت زده مي كرد.
سميه جان برات يهترين ها رو آرزو دارم. تولدت مبارك
ياحق
- آرزو داشتم خرداد و محرم هر سال با هم مصادف نشوند و ضمنا امتحان هاي دانشگاه بابا توي خرداد برگزار نشود تا تولد من به جاي تير و مرداد سر موقعش ، در خرداد جشن گرفته شود!( اساسا جاي شكرش باقي بود كه جشن مي گرفتند!)
- آرزو داشتم وقتي مدرسه مامان مي رفتم شاگردهايش دورم نريزند و سخاوتمندانه شكلات و آبنبات پيشكش نكنند، حالا مي كنند هم خيالي نيست ، آخرش نگويند به مامانت بگو به ما نمره بده!!( اگر ذكاوت و هوششان را به كار مي گرفتند و به جاي شكلات به من لواشك وتمرهندي مي دادند احتمالا جهت پارتي بازي قدمي برمي داشتم، منتها آي كيويشان عمرا به اين مقولات نمي رسيد!!)
- آرزو داشتم پسر عمه گرام ، به اندازه يك سر سوزن ، به اندازه يك ابسيلون مروت و مردانگي و انصاف داشت، حالا اين ها را هم نداشت، كاش لااقل قساوت هم نمي داشت و براي يك بچه 5 ساله كه من باشم توي بازي شاه- وزير ، مجازات سبيل آتشين در نظر نمي گرفت!
به نامرد اعتقاد دارين؟!
- آرزو داشتم وقتي عمو وخانواده گرام به خانه ما مي آمدند يا من و مادر و پدر گرام به خانه عمو مي رفتيم ، پدر ومادر ها اينقدر زود تصميم به مراجعت نگيرند و تا هر بار من و " مريم" به التماس نيفتيم كه يه ذره يشتر! اگر دست ما بود اين يه ذره بيشتر من و مريم تا خود صبح طول مي كشيد.
- آرزو داشتم هر روز خانه بابا بزرگ بروم وبابا بزرگ از سر كوچه برايم ساندليچ بخرد،(ساندليچ به زبان بچگي هاي من همان ساندويچ است!)
- آرزو داشتم دایی ام هر روز بيايد خانه ما و هي تشتك نوشابه را خم كند و من مدام مبهوت اين همه !! قدرت بمانم! ضمنا آرزوداشتم سر از اتاق اين دايي عزيز كرده در بياورم ، دفتر هايش را بازرسي كنم وبفهمم توي كشوهاي اتاقش سرِ بريده كدام بيچاره اي را پنهان كرده....
- آرزو داشتم وقتي اين دايي عزيز كرده من را به هم گره مي زند حريفش بشوم، منتها اين آرزو از دوران كودكي تا هم اكنون به قوت خود باقيست!!
- آرزو داشتم به همان اندازه كه "سهراب" جنتلمن يا جنتلمنگ! مي باشد، " مريم" هم خانوم وخوش لباس باشد... بايد به عرض برسانم كه اين آقا سهراب و مريم خانوم خواهر و برادر بودند و از قضا دو تا عروسك كه حسابي اسبابِِ بازي من بودند . عاقبت براي اينكه " مريم" دچار عقده حقارت نشود، به مامان بزرگ عزيز ، سفارش دوخت يك لباس مجلسي را داديم!( وقتي 5 سال تك نوه باشي، علاوه بر يك كمد لباس دوخته شده براي خودت ، عروسك هايت هم هر كدام صاحب چند دست لباس مي شوند!!)
- آرزو داشتم وقتي مربي پيش دبستاني 53 بار پسوند فاميلي ام را سوال ميكند و هر 53 بار جواب ميدهم كه "نكو" تو تقدير نامه ننويسد "علوي نيكو"!!
- آرزو داشتم كه اينقدر مظلوم وساكت نباشم كه وقتي معلم اول ودوم دبستان قصد دارد كلاس را ساكت كند ؛ بگويد از علوي ياد بگيريد كه چقدر ساكته...( دوستان احتمالا كه نه، يقينا باور نمي كنند ، معصومه اي كه معرف حضورشان مي باشد روزگاري ساكت و مظلوم بوده باشد ، منتها جدا باور كنيد تا 9 سالگي از ديوار صدا در مي آمد از من نه! تا اينكه در 9 سالگي ورق روزگار برگشت!! وحاليا همان شد كه مي بينيد و اين نادره ي دوران تغيير ماهيت همي داد! باور نمي كنيد ؟ مریم –دختر عموي گرام- حي و حاضر و البته شاهد است. باور كنيد من روزي روزگاري كلي مظلوم ومعصوم بوده ام به خدا!!)
"
مدت مديديست كه قصد نوشتن اين پست را دارم، منتها به برخي از ملاحظات مدام خود سانسوري مي كرديم تا اينكه ديدم دوستان به تحويل گيري جماعت ذكور پرداخته اند. به همين مناسبت، مناسب ديديم ،آقايان دچار خودشيفتگي مزمن نشوند و از شادي و مسرت به پرواز در نيايند...
****
زنگ ميزنم آن سر ايران ، نگران و دلواپس ... نگرانيم براي اين دختر تمامي ندارد. تابستان سال پيش عقد كرد .
از حال و احوال پرسي كه مي گذريم ، مي پرسم شوهرت خوبه؟ اذيتش نمي كني؟ مي خندد كه نه! زياد نه!
مي پرسم او چطور؟ با مكث جواب مي دهد : نميدانم گاهي آره، گاهي نه...!
سر حرفش باز مي شود و من فكر مي كنم كه فقط 18 سال دارد .18 سال براي سر رسيدن و تمام شدن روياها و دست و پنجه نرم كردن با اين دنياي زمخت خيلي زود است.
مي گويد : همين هفته پيش ، با هم بيرون بوديم توي راه بحثمان شد ، ساعت 2 نصفه شب من را رساند خانه! ادامه مي دهد معصومه! باور كن تا صبح نخوابيدم از ناراحتي و عصبانيت ... صبح كه آمده عين خيالش نيست كه ديشب چطور سرآمده و ...
مي گويم : هيچ شده رك و راست ، مستقيم ، همه ي دلخوري هايت را بريزي روي دايره، كه اين رفتار تو،آن حرف تو ، اين حركت تو من را آزار مي دهد ؟ جواب مي دهد يكي ، دو بار مطرح كردم اما جوابش اين است كه تو به خاطر مسئله به اين كوچكي ، ناراحت شدي؟اصلا ارزش نداره كه...
ته دلم خالي شده اما ميگويم تو خودت چي؟ باهاش راه مياي؟
- آره ولي يه جاهايي خسته ميشم از بس بچه ست!
مي گويم بچه؟ 25 سالشه براي چي بچه باشه؟
- قرار بود تابستان امسال عروسي بگيريم . اما الان همه چيز روي هواست. هم عروسي مان . هم كارش. اما بي خيال بي خيال است . مقايسه اش مي كنم با برادرهام و...
حرفش را قطع ميكنم ودر حالي كه توي دلم هر چه بد وبيراه به ذهنم ميرسد را نثار اين جنس ذكور ميكنم مي گويم: ببين واقعا فرقي ندارند ، بعضي خصوصياتشون بين شوهرت و پدرت و برادرهات و پسر خاله ات و هر پسر ديگه اي كه ميشناسي مشتركه! كلا همين جوري ان، بي خيالن، بچه ان، بي تفاوتن، حرص آدم رو در ميارن. اينجور نيست كه شوهر تو اين وسط يه جور ديگه باشه كه . مقايسه اش نكن! تازه شوهر تو خيلي هم بچه ي خوبيه به هزار و يك دليل كه من فقط يكي ، دو تاش رو مي دونم
- قبول دارم اما انتظارهاي بي جا داره . انتظارهايي كه من نمي تونم برآورده اش كنم
هنوز مي خواهم آرامش كنم :حتما روزهاي خوب با هم زياد دارين كه تو الان براي من رو نمي كني. ضمن اينكه چه اصراري داري اينقدر نكته سنجانه ايراد هاش رو در بياري؟اين روانشناس ها ميگن قبل از ازدواج هر دو تا چشمت رو باز كن، بعد از ازدواج يكي ش روببند و بعضي چيزهار و نبين.
مي خواهم تقصير هارا بندازم گردنش كه: تو هم بيشتر در كش كن. بيشتر براش وقت بذار و... خلاصه هر نصيحت و چرت وپرتي كه به ذهنم مي رسد را توي گوشش مي خوانم كه آرام شود ، كه كاخ آررزوهايش را آسيب ديده نداند، كه مثل هزارو يك زن ديگر بسازد...
**********
تلفن را كه قطع مي كنم ، كارد بزني خونم در نمي آيد . حالا لازم است يكي من را آرام كند.اميرصالح بيچاره( برادرم) مي آيد جلو كه چته؟ ومن عصباني مي گويم: من؟ من چيزيم نيست. شما ها معلوم نيست چتون ميشه؟ يه ذره درك ، يه ذره فهم ، توقع زيادي مگه؟
امير صالح مي گويد : تو باز قاط زدي! حالت خوب نيست!
- معلومه كه حالم خوب نيست اين بي خيالي پسرها ، اين خودخواهيشون ، اينكه به خودشون زحمت نمي دن طرف مقابل رو درك كنن خب حرص آدم رو در مياره، ...
ادامه ي سخنراني هاي اينجانب در خانه هم با عرض معذرت غير قابل ذكر مي باشد.. اما جدي جدي اگه قرار به اين همه عدم درك باشد اصلا اين ازدواج چه معني دارد؟
پ.ن 1: مي خواهي كامنت بگذاري كه موضوع دو طرفه است تو يك طرفه اش ميكني ، قبول! اما قبول كن صراط خانم ها توي جاده زندگي از صراط آقايان مستقيم تر است. و البته بيشتر يعني خيلي خيلي بيشتر اهل سازش و كوتاه آمدن هستند.
پ.ن2:يك نمونه را كه نمي شود به همه تعميم داد، اين هم قبول. اصلا اگر پايه و اساس يك بحث منطقي باشد. اين حكم صادر كردن هار ا ابدا قبول ندارم. يعني اينكه اين پست اصلا منطقي نيست .اما گاهي تا حد فوران از دست اين جماعت حرص مي خوري. و باعث مي شود يك پست بگذاري توي اين وبلاگ كه لااقل چهار نفر ديگر هم بخوانند و تو تنهايي حرص نخوري!!!
پ.ن۳ :آسيب ديدن روياها و خدشه دار شدنش توي 17، 18 سالگي ابدا تجربه و حس خوبي نيست...كاش سالم بماند و استوار اين بناي روياها و كاخ آرزوها!
******************
به قولي بعد از تحرير:
واكنش هاي دوستان اعم از حقيقي و مجازي باعث شد كه اين چند خط را اضافه كنم تا اين پست طولاني تر ازقبل شود.
درخواستم اين است كه به پ.ن2 بيشتر توجه كنيد. ابدا در اين پست قصد تعميم دادن نداشتم. اين جريان فقط يك نمونه بود براي اتفاق بدي كه بعد از ازدواج مي افتد . كه اين عدم درك و و ناديده گرفتن ها چقدر مي تواند همه ي افكار و حساب و كتاب هايت را برهم بريزد و اين بي توجهي يا بي ارزش شمردن مسئله اي كه براي يكي از طرفين مهم هست حكم تيشه اي را دارد كه به ريشه ي همه ي آمال و نقشه ها و برنامه ريزي ها مي زند.
طبيعي است اگر قرار به يك بحث منطقي باشد بايد در يك رابطه به نكات مهم تر و ظريف تري توجه كرد كه من به عمد در اين پست به آنها نپرداخته ام.
ضمن اينكه اين يك طرفه نوشتنم هم كاملا تعمدي بود اينقدر كه قصد داشتم تيتر بزنم" كاملا دخترانه" به هر حال اين فضاي دفاع از آقايان مي بايست تعديل مي شد!!!
ياحق